رابطه های گمشده



به نيروی اعجاز اينترنت برخی رابطه های گمشده را پيدا کرده ام. هنوز اين وبلاگ به درستی راه نيفتاده و بسياری مشکلات فنی و غير فنی وجود دارد که مانع می شود تا بتوانم آنگونه که دلخواهم است در دنيای مجازی شلتاق کنم و به قول يک دوست قديمی شلنگ وتخته بيندازم. در هر حال خيلی از تبريک ها بی جواب مانده که از اين بابت شرمسارم. برخی انتقادها درباره ی پررنگ شدن فونت مورد توجه قرار گرفت که اميدوارم برطرف شده باشد. اما به ضرورت در اين يادداشت ها گاهی چرخی می زنم در اطراف پيغام های محبت آميز و افشا می کنم برخی نظرات محبت آميز و برخی نظراتی را که دريافت شده و آميخته با خشم و غضب است.

نخست به مسعود بهنود درود می فرستم که من را برادرانه و همدلانه «مهری» خطاب کرد. چه روزگار خوشی بود آن روزها که همه من را مهری صدا می کردند. هنوز که هنوز است با مهرانگيز (که به من ويژگی های سياسی داده است) غريبگی می کنم و بسيار اتفاق می افتد که مهرانگيز را خارج از ايران اصلاً نمی شناسم و دلم برای آن مهری که بوی خاک و دوستی و عشق و رفاقت می دهد تنگ می شود. مسعود بهنود من را بسيار نوازش کرده است. از آن رو که او شاهد صديقی بوده است بر جلوه های من و بر دردها و رنج های من که اغلب ناگفته است و همان بهتر که ناگفته بماند... و من شاهد صديقی بوده ام بر جلوه های انسانی که مسعود بهنود نماد پايدار و ماندگار آن است و بسی تلاش می کند تا دشمنان اين نسل نتوانند ادعا کنند ريشه اش را کنده اند. آن همه قلم که او می زند، به نظر من سوای انگيزه های ايران دوستی تلاش بی وقفه ای است برای اثبات زنده بودن نسلی که سالهاست به نام انقلاب و اسلام خواسته اند ريشه ی آن را بسوزانند.

برای اينکه اين يادداشت ناقص نباشد و به درستی تصويری از داوری ها را انعکاس دهد، دو سطری را که يوسف برايم فرستاده و از خود آدرسی به جا نگذاشته است، نقل می کنم. يوسف نوشته است:
"سلام. اولا که پيوندها فعال نيستند. بعدش هم دوست داشتم پيوندی از خود آقای پورزند داشته باشم و يا آدرسی از ايشان. با اين حال از اينکه در تبعيد گاه آزادانه می توانيد برجستگی های زنانه خود را بيرون بريزيد برايتان هورا می کشم."

در پاسخ به يوسف، از آن رو که بی نشان است نمی توانم آدرس سيامک را اعلام کنم. از او سپاسگذارم که به هوای سيامک دل خالی کرده و نگرانی خود را از اينکه برجستگی های زنانه ی يک زن 60 ساله در تبعيدگاه بيرون می ريزد با من در ميان گذاشته و برايم هورا کشيده است!

بيژن صف سری زحمت کشيده و مقاله «می خواهم زنده بمانم» را در روزنامه اينترنتی داخل کشور به نام ايران ما منعکس کرده است. از او سپاسگزارم و دعا می کنم خودش و روزنامه اش از گزند بلايای روزگار مصون بمانند.

انسانی مهربان به نام Vajal نوشته است:
"سلام. مشکلت با ارشاد چيست؟ می توانم کمک کنم."

پاسخ اين است: من با ارشاد مشکلی ندارم، ارشاد با من مشکل دارد. انتشارات روشنگران و مطالعات زنان که ناشر آثار من است شايد با اين مشکل آشنا باشد. نمی دانم!

برخی نوشته اند که می خواهند عضو گروه من بشوند. افسوس که گروهی ندارم و فقط بلدم بگويم و بنويسم. داشتن گروه و دارو دسته مستلزم امکانات و استعدادهای خاص است. از هردو بی بهره ام. هميشه بی بهره بوده ام.

پرستو دوکوهکی روزنامه نويس جوان ايرانی که بسياری از مشکلات را تحمل کرده و در صحنه باقی مانده به حضور من در دنيای مجازی پربها داده و آن را «حضور سبز» ناميده است. از او سپاسگزارم.

اميد معماريان جوان پراستعداد، پرشور و ستمديده ی ايرانی در وبلاگ خود به من پرداخته و از اينکه به جای ادامه ی حضور در ايران و بهره بردای از تجربيات خود با هدف های آموزشی مجبور به اقامت خارج از کشور شده ام ابراز تاسف کرده است. از او سپاسگزارم.

سايت زنان ايران ورود من را به دنيای مجازی تبريک گفته و برخی نقطه نظرهايم را انتشار داده است. درود بر گردانندگان سايت.

خسرو ناقد از آن لحظه های پراضطراب در فرودگاه فرانکفورت که بعد از کنفرانس برلين در سال 2000 بر من و ديگر مسافران در بازگشت به ايران مستولی بود ياد کرده است. خسرو ناقد شاهدی بوده است بر آن لحظه ها که طومار زندگی طبيعی تنی چند از شرکت کنندگان کنفرانس برلين را بر باد داد. حتی زندگی مشقت بار سيامک (همسرم) يکی از تبعات اين کنفرانس است. هرچند سيامک کمترين نقش و حضوری در اين کنفرانس نداشته و ماه ها پيش از آن جدا از من زندگی می کرده است.

و اما هادی خرسندی که او نيز در حلقه ی شوربخت ما همواره رنج کشيده و لحظه ای از حرکت باز نمانده است، اندرزنامه ای خصوصی برايم فرستاده و با کلام پرطنز خود گفته است:
"دهاتی بازی در نيار!"

منظور هادی اين است که در دنيای مجازی هر چه زودتر با چم و خم های فنی آشنا بشوم تا بتوانم با خودکفايی سايت را بگردانم. هادی خيلی زود اوايل انقلاب ايران را ترک کرد. جمع ما همواره شاهد بوديم که غيابش بيش از حضورش تاثيرگذار است. بارها، در سال های نخست انقلاب شنيديم که مسافری را در فرودگاه مهرآباد به جرم داشتن يک شماره «اصغر آقا» به زندان فرستاده اند. اين رويدادها که تعدادشان کم نبود به خوبی نشان می داد که «هادی» حاضر است. فقط اسمش شده است «اصغر آقا»، اما رسمش همان است که بود. او سالها پيش از ابراهيم نبوی، دوست ديگری که دل در گرو رفاقت اش، دارم، توانست زبان عشوه گر طنز را با رويدادهای سياسی بعد از انقلاب آتشين سازد. درود براو.

در ياداداشت های آينده، از ديگر نظرات دريافتی سخن خواهم گفت. با اين تاکيد که اگر خورشيد خانوم و دوستانش نبودند، اين همه رابطه های گمشده را باز نمی يافتم.

 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی