فرشته عدالت

سال‌ها يک مجسمه فرشته عدالت روی ميز کارم در دفتر وکالت ايستاده‌بود. خدنگ و راست‌قامت. دو کفه ترازو در دست داشت که هميشه يک کفه​ی آن بر ديگری می‌چربيد. اينک چهار سال است از فرشته دور مانده‌ام. درست‌تر آنکه بگويم آن را از من گرفته‌اند. در تمام اين چهار سال با فرشته، در خواب و بيداری، حرف زده‌ام. اينک که فرصتی به دست آمده، تلاش می‌کنم تا همه حرف‌ها و سخن‌ها را مکتوب کنم و آنها را به صورت نامه‌هايی به امواج بسپارم. نامه‌ها گاهی به هذيان شباهت پيدا می‌کند و در آن آثاری از جنون آوارگی و دل کندن از آنچه دوستش داريم آشکار می‌شود. هرچه هست، جايش همين جاست. روی همين سايت اينترنتی.

فرشته عدالت

چهار سال می‌شود که تو را تنها گذاشته‌ام. سال‌ها با تو همنشين بوده‌ام. وقتی دلم از روزگار می‌گرفت، دستی به سر و رويت می‌کشيدم و دود و غبار آسمان تهران را از پيکرت می‌زدودم. هميشه گوشه‌ای روی ميز کارم ايستاده بودی و نگاهم می‌کردی. تنها محرم اسرار من تو بودی. وقتی همه دفتر را ترک می‌کردند، من و تو در آن تنهايی با شکوه به هم زل می‌زديم.

شبی که می‌خواستم دفترم را ترک کنم و برای معالجه​ی بيماری سرطان، به مرکز سرطان‌شناسی دانشگاه "ييل" آمريکا عزيمت کنم (29 مرداد 1380)، تو را بوسيدم. دور از چشم ديگران. قول دادم زود برگردم و دوباره با هم کار کنيم. در پناه ترازويی که هر اندازه وقت و حوصله صرف آن می‌کرديم، هرگز دو کفه‌اش در يک سطح قرار نمی‌گرفت. اگر کسی من را در آن حالت می‌ديد که با چهره ورم‌کرده ناشی از شيمی‌درمانی و موهای ريخته دارم با تو حرف می‌زنم، يقين می‌کرد ديوانه‌ام.

فرشته عدالت2

اينجا از در و ديوار مجسمه آزادی و تصاوير و پيکره فرشته عدالت می‌بارد. اما جای خالی تو را در کنار من پر نمی‌کند. تو چيز ديگری هستی. تو را در سرزمين محنت زده‌ام قالب‌بندی کرده‌اند. حافظه​ی تو خاطراتی را در خود نهفته‌است که همانا حافظه​ی جمعی مردم ايران است. مردمی که هرگاه پنداشته‌اند دارند به تو نزديک می‌شوند، بيش از پيش از تو دور شده‌اند.

اين چنين فرشته عدالتی را در پارک‌ها، موزه‌ها و بناهای تاريخی غرب نمی‌يابم. طی سال‌ها همنشينی با تو شاهد بوده‌ام که دوستان سر‌به‌سرت می‌گذاشتند. فهميده‌ بودند با قامت گچی و ترازوی فلزی و نامتعادل تو حال می‌کنم. گاهی توی يکی از کفه‌های ترازو آدامس، شکلات يا نخودچی کشمش می‌گذاشتند و قهقهه می‌زدند، يعنی اينکه: خانم کار... ول‌معطلی! از آزادی خبری نيست. آنها آنچه را به زبان نمی‌آوردند، با تو به کنايه می‌گفتند. شگفت‌انگيز است اين سرزمين که مردم آن با يک اشاره و يک کنايه يا يک جوک و ضرب‌المثل، هر لحظه، هزاران کتاب می‌نويسند. افسوس که راز و رمز کنايه‌ها را فقط خودشان می‌فهمند و اين همه از حوزه​ی آگاهی جهانيان دور مانده‌است.

دخترم آزاده، همانکه از وقتی راه‌افتاد دور و برم توی دفتر وکالت می‌لوليد 20 ساله شد و ژانويه​​ی 2005 با جسم و روح خسته و لرزان به ايران بازگشت تا با پدر ستم ديده‌اش ديداری تازه کند. او که در سال‌های آوارگی شاهد بود وابسته و دلبسته‌ات هستم، دفتر وکالت را گشوده بود، دود و غبار از پيکرت زدوده بود و برايم عکسی از تو را سوغات آورد. اين سوغات ارزش يک زندگی پرشور و حال را دارد. می‌بينم که هنوز آن مهره​ی آبی (چشم زخم) که آزاده سال‌ها پيش، در دوران کودکی، برگردنت آويخت تا از چشم‌زخم زمانه در امان بمانی، زيب پيکرت است.

بنابراين هنوز هستی، هنوز ايستاده‌ای، و با آنکه صبح تا شام و شام تا صبح در آن دفتر سکوت حاکم است، همچنان ترازويی را که کفه‌هايش ناهمسان است، در ميان دستان خود بالا نگاه‌داشته‌ای. من نيز هستم و به عشق آنکه سرانجام کفه‌ها را به تعادل برسانيم، همه‌ جای دنيا پرسه می‌زنم.

خدا را شکر که هردو هستيم و هنوز نشکسته‌ايم. چشم زخم کار خودش را کرده‌است!

 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی