نامه ای به طبرزدی

طبرزدی عزیز،

نمی دانم این حسن ایران است یا عیب آن که هر یک ازما از شالوده ی تربیتی خاصی برآمده ایم. اما همه ی ما وقتی وارد چون و چرای سیاسی می شویم سرنوشت واحدی پیدا می کنیم که خلاصه می شود در: تنهایی و دل شکستگی!

نامه ات را خواندم و سخت گریستم. نه از آن رو که تنها مانده ای، بلکه از آن رو که به ریشه های نابسامانی سیاسی رسیده ای که جهل است. اما این جهل خاص عوام نیست. نخبگان هم از آن نصیبی برده اند.

تو اولین و آخرین قربانی نیستی. شکرگزار باش که نام و آوازه ای داشته ای و داری. به یادآور آن همه نوجوانان، جوانان و پیران مبارز از هر دسته و گروه را که از سال 1357 قربانی شده اند و نام و آوازه ای ندارند. آنها تن به جوخه های اعدام سپرده اند یا آواره ی جهان شده اند یا در حاشیه ی قضایا صحنه ی بازی های سیاسی امروز را نظاره می کنند. اما این به مفهوم آن نیست که تاریخ آنان را به دست فراموشی بسپارد. از سال 1376 که بحث اصلاحات و حقوق متهم مطرح شد، بلافاصله اعلام کردند که خط قرمز مطبوعات اصلاح طلب این است که به جنایات دهه ی اول انقلاب نپردازند و چنانکه افتد و دانی نپرداختند.

از آن رو وارد این مرور شتابزده ی تاریخی شدم تا شاید آبی بر آتش وجودت بریزم. یادآوری می کنم که زبان ها و قلم های هتاک، پروانه و داریوش فروهر را مأمورین جمهوری اسلامی می خواندند. بلافاصله بعد از آنکه تکه تکه شدند مورد تجلیل و تکریم قرار گرفتند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! در دهه ی نخست انقلاب که حتما تو نیز جوان انقلابی مخلصی بودی، همه ی کسانی که پیش از انقلاب اعتبار و آبرویی داشتند تبدیل شدند به "جرثومه های فساد" و عوامل سازمان های جاسوسی اسرائیل و امریکا و انگلیس...، بی گمان امثال تو و همفکرانت این تجربه را که انباشته است از ترس و ناامنی پشت سر ندارید. انقلابیون با خود مرزبندی "خودی" و "غیرخودی" را آوردند و اصلاح طلبان به این مرزبندی وجهه ی تازه ای بخشیدند که ادامه دارد.

در سه دهه ی اخیر قربانیان گمنام بسیار داشته ایم و البته در یک دهه ی اخیر از برکت توجه محافل بین المللی به نقض حقوق بشر در ایران، هرچند وقت یک بار فردی از منتقدان جمهوری اسلامی در جایگاه قهرمان ملی تریبون های خبری خارج از کشور را به خود اختصاص می دهد. البته آسیاب به نوبت بوده است و پیاپی قهرمانان در دنیای ارتباطات جای خود را به دیگری داده اند. در هر حال تو، من و دیگران بخت آن را داشته ایم که چندی از این فرصت بهره مند بشویم.

تنها تو نیستی که اغلب نامت از قلم می افتد. بسیار کسان را از قلم انداخته اند. به عمد، یا به سهو. در آغاز نامه تو را دعوت کردم تا درد قربانیان گمنام و خانواده های مظلوم آنها را که دارند صحنه ی غیر عادلانه ای را نظاره می کنند بشناسی و سرخوردگی، مظلومیت و احیانا فراموشی را که دارد استخوانت را خرد می کند با مظلومیت قربانیان گمنام در مقایسه بگذاری. تأکید می کنم تو، من و دیگران بخت آن را داشته ایم که مدتی بر تریبون های خبری سوار بشویم و سپس در تنهایی وعزلت یعنی ایستگاهی که آخرین منزلگاه ایثارگران در تاریخ معاصر ایران بوده است پیاده مان کرده اند. چندی پیش در نقطه ی اوج تنها ماندگی در خانه ی محقرم در هاروارد دست بردم و سرگذشت خلیل ملکی را خواندم. مثل آب ذهن گر گرفته ام را تسکین بخشید. آن وقت سراغ کامپیوتر رفتم تا ایمیل هایم را چک کنم. در آنجا اطلاعیه ای یافتم که ایرانیان عزیز نوشته بودند بخش عمده ای از 75 میلیون دلار اهدایی خانم رایس به من رسیده است. باور کن غمگین نشدم. خندیدم و به یاد آوردم که برای پرداخت اجاره خانه و شهریه ی دخترم دست خالی هستم. همان وقت دختر بزرگم لیلی زنگ زد و گفت بالاخره توانسته یک سرمایه دار نیکوکار ایرانی را متقاعد کند تا وامی با بهره ی پنج درصد به او بدهد. او این وام را برای شهریه ی دانشگاه لازم دارد. لیلی از آن وقت که با من و پدرش چنان کرده اند که می دانی نتوانسته است دانشگاه برود. آنقدر در چرخه ی کارهای سخت خسته شده که نتوانسته هم کار کند، هم درس بخواند. این مختصر دردها را برایت بازگو می کنم تا بدانی که تنها نیستی. یک تاریخ که انباشته است از افترا زنی، تهمت و ناسزا به آزادی خواهان پشت سر داری و چه بسا پیش رو. بنابراین دعوت به مقایسه ی تاریخی به مفهوم آن نیست که از دل داغدارت خبر ندارم. تو در کنج زندان روشنایی برخی حقایق را کشف کرده ای و من بعد از رهایی از زندان و در ایالات متحده ی امریکا.

طبرزدی عزیز،

حتی یک نهاد حقوق بشر داخل کشور از سیامک پورزند، پیرمرد ستمدیده و بی گناهی که قربانی توطئه های امنیتی شد حال و احوالی نپرسیده است. وقتی هم که از زندان به بیمارستان منتقل شد و در حال مرگ بود بسیار کسان از او عیادت کردند به استثناء فعالان خقوق بشر. دو سال پیش، از یک شخصیت پر آوازه ی حقوق بشری ایران پرسیدم چرا چنین است؟ شنیدم: تابع افکار همکارانم هستم. آنها اجازه نمی دهند از سیامک پورزند مانند دیگر زندانیان حمایت بشود.

عزیزم، روزی که در سال 1380 وارد امریکا شدم با ناباوری دیدم تو و منوچهر محمدی و احمد باطبی و تنی چند قلب های ایرانیان خارج از کشور را تسخیر کرده اید. بی پرده بگویم. شگفت زده شدم. چون می دانستم درون ایران کمتر شما را می شناسند حال آنکه در رادیوها و تلویزیون های فارسی زبان تبدیل شده بودید به رهبران جنبش های درون ایران.

زمان به سرعت گذشت. نام های دیگری شاخص شدند. اینک در اطلاعیه های اعتصاب غذای جهانی (که من آن را به احترام همه ی زندانیان سیاسی ایران امضاء کرده ام) از عکس ناصر زرافشان، طبرزدی، منوچهر محمدی و دیگرانی که در زندان ها دارند می پوسند خبری نیست.

زمان گذشت. امیرانتظام با سابقه ی 25 سال زندان و در حالیکه درحبس خانگی است به حاشیه رانده شده است.

زمان گذشت. دردها و شکنجه های جسمی و روحی سیامک پورزند فراموش شد. از او نام نمی برند و با هوشیاری مرزبندی خودی و غیرخودی را به فراسوی مرزهای ایران رسانده اند و آن را پاس می دارند.


طبرزدی عزیز، اگر تو امید داری که به جمع خانواده ات بپیوندی و برای بچه ها و نوه هایت قصه های تاریخی بگویی و بنویسی، سیامک پورزند حتی این امید را در خود کشته است. او در یک آپارتمان محقر تنهای تنها با عوارض فلج کننده ی شکنجه هایی که تحمل کرده سر و کله می زند. خروج او از کشور میسر نیست. ورود من مساوی است با بازداست و شکنجه و متهم شدن به جاسوسی! راست بگویم توان جسمی برای تحمل فحش و لگد و توهین را ندارم. از آن بدتر تصور حضور در شوهای امنیتی و تلویزیونی حالم را به هم می زند. پیرمردی که به او تهمت اخذ میلیون ها دلار از دولت امریکا بسته اند اگر ما برایش هرچند یک بار پول مختصری نفرستیم گرسنه می ماند. او پیش از دستگیری در انجمن سندیکای مهندسین ساختمان و مجموعه ی فرهنگی تهران کار می کرد. هر دو سازمان ار ترس عذرش را خواستند و تنهایش گذاشتند. این هم نشانه ی دیگری از آن ریشه ها که تو به دنبالش می گردی.

او مانده است با مستمری ناچیز بازنشستگی آموزش و پرورش و حسرت دوری از فرزندان دلبندش و تنهایی بیکران که بر او تحمیل کرده اند. این درجه از درد البته به مراتب دشوارتر از دردهایی است که شکنجه گران در زندان ها بر قربانیان وارد ساخته اند.

دیشب سیامک با صدای شکسته ای گفت: قهرمانان فراموشکارند. آنها فقط اسامی برخی قربانیان که در حلقه ی دوستانشان بوده اند را به یاد می آورند و از امکانات جهانی فقط برای حمایت از آنها استفاده می کنند.

و من در پاسخ به او گفتم:
قهرمانان خسته اند.

 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی