خوزستان - بخش اول

رویدادهای اخیر که در خوزستان اتفاق افتاده من را برانگیخت تا چند خاطره ی نوشته شده از "خوزستان بعد از جنگ" را که در سال 1372 در "سفر" ویژه نامه ی پنجم "صنعت حمل و نقل" به چاپ رسانده ام اینجا نقل کنم. این سفرنامه و چندی دیگر" توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان در سال 1379 جمع آوری و در کتاب "نخل های سوخته" انتشار یافته است. شاید ریشه های برخی وقایع اخیر در خوزستان در این گزارش ها و خاطرات قابل درک بشود...


بخش اول


پس از ساعتی ترسیدن و میخکوب شدن روی صندلی های لق و بی کمربند هواپیمای کوچکی که تمام پیچ و مهره ها و امعاء و احشاء آن از سقف و دیوارها آویزان است، سرانجام از پلکان هواپیما سلامت به زیر آمده و شکرگزارم که نعمت خرید بلیت هواپیما نصیبم شده است. آسفالت داغ آبادان هنوز مثل گذشته از شددت گرما چندان نرم است که پاشنه ی کفش اندکی در آن فرو می رود.هرچند که پاشنه ی کفش ها پهن و کوتاه شده و این نرمی را کمتر از گذشته احساس می کنیم.

آبادان شهری با آن همه تفنن و تنوع که روزگاری بخشی از آن مدنیت کم نظیری را به تماشا می گذاشت و بخشی دیگر نمایشی ناب از زندگی بومی و قبیله ای و بدوی بود، اکنون با ساختاری یکنواخت و فاقد تنوع در نگاه حیرت زده ی من که سال های جنگ نام آن را فقظ از خبرها شنیده ام، مثل خار نشسته است. آبادان تن خسته و جریحه دارش را به آفتاب داغ بهاری سپرده و حال وحوصله ی مهمان نوازی ندارد. آبادانی که در خواب های کودکی هر خوزستانی بوی نفت می دهد و صدای سوت پالایشگاه آن که صبح ها خبر از آغاز زندگی می داد و عصرها پایان کار را اعلام می کرد همچنان در گوش ها زنگ می زند، دیگر بدان گونه که می شناختیم وجود ندارد. آبادان غنی و سرزنده اکنون چشم به راه کمکی است که باید از راه برسد تا دیگر بار قد راست کند و به تن مجروح خود جان تازه ای بدهد. آبادان منتظر است. مهمانان مزاحم و مصرف کننده و اسرافکار بار خاطرش می شوند. آبادان چشم به راه مسافرانی است که از بار اندوه آن بکاهند و خشتی روی خشت بگذارند.

سبزه ها سوخته و زمین تفته است. هنوز تابستان از راه نرسیده عرق از چاک گریبان همه سرازیر است. تاکسی ها در برابر فرودگاه صف کشیده اند. منتظر مسافران پولدار نیستند. چشم امید به دست های پر ندارند. منتظر کسانی هستند که حتما در آبادان کاری دارند و دیری است که گشاده دستی را نیز از یاد برده اند. اتوبوس و مینی بوس هم برای حمل مسافرانی که پول کافی ندارند مهیا است. مسافران هر یک به سویی می شتابند. هتل مناسب برای مسافری که بخواهد اندکی بهداشتی روزگار را بگذراند فراهم نیست . به خصوص اگر این مسافر زن باشد. جنگ بی رحمانه همه را از بین برده است. جای توقف و تردید هم نیست. باید تصمیم گرفت. یک دوست قدیمی نام ونشانی دوست خود را در اختیارم گذاشته تا اگر کاملا درمانده شدم بی دعوت و ناخوانده به مهمانی او بشتابم. چنین می کنم. نشانی را به راننده ی تاکسی می دهم. آوارگی، تشویش و رنج به راننده درس صبوری آموخته است. آرام و مهربان است. در طول راه خانه های بدشکل و بدقواره ای نظرم را جلب می کند. می گوید همان خانه های سازمانی شرکت نفت یعنی "بریم" و "بوارده" است، همان مجموعه های ویلایی زیبایی است که تأسیسات شهری آن زبانزد بود. از رنگ ها، چمن ها، سبزینه ها و تجهیزات شهری و رفاهی که هنوز در رویاها دست بردارمان نیست اثر نمی بینم. خانه هایی که بازسازی شده مثل لباس وصله خورده دل را از غصه می فشارد. وصله پینه علامت فقر است. آبادان که فقیر نبود. نگریستن بر آثار فقر در آبادان راستی جانگزاست. نخل های بی سر در طول راه چندان آزار دهنده است که کابوس ترسناکی را جایگزین شوق سفر می کند. شوقی که همیشه در بدترین سفرها انگیزه ی جستجو و حرکت و تکاپو است. نخل های سرفراز و تناور و ریشه دار نتوانسته اند سرهای خود را از تیررس دشمن بدزدند و نتوانسته اند سر را از اصابت موشک ها و بمب ها حفظ کنند. نخل های بی سر هنوز تن را از ریشه جدا نکرده اند و همجنان خدنگ و استوار لاشه های اندام بی سر خود را روی این خاک عزیز نگاه داشته اند. نخل های بی سر که دود فاجعه به صورت غباری سیاه روی اندام آن ها نشسته است با هزاران زبان سخن می گویند و با هر زبان که نقل می کنند به ریشه ی خود می نازند. به خاکی که ریشه در آن دارند می نازند. سرعت اتومبیل نخل های بی سر را در متن آبادان سوخته و مجروح به صورت اشباح انسان های سرفرازی نمایان می سازد که هنوز حضور دارند. حضوری در یک خط منظم و شکست ناپذیر. خط حضور را دنبال می کنم. مردانی با کلاه لبه دار، جمجمه ی خود را از آقتاب مصون داشته اند و دارند در باغچه های وسط خیابان داغ و گر گرفته، روی خاک سوخته "گل" می کارند. اینان که هستند؟ نه داغی خاک را حس می کنند، نه حتی سنگینی و فشردگی زمین را که آغشته به سرب و باروت است. دست ها چالاک و تند در خاک می کاود، خاک را زیر و زبر می کند، خاک آریایی را دیگر بار غنی می سازند، به آن غذا می دهند، غذای روح خود را که تراوش قلبی تپنده است. دست ها گل می کارند. شاخه های گل زیر سوزش حرارت خورشید پلاسیده و بی رمق گوشه ای افتاده است. دست ها این شاخه های پلاسیده، سوخته و در حال مرگ را از روی زمین برمی دارند و ریشه های دورمانده از خاک را به عمق خاک فرو می برند. احساس تعلق باغبان و گل ها به این خاک چنان نیرومند است که هر دو می دانند در هیچ جایی از کره ی سرگردان زمین، جز همین خاک، چیزی به آن ها تعلق ندارد. حیرت می کنم. از کجا که بازهم گل های شب بو، گل های تاج خروس، گل های کاغذی، گل های شیپوری و موردهای سبز نرویند؟ این مردان امیدوار، تردید به دل راه نمی دهند و سرسختانه گل می کارند. آیا آنها نتیجه ی کار را فقط در حقوق ماهیانه می جویند؟ ... اگر چنین بود ده ها راه و بی راه برای تأمین خورد و خوراک وجود داشت. مردان امیدوارجز سازندگی و خلاقیت راهی برای ادامه ی حیات نمی شناسند. آن ها با دیگرانی که حتی یک شاخه گل در خاک سرزمین خود نمی کارند و حضورشان بر خاک خاشاک افزوده است فرق دارند. چگونه می توان در کنار اینها حضور مزاحم دیگرانی را باور کرد که گاهی زیر پوشش بازسازی روی امتیازاتی چنگ می اندازند و آن امتیازات را یک جا صرف خویشتن خویش می کنند؟

عبور از جوامع جنگ زده ی ایران امروز تابلویی از اضداد پیش رو می گشاید که طرح سئوال های بی جواب زمینه ی اصلی آن است.

***

میزبان منتظر نیست. ناگهان مسافری در مقابلش سبز می شود که باید شبی و روزی به او غذا و سرپناه بدهد. همسر میزبان اندکی خودش را می بازد. می پرد به طرف آشپزخانه. کولر گازی را که خراب شده فورا تعمیر می کند و.... سرانجام سفره ای پاکیزه و گلدار پهن می شود. میزبان، خندان و گرم، تعارف می کند: " بسم الله..." سفره پر و پیمان است، خانه شان را وصله پینه کرده اند. مرد خانه دیری است دست زن و بچه ها را گرفته و به شهر خود بازگشته است. صبح ها کار می کند و بعد از کار روزانه به بازسازی خانه می پردازد. سیمان را آب می زند، گچ را خیس می کند، سطل ها را به طرف دو چوب می آویزد، چوب را از پشت سر روی شانه ها قرار می دهد، سپس ماله را برمی دارد و به جان خانه ی مخروبه می افتد. هنوز جای جای خانه سوراخ سوراخ است. باید آن ها را پر کند. هنوز حوض خانه را آب نینداخته اند. حوض شکسته است. فقط حوضچه ای را که زیر شیر آب است متصل به پاشویه ترمیم کرده تا همسرش بتواند ظرف بشوید و دو دختر خردسالش روزهای داغ در حوضچه آب تنی می کنند. اکنون مرد دست هایش را شسته و در کنار سفره نشسته است، خوشحال و امیدوار. لبخند می زند و خوش آمد می گوید و از پیشرفت کار بازسازی خانه اظهار رضایت می کند. بسی مسرور است که آبادان را دوباره بازیافته است ،هرچند سوخته و پژمرده و زخم خورده. از تکرار غصه ها گریزی ندارد، دست دراز می کند، لقمه ای نان برمی دارد، زیر لب می نالد: چرا کسانی که این روزها سراغ ما را می گیرند و ظاهرا می خواهند به ما نیرو بدهند، دست آخر بار خاطرمان می شوند؟ مگر نان حلال به این خوشمزگی چه عیبی دارد که حرام می خورند؟ پاسخی ندارم. می داند از تهران آمده ام و مانند سایر شهرستانی ها می پندارد هر کس از مرکز می آید پاسخ هر سئوالی را در آستین دارد. مرد میزبان فراتر از گله گزاری ها و ناله ها و شکایت ها چشم به آینده دارد و معتقد است باید بی چشم داشت مخلصانه کار کرد تا یک بار دیگر "آبادان" آبادان بشود.

به غروب نزدیک می شویم، تک هوا شکسته است، نسیم خنکی می وزد، زن و مرد میزبان هشدار می دهند:" اینجا از ساعت 7 شب به بعد قورباغه ها و مارمولک ها و سوسک ها حیاط خانه را پر می کنند. دستپاچه نشوید. آزاری ندارند. هنوز نتوانسته ایم نابودشان کنیم. انشاءالله سوراخ ها را که پر کنیم وضع بهتر می شود."

دلواپسی های من بیشتر شده است. چگونه می شود با خزندگان موذی همزیستی مسالمت آمیز داشت؟ به خاطر می آورم که در نقاط مختلف شهر چادرهایی برپا شده بود که در آن سم موش رایگان توزیع می شد. گویا جانوران میرث خواران جنگ شده اند و به آسانی نمی گریزند – هرچند زمان در کمین آنهاست و سکنه امیدوارند با انواع پاک سازی ها جانوران را از محیط زیست خود دور سازند، ولی آن ها در حال حاضر مزاحم سلامت و آسایش اهالی هستند.

گفته می شود کسانی به آبادان بازگشته اند که از مال دنیا فقط دکه ای، مغازه ای یا خانه ای داشته اند که از قضا قابل تعمیر و ترمیم هم بوده است. اگر عددها و رقم ها گویا باشد می توان حدس زد آبادان به همت این گونه مردان و زنان تا 20 درصد فعال شده است. جای بازسازی روی ساختمان هایی که مالکین بدان پیوسته اند باقی است.

آجرهای کهنه همنشین آجرهای نو شده اند. ساختمان هایی که زیر فشار بمباران ها کج شده – بی آنکه ویران شده باشد بسیار است. بناهایی که شکم داده اند چهره ی کریه جنگ را به نمایش گذاشته اند. اما گاری های دستی و مغازه های فعال شده که هردو به اهالی جنس می فروشند حامل پیام زندگی دوباره در این شهر جنگ زده هستند. سکنه با خوشحالی به دکه های نوساز و خوش رنگ و آب که به تازگی برپا شده و تولیدات خانگی را می فروشند به عنوان تأسیسات جدید شهری سرک می کشند. پوشاک بچه ها در دکه ها عرضه می شود. فروشنده ها غالبا زن هستند، با روی گشاده. شاید عزم خود را جزم کرده اند تا اندوه جنگ را از چهره ی همشهری ها بزدایند. شهر در کار بازیافت زندگی تلاش می کند و در جستجوی هویت گم شده ی خویش است. شهر آشکارا کمک می طلبد. هر زاویه و گوشه ی آن مثل دهانی است که باز شده و چون گرسنه ای است که غذا می خواهد. ادارات در جای جای شهر با تابلوهای کوچک دیده می شوند. ثبت احوال از همه جا شلوغ تر است. متقاضی تعویض شناسنامه بسیار زیاد است. در حال حاضر بیشتر کارمندان از اهالی بومی و حاشیه نشین شهرها هستند، زیرا درصد بازگشت آنها و روستاییان بیش از دیگران است. بومیان حاشیه نشین دیروزی در زندگی شهری امروزی مشارکت کامل دارند و متن خالی شهرها را پر کرده اند. در میان تابلوهای اداری بزرگ ترین تابلو به اداره ی مبارزه با مفاسد اجتماعی تعلق دارد که چشمگیر است. اینکه مفاسد اجتماعی چیست و چگونه در شهری با 20 درصد زندگی، با مفاسد اجتماعی مبارزه می شود، پرسش بی جوابی است که در جریان یک اقامت کوتاه مدت نمی توان برای آن پاسخی درخور یافت. راستی جنگ با شهرها چه می کند که نیازها تا بدین حد جدی و هولناک احساس می شود؟

صبح روز بعد میزبان دو دختر 6 ساله و 8 ساله ی خود را با من راهی می کند تا در خرمشهر چرخی بزنیم. دخترها سرزنده و خندان جست و خیز می کنند. دست در دست من می نهند تا برویم و از خانه ی مادربزرگشان در خرمشهر دیدن کنیم. خرمشهر هنوز بارقه ای از حیات دوباره را دریافت نکرده است. آوارها هنوز چشم را آزار می دهند. اروند رود خسته و غمگین است. ساحل که روزگاری جان به تنهای خسته می بخشید، فاقد سرزندگی و طراوت است. آن سوی ساحل که آب است جزایر کوچک در انبوه علف های هرز و لجن های مانده و تلنبار شده بویناک است. این سو که خشکی است تل های آوار و خرابی غم افزاست. هنوز بچه هایی پابرهنه در میان آوارها می لولند و جستجو می کنند تا چیزکی بیابند درخور زندگی؛ قاشقی، کاسه ای، چینی شکسته ای یا لااقل یک قوطی خالی نوشابه برای بازی کودکانه در کنار ساحل. قوطی نوشابه در جهنم جنگ جای توپ بازی را می گیرد. هنوز در کنار ساحل که از دو سو در محاصره ی لجن و آوار است دکه ای هست که غذای بومی طبخ می کند: فلافل و ...

یک زن بومی با بچه هایش دارند فلافل می خورند. آنها دو چمدان شکسته و چند پتوی پاره کنار دست دارند و گویا همان جا زندگی می کنند. همراهان بازیگوش من در راه خانه ی مادربزرگ بسیار پرگویی می کنند و می خندند. آنها سر در پی هم می گذارند، می دوند و پشت آوارها و خرابه ها قایم موشک بازی می کنند. از آنچه گذشته باکشان نیست و به آنچه در راه است نمی اندیشند. به بچه ها غبطه می خورم. بچه های جنگ با زندگی برخورد شادمانه دارند.

سرانجام به خانه ی مادربزرگ آنها پا می گذارم. انبوهی است از خاک و آجر و چوب و آهن. روی تپه ای از آوار می ایستم. بچه ها از تپه بالا و پایین می پرند. پنداری در شهر بازی دارند تفریح می کنند!... آنها پیشتر هم چندین بار همراه پدر و مادرشان از خانه ی مادربزرگ دیدن کرده اند و حالا کاملا مسلط به موقعیت محلی هستند و درست مثل راهنمای تورها برایم توضیح می دهند و خانه را توصیف می کنند، اینگونه:" ببین خانم این اطاق خواب است. این هال است. این هم اطاق ناهارخوری. این یکی آشپزخانه. آن یکی حمام و..." بچه ها جای جای خانه را نشانم می دهند. البته هریک تل خاکی بیش نیست که از بس در خیال بدان پرداخته اند تبدیل به واقعیت ذهنی شده است. بچه ها غرق در شادمانی و هیجان درون آوار را می کاوند. خاک را دست مالی می کنند و جیغ کشان شیئ ای را از زیر خاک بیرون می کشند. به شیئی نگاه می کنم. یک تکه از قالب یخی است که در یخچال مادربزرگ مورد استفاده بوده است. بچه ها قالب شکسته ی یخ را از خاک می زدایند و قصد دارند آن را مثل یک سوغات قیمتی برای مادرشان به خانه ببرند. اطمینان دارند که مادر از دیدن این سوغاتی شادمان می شود. بچه ها به چشم دیده اند که هربار مادر چیزی از زیر آوار خانه ی مادربزرگ پیدا کرده، آن را مثل جان عزیز به خانه برده و پشت ویترین گذاشته است. با قالب شکسته ی یخ خانه ی مادربزرگ را ترک می کنیم. به سوی خانه ی میزبانی می شتابم که باید هرچه زودتر خانه ی پر حادثه ی او را بگذارم و بروم.

اتومبیل، آبادان و خرمشهر را پشت سر می گذارد. نگاهم رد پای چند پسر بچه را دنبال می کند که بادبادک هوا کرده اند و خندان و شادمان آن را در آسمان پی می گیرند. پسرها با آنکه همه نوع هواپیمای جنگی بر فراز شهر دیده اند و از غرش آن ترسیده اند، اکنون به بادبادک کاغذی خود که ساعتی از عمر را صرف ساخت آن کرده اند، بسیار می نازند. آبادان و خرمشهر در خط عبور بادبادک نسلی که می خواهد بازیگوشی و تفریح هم بکند از من فاصله می گیرد.

جاده ای که راننده در آن می راند و به اهواز ختم می شود به تازگی بازگشایی شده است. در دو سوی جاده آثار جنگ همچنان باقی است. خاک ریزهای دشمن و سنگرهای دوست. پاک سازی جاده از مین تا کنون (بهار 1371 ) به طول انجامیده است. نشانه های باقی مانده از تجاوز، نفرت انگیز است. پیداست که دشمن تا نزدیکی های اهواز رسیده و سپس متوقف شده است. راننده یک کویتی فراری از جنگ منطقه است. تیز می راند و هیچ کس را نمی پاید، مغرور است به اینکه در فرار از کویت هم تیز رانده است. او نیمه راه، هنگامی که سکوت مسافران ترسیده و نگران عذابش می دهد به حرف می آید و خطاب به ما می گوید:" در شهر شما دل آدم می گیرد. دق کردیم. از بس سیاه می پوشید نفسمان گرفت." من و زن دیگری که همسفر است بی اختیار برمی گردیم و یکدیگر را برانداز می کنیم. هر دو سیاه پوشیده ایم، سر تا پا!... مرد هم کیش که سراپا سفید پوشیده است، معتقد است سپیدی و روشنی نه تنها از اندوه درون می کاهد و قلب را صاف می کند، بلکه مانع سوزش آفتاب هم هست. راننده پرحرف است و درباره ی همه چیز حرف می زند. مسافری که از پر حرفی او خسته شده می پرسد: در کویت چه کاره بودی؟ جواب می دهد: " تاجر..." مسافر می پرسد: اینجا چه کاره ای؟ و پاسخ می شنود: همین که می بینی...مسافرکش!... مردان مسافر راننده را سئوال پیچ می کنند و به تجزیه و تحلیل مسائل سیاسی می پردازند و می خواهند راننده را متقاعد کنند که دریافت های آنها را از قضایای جنگ در منطقه بپذیرد. راننده ی کویتی در اوج آوارگی، راحت و بی خیال می خندد و با یک جمله آب پاکی را روی دست همه می ریزد:
" خواست خدا هرچه هست همان است." مسافران ساکت می شوند و به تفسیرهای سیاسی خود پایان می بخشند. من و زن همسفر نفس راحتی می کشیم.

آسمان اهواز با ابرهای تیره از میان غباری سنگین بیرون می آید و در برابر گشوده می شود. شهر از جمعیت مالامال است. پیداست که در سال های جنگ برنامه ی تنظیم خانواده به کلی فراموش شده بوده است. جمعیت انبوه که بخش عمده ی آن محصول زاد و ولد حاشیه نشینان قدیمی است در هم می لولند. آثار خرابی در اهواز دیده نمی شود. می گویند هربار که جایی فرو ریخته فورا ترمیم یا بازسازی شده است. البته صدمات و خسارات مربوط به بخش صنعت از آنجا که همیشه نامرئی است به چشم نمی آید. آنچه مرئی است بافت جمعیت است که تغییرات فاحش را در خود پذیرفته و پاک زیر و زبر شده است. جنگ زدگان از حاشیه ی سایر شهرها و روستاهای خوزستان به این شهر که معماری آن چندان دست نخورده است هجوم آورده اند. اهواز در مقایسه با گذشته شهر دیگری است با چهره ای دیگر و سکنه ای که فرهنگ خود را با خود از حاشیه به متن آورده اند. اکنون بیشتر امور اداری و خدمات شهری در اختیار اینان است. حضورشان همه جا به خوبی احساس می شود. لهجه شان لهجه ی غالب در تمام روابط اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و اداری است. با آنکه چهره ی شهر از هر حیث دگرگون شده، اما اهواز همچنام شهری زنده و فعال است، چنانکه بود.

سایبان ها که از دیرباز مثل سقف روی پیاده روی خیابان ها سوار شده به مردم گرما زده اجازه می دهد تا در خیابان ها پرسه بزنند. هتل مناسب هم پیدا می شود. در هتلی که تا چند سال پیش استراحتگاه معلولین جنگی بود اقامت می کنم. اکنون در هم کف هتل به جای صندلی های چرخ دار، اهل کسب و کار در رفت و آمد هستند، آنها رودر روی هم نشسته اند و راجع به اوضاع و احوال تجارت مذاکره می کنند. خیلی ها دارند برای تصرف دوباره ی املاک خود با متصرفین زمان جنگ چک و چانه می زنند و آماده ی مصالحه نیستند. چیزی می دهند و چیزی می گیرند، اینان گاهی حاضرند 50-50 با متصرفین در ملک خود شریک بشوند. با وجود یک چنین بذل و بخشش هایی باز هم ضرر نمی کنند. ظاهرا نه به جانشان ضرر خورده، نه به مالشان. جان را که از حادثه به در برده اند، مال را نیز!... زیرا افزایش قیمت ملک چنان بوده است که آدمیزاد اگر در ملک خودش به نسبت یک دوم شریک بشود کلی سود می برد و ذوق می کند.

در اطراف هتل، روی چمن های متصل به ساحل کارون، دانش آموزان دارند درس حاضر می کنند. هر یک قمقمه ای آب یخ و فلاسکی چای داغ کنار دست و گلیمی زیر پا دارند. آنها روی چمن ها افتاده اند و برای آینده نقشه می کشند. چند قدمی دورتر، زوج های جوان دیده می شوند که می خرامند و با کارون راز دل می گویند. همه ی نشانه ها از صلح خبر می دهد. در گذر از زیر پل فلزی جمعیت انبوه است، چند رستوران با بلندگو غذای خود را تبلیغ می کنند. کلمه ی "بیسترو" روی تابلوها جای خود را به "غذاخوری" داده است. کارون گل آلود است. همه جا لایروبی می خواهد، حتی بستر رودخانه ها. دشمن هرجا دست دراز کرده آلودگی بر جا گذاشته است.

به محض آنکه در هتلی جای می گیرم و سایه و سقفی بر سرم می افتد، مثل هر مسافر ایرانی برای بازگشت به خانه احساس نگرانی می کنم. با چه وسیله ای به تهران بازگردم؟ هواپیما اولین وسیله ای است که به آن می اندیشم. اما بلافاصله به خاطر می آورم که تهیه ی بلیت هواپیما در شهر غریب، رویا و خیالی بیش نیست. سراغ قطار را می گیرم، می گویند برای روزی که شما قصد عزیمت دارید کار مشکل است. به هر کسی بلیت نمی فروشند. باجه ی فروش فقط با معرفی استانداری اقدام به فروش بلیت می کند. چاره ای نیست. پل فلزی را با دو هلال، که روی بییشتر کارت پستال های خوزستان نقش بسته است، طی می کنم و راهی استانداری می شوم. خانم بازرس با لهجه ی هم وطنان عرب زبان به گرمی احوال پرسی می کند، ولی اذن ورود نمی دهد. ضابطه ی ورود به آنجا برای زنان چادر است. زن بازرس از سر مهمان نوازی چادر بسیار تمیزی را دو دستی تعارف می کند. وارد می شوم و مسئول صدور معرفی نامه نیز پس از مشاهده ی مدارک هویت و اشتغال فورا معرفی نامه را صادر می کند. همه مهربان هستند و بومی. جنگ به آنها خشونت نیاموخته است. استانداری را ترک می کنم و با معرفی نامه در برابر باجه ی بلیت راه آهن قرار می گیرم. فورا بلیت در اختیارم می گذارند. خوشحال و مغرورم که با وجود انبوه مسافران، بخت با من یار شده و توانسته ام بلیت قطار را برای روز موعود خریداری کنم. از آن پس با آسودگی خیال بیشتر در شهر پرسه زدم. سرانجام روز بازگشت فرامی رسد. در کوپه ای که شماره ی آن روی بلیت مشخص شده قرار می گیرم و با مشقت چمدانم را جا می دهم. در انتظار انبوه مسافرانی هستم که حتما تمام صندلی ها و کوپه ها را اشغال می کنند. شگفتا...، خبری نیست. جای خالی بسیار است. حتی تا ایستگاه تهران جای خالی دیده می شود. چرا با وجود این همه جا تهیه ی بلیت چندان دشوار است که نصف روز مسافر پرکار و گرفتار، صرف آن می شود؟ نمی فهمم!...قطار سریع السیر حرکت می کند. مأمورین سر می رسند و بلیت ها را کنترل می کنند. چهره ها مهربان و مؤدب است. یکی از مأموران به من دستور می دهد تا به کوپه ی دیگری که در واگن دیگری است، چند واگن آن طرف تر نقل مکان کنم. ظاهرا در آن کوپه سه زن مسافر هستند و البته بهتر است مسافران هر کوپه هم جنس باشند. خوشحال می شوم و از مأمور تشکر می کنم. فقط استدعایی دارم، به هر ترتیب که ممکن است دستور بدهند چمدان سنگین من که به سختی در آن بالا جا گرفته تا واگنی که خیلی از اینجا فاصله دارد حمل بشود. مأمور از شنیدن این استدعا برافروخته شده و تشر می زند:" می خواستی از خانه نوکرت را با خودت بیاوری." انتظار این پاسخ را ندارم. توضیح می دهم، اثر ندارد. سایر مسافرین حق را به من می دهند. بازهم اثر ندارد. مأمور با خشونت از من می خواهد به سرعت نقل مکان کنم. مسافران به کمک می شتابند و چمدان را پائین می آورند. آن را با مشقت کشان کشان به واگنی که امر فرموده اند می رسانم.

در کوپه ی زنانه سه دختر دانشجو نشسته اند، خوشحال و سرحال می گویند و می خندند. از ورود من آشکارا ابراز انزجار می کنند. قبلا از مأمورین قول گرفته اند دختر هم کلاس آنها را که در کوپه ی بغلی غریب افتاده است ا به جمع آنها ملحق کنند. دخترها حسابی جا خورده اند و نمی دانند چرا با وجود آنکه دوستشان در نزدیکی آنهاست من را از چند واگن دورتر آورده اند و در کوپه ی آنها نشانده اند؟... دخترها ترشرو و آزرده کز می کنند و در خود فرو می روند. دختران دانشجو برای دیدار خانواده های خود به تهران می روند. آنها در تمام طول راه برای دوستی که در کوپه ی بغلی تنها مانده است غصه می خورند. برایش آذوقه و تنقلات می برند و حتی به او نامه می نویسند. از حضور یک غریبه دلشان گرفته است. دخترها می پندارند من نیز مدعی شادمانی های جوانی آنها هستم. زیر چشمی من را می پایند و سخت مراقب هستند تا بی احتیاطی نکنند و صدای پخش صوت را بالا نبرند. گاهی برای هم یادداشت می فرستند تا مبادا اسرار نهان به گوش نامحرم برسد. روح جوانی در وجود همسفران جریحه دار شده و چهره ها تا پایان را ه ترسیده و آزرده و بیرنگ است.

در ایستگاه راه آهن تهران هر چهار دختر جوان در آغوش مادران خود می روند – آن گونه که جوجه های ترسیده در راه گریز از خطر زیر بال و پر مرغ مادر خود را از نظرها می پوشانند!... هرچهارتا گریه می کنند.


ادامه دارد ...

 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی