"اینجا خانه است"

سپيده دختر جوان و توانايی است که سال هايی از زندگی را با هدف کمک رسانی به محرومان در مناطق نا امن جهان سپری کرده است. با سپيده، در خارج از ايران آشنا شدم. او در صدد برآمده بود دانش را در تجربه هايش بيفزايد. سپيده چندان دلتنگ خانه و خانواده اش شد که از فرصت های خوب برای ماندگاری صرف نظر کرد و پس از چند سال دوری به ايران بازگشت. او اخيراً برای دوستانش نامه ای نوشته به ضميمه ی يک شعر که آميزه ای است از شادمانی و اندوه. آن را بخوانيد:

"اینجا خانه است"

دستم به آسمان رسید
به ستاره ها
و مشتم پر از ستاره شد

چه خواب شیرینی بود
مثل کودکی.
تا آن سر دنیا رفتم
همه جا سبزِ سبز بود
و رودخانه بود و دوچرخه
و موهایم در دست باد

به قصه رسیدم
دستم به آسمان رسید
روی سبزه ها خوابیدم
و به کودکی رسیدم

و ... بازگشتم
انگار گم شده ام
کی به آرامش می رسم؟

همه جا جشن بود
همهً سال، سال ِ من بود
همهً روزها، روز ِ من بود
وهر روز، جشن تولدم

چقدر دلم تنگ شده است
کاش آخر قصه خوب تمام شود

به خانه رسیدم
شعر گفتم

اینجا باز هم رنگ نیست
همه سیاه می پوشند
همه گریه می کنند
من هم، ...گاهی، ...بی صدا


اما هنوز یک پنجره دارم
و دوستانم که با من ستاره چیدند
ستاره هایشان را همه به من دادند
وقتی رسیدم چمدانهایم پر از ستاره بود
پر از رنگ
و پر از بوی ِ خوش ِ امید

اینجا هوا کم است
و مردم نفس نمی کشند
همه هوا جمع می کنند
تا روز مبادا

من هم ستاره ها را با همه کفشهایم در چمدان گذاشتم
بجز کفش ِ دوچرخه سواری ام
که مردانه بود

اما دوچرخه ام در قصه جا ماند
اینجا برای دوچرخه سواری پر از سربالایی است
و مویَت نیست
که باد با آن بازی کند

اینجا هوا نیست
باید مویم را کوتاه کنم.

اینجا خانه است....

خانه ام را دوست دارم

تهران 1 آذر 1384
بعد از 8 سال.
 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی