راه و رسم شکستن سکوت را به من آموخت

مجله زنان، شماره ۲۹
مهرانگیز کار – حقوقدان و نویسنده

در حاشیه شهر زادبومی من، در جنوب ایران، دخترها را بر پایۀ سنت های قبیله ای و عشیره ای سر می بریدند (هنوز هم سر می برند). گاهی افراد ذکور خانواده جانی بعد از آنکه به زعم خود لکۀ ننگ را از دامانشان پاک می کردند، سر بریده را، شبانگاه، پشت در خانه می نهادند تا اهالی شهر، هم زمان با طلوع سپیده، آن را ببینند و به درجه غیرت و تعصب جانیان پی ببرند. دخترکشی خبر رایج و هیجان انگیز شهر ما بود. سپیده صبح را خون دخترکان معصوم بومی رنگ می زد و خبر دهان به دهان می چرخید تا هشداری باشد به همه کودکانی که مونث به دنیا آمده بودند و مقرر شده بود به محض رسیدن به نه سالگی، مثل زنان بالغ و رشید، هشیار وضع خویش باشند و دست از پا خطا نکنند. شگفتا که نه تنها سنت های عشیره ای و قبیله ای که قوانین مدون هم پشت و پناه این جانیان بود. محله ای که ما در آن سکونت داشتیم، با حاشیه شهر که بومی نشین بود، چندان فاصله ای نداشت. بنابراین، تصاویر دخترانی که در خون خود می غلتیدند، در تاریکخانه ضمیر من ظاهر می شد و روی ذهن کودکانه ام سنگینی می کرد. این تصاویر ماندنی در کابوس های شبانه نیز بازسازی می شد و رویاهای طفلانه را به خون آغشته می ساخت.

سال های کودکی را در این فضای تب آلود که زن کشی رسم دیرینه آن بود سپری می کردم. برادرم ۱۶ سال از من بزرگتر بود و از آن هنگام که پشت لبانش سبز شده بود، در این فضای هولناک که عاشقان مؤنث را سر می بریدند، در مدح عشق و دوستی شعر می سرود. او اندکی لطافت را چاشنی زندگی بدوی کرده بود که پیرامون ما جریان داشت. برادرم می سرود و من کودکانه به لب هایش که بر خلاف جهت آب حرکت می کرد، خیره می شدم. هر روز با خود حادثه ای به خانه می آورد که نشانگر مقابله با جهل و ظلم و خرافات بود. او با کوله باری که همیشه پر از سرود و ترانه بود، کسانی را که در سالهای ۳۰-۱۳۲۰ در آن شهر دور افتاده به بهانه حفظ نوامیس دست به هر جنایتی می زدند و در صدد تحکیم پایه های قدرت خرافی خود بودند، خشمگین می کرد. آنها نیز در نبردی نابرابر به این جوان می تاختند. گاهی در مدرسه با صندلی سرش را می کوبیدند و او را خونین روانه خانه می ساختند و گاهی در کمین آرمان هایش که ضد خشونت و جهل و خرافات بود، اهل خانه را وادار می کردند تا کتاب هایش را بسوزانند. فریدون، هر بار که آرمان های سوخته خود را می دید، بیشتر می سرود. نشانه های بردگی را ردیابی می کرد و با ساده اندیشی می خواست علامت شوم جهل را که می گفت سد راه آزادی و عدالت است، با سلاح شعر و ترانه از سر راه بردارد.

به خاطر می آورم روزی را که پنج ساله شده بودم و می خواستند گوش هایم را سوراخ کنند. یکی از زن های محل سوزن خیاطی را داغ کرد و نخ دولا را که در هم تابیده بود، از نرمۀ گوش گذراند. سپس نخ را گره زد تا سوراخ هم نیاید. با آن که از درد و ترس اشک می ریختم اما در دل ذوق زده بودم. یک جفت گوشواره یاقوت، به زودی، زیب گوش هایم می شد. اهل خانه در شادمانی من شریک بودند و هر یک به شیوۀ خود این واقعه را، که پیش در آمد ورود به زنانگی بود، مبارکباد می گفت. آن روز مادرم در آتشدان اسپند دود می کرد و مادربزرگ برایم عروسک پنبه ای می دوخت. ظهر که فریدون، برادرم، پا به خانه گذاشت، اوضاع دگرگون شد. همین که چشم های گریان مرا دید و خونابه های را پیرامون نرمۀ گوش، سخت برآشفت. اهل خانه را نفرین کرد و هق هق گریه را سر داد. فریدون زار می زد و اخطار می کرد:
«دارید رسم بردگی را به خواهرم می آموزید. دارید خواهرم را کنیز حلقه به گوش بار می آورید. دارید ... »

فریدون و مهرانگیز کار

مادر و مادربزرگ زیر لب به فریدون می خندیدند. من نیز از آنچه می گفت چیزی نمی فهمیدم. چند روز گذشت، زخم گوش التیام یافت. فریدون هم آرام گرفت. پیش از آن که گوشواره های یاقوت جایگزین نخ خیاطی بشود، فریدون مرا با خود به سینما برد. در شهر ما فقط یک سینما دایر بود که فیلم هایش یا عربی بود یا هندی. سینما رفتن هم برای دختر بچه ها خواب و خیال بود. فریدون بعد از تماشای فیلم مرا به یک داروخانه برد و با پنبه الکلی نرم و آهسته نخ های چرک را از نرمۀ گوش بیرون کشید. سپس با هم به قنادی رفتیم. یک میز دو نفره انتخاب کرد. مرا روی یک صندلی نشاند، خودش هم روبه رویم نشست. آن وقت، با من مثل آدم های بزرگ صحبت کرد. برایم قصه هایی از بردگی گفت و در پایان از من قول گرفت تا گوشواره های یاقوت را برای همیشه فراموش کنم. طعم خوش نان خامه ای مجال نمی داد تا همۀ حرف هایش را بشنوم اما آن شب یک تصویر کلی و تاریک از کنیز حلقه به گوش و نظام بردگی روی ذهنم فرو افتاد که ماندگار شد. فریدون، بعد از آن که با من دست داد و به شیوۀ مرسوم از من قول گرفت تا هرگز عهد را نشکنم، مرا به تنها عکاسی مدرن شهر برد. آنجا کروات عکاس را از گردنش باز کرد و با آن موهای بلند و بافته مرا پشت سر گره زد و مهار کرد. به قول آن روزی ها شدم آلاگارسون. لبخند رضایت بر سیمای فریدون نشست، مرا بغل زد و روی یک صندلی گذاشت. خودش هم کنار صندلی ایستاد و از عکاس خواست تا عکس بگیرد. عکس که ظاهر شد، فریدون آنرا بزرگ کرد، قاب گرفت و روی تاقچۀ اتاق پنج دری نشاند. با این تأکید به اهل خانه که:
«این را می گویند دختر بچه، موهایش کوتاه است و ساده، توی دست و پایش نمی گیرد، حلقه هم به گوش ندارد. آزاد است ... »

اخبراً فریدون را پس از سالها دوری در بستر بیماری باز یافتم. پیر و رنجور در آستانه سفر ابدی. خاطرات کودکی را با هم مرور کردیم. از او پرسیدم: «می گفتی سوراخ کردن گوش علامت بردگی است. اینجا که تو هستی، مرکز تمدن غرب، زن ها نه یک حلقه که چندین حلقه به گوش دارند. حتی گاهی پرّۀ بینی را سوراخ می کنند و از آن حلقه ای می گذرانند. هنوز هم حلقه را علامت بردگی می دانی؟»

فریدون تقلا زد تا خود را از حملات بیماری پارکینسون که بر او تاخته بود، برهاند. آن گاه لحظه ای از زندگی را که در گریز بود، شکار کرد و بی درنگ گفت: «هر آنچه را انسان بالغ و رشید به اختیار انتخاب کند، علامت آزادگی است و هر آنچه را به جبر و از روی ترس بپذیرد، علامت بردگی است. در نظام بردگی انسان ها را از بچگی برده بار می آورند تا علیه بردگی قیام نکنند. نباید برده داران را آسوده گذاشت تا بچه ها را شستشوی مغزی کنند. نباید ... »
بیماری حمله کرد. فریدون ساکت شد.

از نسل فریدون بسیاری مردان را تمام راه تا نیمه ی راه در کنار داشته ام. آنها رفیق راه بوده اند و هستند. راه و رسم شکستن سکوت را به من آموخته اند.
به آنها دِین دارم. البته با برادرانی که امروزه، در آستانه ورود به قرن بیست و یکم میلادی، بردگی زنان را در ایران توجیه می کنند، حرف دارم. کو فرصتی؟

 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی