من «غیر خودی» بودم


به مناسبت لغو پروانه انتشار ماهنامه زنان که 16 سال منتشر شد، این یادداشت از صدمین شماره ماهنامه که تاریخ آن خرداد ماه 1382 می باشد انتخاب شده است.
من «غیر خودی» بودم
_______________
مهرانگیز کار، حقوقدان
_______________
سرکار خانم شهلا شرکت، سردبیر محترم ماهنامۀ زنان. من و شما در خم یکی از پیچ های سرنوشت ساز انقلاب، در سال 1370 به هم رسیدیم و جماعتی را به کار خود خیره کردیم- از آن رو که بسیار گفته اند و می گویند که ما دو نفر از یک جنس فکری و عقیدتی نبوده ایم- تاوان این همکاری را هم در تمام سال های سبز و خاکستری دهۀ گذشته پس داده ایم. هنوز هم که هنوز است، از سر تقصیرات ما نگذشته اند، با آن که دیری است از یکدیگر جدا افتاده ایم.
من از سیارۀ دیگری نیامده بودم. هر دو سر از این خاک برکشیده ایم. لحظه ای که دست در دست هم نهادیم، کوله بار من پر بود از خاطرات و خطرهایی که پشت سر داشتم. اما کوله بار شما پر بود از شور و شیفتگی انقلابی. من از راهی دراز آمده بودم. طوفان انقلاب بر من تاخته بود. موقعی که به شما رسیدم چیزی نداشتم که از دست بدهم. در صدد به دست آوردن چیزی هم نبودم. فقط می خواستم تجربه های خود را در جایی به ثبت برسانم.
بی گمان عرصه را درست انتخاب نکرده بودم. اساساً حق انتخابی برای هم نسلان من در کار نبود. زود پی بردم که ماهنامۀ زنان در میان بایدها و نبایدها دست و پا می زند و عرصه ای گشاده نیست و درخور آن تجربه ها که بر هم انباشته بودم و درحسرت انتشارشان می سوختم. با این همه دل قُرص کردم، پیش داوری ها را از دل زدودم، تیرهای طعنه و تهمت و سرزنش را به جان خریدم و اراده کردم که در پناه بادبان برافراشتۀ کشتی کوچک شما که می خواست در طوفان جهت یابی کند، گاهی برای نسل های انقلاب که خریدار کالای شما شده بودند دستی تکان بدهم و از آنها بخواهم: «دل از شعار بر کنند، کتاب قانون را بگشایند، بند بند آن را برخوانند. گاهی مکث کنند و بیندیشند و رها نکنند آن چون و چرا و دقت نظر را که لازمۀ آزادگی است.»

به صورت ظاهر، کار را آسان یافتم. روخوانی و بررسی قانون که دکان کسی را تخته نمی کرد و خشم و خروش کاسبکاران را برنمی انگیخت. دیری نپایید که به اشتباه خود پی بردم و دریافتم نقد و بررسی قانون گناهی نا بخشودنی است. راهیان شب همه جا دنبالم کردند و به من فهماندند با زبان و قلمی که «قانونِ» آنها را نقد می کند و آن را از لابه لای پوشش فریبندۀ شعار بیرون می کشد شوخی ندارند و مرتکبین نقد و بررسی قوانین را سزاوار «مرگ» یا دست کم «حذف» از حوزۀ حیات اجتماعی می دانند. زود فهمیدم گشایش بحث قانون با هدف رفع تبعیض از زنان، سهمیۀ شما را از کاغذ به نرخ دولتی تقلیل می دهد و ناچار می شوید برای تأمین هزینۀ کاغذ هر شمارۀ مجله، دست نیاز پیش این و آن دراز کنید. به این درجه از آگاهی که رسیدم دلشوره گرفتم. دست و دلم شروع کرد به لرزیدن. با وسواس هر کلمه و جمله را انتخاب می کردم. تازه وقتی مقاله که زیر تیغ «خودسانسوری» قلع و قمع شده بود به دست شما می رسید، مرحلۀ دیگری از «سانسور» شروع می شد. در هنگام بازخوانی و بازبینی مقاله، شما دلشوره پیدا می کردید و گاهی بارها برای حفظ یا حذف یک پاراگراف به تأمل و مشاوره می نشستید. به حق می ترسیدید زنان را ببندند و این پنجرۀ کوچک به هوای تازه را مسدود کنند. شما زنان را زاییده بودید، برای این زایش درد کشیده بودید و حق داشتید مثل هر مادری نگران حال او باشید. ساحل نشینان پرتوقع از دردها و ترس ها خبر نداشتند. پیاپی دستور می دادند اسب کلام را نهیب بزنیم و تندوتیز برانیم تا آنها را خوش آید. از دست خالی ما بی خبر بودند و نمی دانستند دل به دریا زدن یعنی چه.
باری، نخستین روز که به دفتر کار شما گام نهادم، دیدم چند زن سر تا پا سیاهپوش در یک اتاق کوچک و دربسته سر به کار خویش دارند، در فضای تنگی که نفس کشیدن هم دشوار بود. چند گلدان هم گوشه وکنار نشانده بودید و هر یک به نوبت به گل ها و گلدان ها سر می زدید و دست نوازشی بر سر و رویشان می کشیدید. در آنجا بود که از دلم گذشت دارید رنگ سیاه جامۀ خود را به رنگ سبز طبیعت و زایش پیوند می زنید و تولدی دیگر را انتظار می کشید. اشتباه نکرده بودم.
روحانی جوانی با اندام کوچک و عمامۀ سیاه از در درآمد. با اتومبیل شخصی و راننده و بنز نیامده بود. از ترمینال می آمد که ارزان ترین وسیلۀ نقلیۀ عمومی را در اختیار می گذاشت. از قم آمده بود. اتقاقاً کیف سامسونت هم نداشت. همۀ وسایل خود را در یک ساک کوچک جا داده بود. خودم را جمع و جور کردم. روسری ام را روی پیشانی پایین کشیدم. به خود نهیب زدم که چرا در حال وهوای ناشناخته پاگذاشته ام. آن موقعیت که مناسب حال و روز من نبود. روحانی جوان زود حال وهوا را عوض کرد. انگار فکر مرا خواند. لبخند زیرکانه ای زد و گفت: «مجبور شدم در مقالۀ حقوق کیفری که شما آنرا نوشته اید و خانم شرکت در اختیارم گذاشتند دست ببرم. اگر این کار را نمی کردم گرفتار دردسر می شدید و استغفراللّه متهم به...»

پوشۀ مقاله را از داخل کیسه ای که پر بود از نوشته و یادداشت بیرون کشید. پوشه را از او گرفتم. حاشیه هایی را که بر آن نوشته بود خواندم. روحانی جوان خط کج ومعوجی داشت، البته نظم فکری حیرت انگیزی هم داشت. در جایی که من نوشته بودم: «قوانین آینۀ فرهنگ و اندیشۀ جوامع بشری هستند، نباید به گونه ای قانون گذاری کرد که این آینه کدر بشود و حیثیت و شئون ملی در مخاطره بیفتد» او در حاشیه افزوده بود: «آینه شکستنی است. دل خوش دارید که اسلام دین عدالت است. آینه هایی که درونمایۀ عدالت خواهانۀ اسلام را منعکس نمی کنند، لاجرم می شکنند.»
در سال های همکاری با شما از او بسیار آموختم. برای آن که بتوانم در عرصۀ پر خطر «بحث حقوق زن» باقی بمانم و به تیر غیب گرفتار نشوم، چشم بر دهانش دوختم. توانستم حکمت نوشتن در آن عرصۀ پر خطر را یاد بگیرم. توانستم مخاطرات را که پیرامون حوزۀ حقوق زن به کمین نشسته بودند و به انتظار فرصت، به حداقل برسانم. کار آسانی نبود. مدیون شما هستم که فرصت ها را در اختیارم گذاشتید. تا سال ها هم او عصای دستم شده بود. اما شما بسیاری دیگر را در دسترس داشتید و می توانستید در مسائل خاص زنان از آنها نظر مشورتی بگیرید. مشاوران شما اصلاح طلبان آینده بودند که پیش از سال 1376 فضای فرهنگی کشور را تغییر دادند. این مشاوران با ذات و جوهرۀ «برابری» حقوق زن و مرد سازگار نبودند، ولی به درجه ای از تجربه آموزی در حیطۀ مدیریت انقلاب رسیده بودند که خواست زمانه را درک می کردند و با احتیاط تلاش می ورزیدند تا حدودی خود را به خواست مردم نزدیک کنند. از این رو، برای رعایت احتیاط و دوری از رویارویی با خطرها، از یکسو حرکت شما را کند می کردند و از دیگر سو، برای همخوانی و سازگاری با نیازهای زمان و مکان، شما را یک باره متوقف نمی کردند. در نتیجه شما نه تنها از راست، که از چپ هم می هراسیدید و این بر ارزش کار شما افزوده است.

هر بار که به دفتر کار شما وارد می شدم، رنگ و شکل حجابم غلیظ تر از بار پیش بود. با این همه، می دیدم شما آشکارا مضطرب و نگران می شوید. دم به دم از پشت میزتان برمی خاستید و در اتاق را می بستید. نگران بودید مبادا مردان شاغل در آن ساختمان، یا مهمانان آنها، از رفت وآمد زنی «غیرخودی» که می دانستند جوانی- اش را در مطبوعات سال های 57-1348 جا گذاشته است ناخشنود بشوند.
با این همه، کتمان نمی کنم که دغدغۀ خاطر دو طرفه بود. من هم احساس غریبگی می کردم. شرایطی که پیش بینی می شد شهروندان ایرانی را در کنار هم قرار دهد، بین آنها دیوار کشیده بود. به این بحث از آن رو وارد شدم که به شما یادآوری کنم مثل پیچکی بودم که به در و دیوار مجله تان پیچیدم، نه مانند شمشادی راست قامت. شمشادها را متواری کرده بودند. فضای بسیار محدودی که برای بازماندگان باقی مانده بود، فقط گاهی اجازه می داد مثل پیچک دور و بر حریم کاری شماها سبز بشویم. و من سبز شدم. بسیار بوده اند و هستند کسانی که بر من خرده می گیرند و سخن گفتن از حقوق زن بر پایۀ شالوده های دینی را سازشکاری تلقی می کنند. اینان نیز مرزهای خودی و غیرخودی را در محافلشان پاس می دارند.
داوری دربارۀ محصول همکاری دو زن ترسان و نگران، که البته از یک جنس فکری هم نبوده اند، با دیگران است. اما، همان گونه که از شیرینی وصل می گوییم و تولد صد باره را جشن می گیریم، خوب است از تلخی هجران هم حرفی بزنیم.
درزندان مرتبط با کنفرانس برلین که اردیبهشت 1379 من را پذیرا شد، همواره می اندیشیدم حتماً ماهنامۀ زنان گزارشی، مقاله ای و شرح حال و حدیث نفسی از من و سابقۀ قلم زنی سی ساله ام به خوانندگانش ارائه می دهد. حتی فکر می کردم این وظیفۀ زنان است که پاسخگوی پنج مقاله ای باشد که بعد از بازداشت من (10 اردیبهشت 1379) در جریدۀ محترمۀ کیهان انتشار یافت تا همه بدانند و آگاه باشند که من مهرۀ نفوذی بیگانه در مطبوعات کشور بوده ام! یقین داشتم نشریه ای که آن را رنگین کرده بودم، نه با رنگ، که با خون دل، یادواره ای از من انتشار می دهد. نه از باب تجلیل، که از برای معرفی یک چهرۀ مطرح زنانه. پس از رهایی مشروط از زندان، از یاد و یادواره نشان نیافتم- سهل است- دفاعیۀ صادقانۀ شما را هم شنیدم که گفتید: «من باید بین شما و مجله یکی را انتخاب می کردم و مجله را انتخاب کردم.»
کلامتان بر دلم نشست. اگر چنین نکرده بودید، امروز نمی توانستیم انتشار صدمین شمارۀ مجله را جشن بگیریم. ماندگاری در عرصۀ حیات اجتماعی و فرهنگی در کشوری به قدمت کشور ما، که شالوده های استبداد در آن هزاران ساله است، هزینه دارد. از خردمندی به دور است که سهل و آسان عرصه را به گام دیگران وانهیم. اما تصدیق کنید که گاهی هزینۀ پرداخت شده مساوی است با تمام هست و نیست یک خانواده و معمولاً کسانی مشمول پرداخت چنین هزینۀ گزافی می شوند که مارک غیرخودی به قبای شان چسبانده اند و از حمایت نصیبی ندارند.
بگذریم. مادر بزرگ من زنی معتقد و متعصب بود که، در سخت گیری در امور، دست جزم اندیشان هزارۀ سوم میلادی را از پشت می بست. او در خوزستان زندگی می کرد، عبا می پوشید و دیده بودم گاهی پوشیه (نقاب) هم می زند. دخترش که مادر من باشد زن مسلمانی بود که اسلام را متناسب با روح زمانه تعریف می کرد. البته چادر هم می پوشید، اما هرگز مرا به پوشیدن آن اجبار نکرد. من در گذار از عبا و پوشیه و چادر، که محیط تربیتی ام به آن آمیخته بود، به این باور رسیده ام که آزادی در انتخاب پوشاک حق شهروندان است. بنابراین حجاب من، بر خلاف حجاب شما، ایمانی نبوده است. نمی توان این همه اختلاف در محیط تربیتی و شیوۀ زندگی را انکار کرد. شما با افت و خیزهای زندگی اجتماعی من و هم نسلانم آشنا نبوده اید. من نیز با زیربنای تربیتی و فکری شما بیگانه بوده ام. من به نسل هایی تعلق دارم که به تدریج شکل عوض کرده اند و دست کم به آزادی پوشاک خوگرفته اند.
حال چه شد که ما در یک نقطۀ حساس از تاریخ تحولات سیاسی کشور به هم رسیدیم؟ بی گمان درد مشترک ما را به هم نزدیک کرد. مثل دو قطار که از روبرو به هم نزدیک می شوند و از سرعت خود می کاهند، در کنار هم قرار گرفتیم. هر دو از سرعت خود کاستیم. هر دو در یک ایستگاه مکث کردیم. فهمیده بودیم داریم دو مقصد را با یک هدف دنبال می کنیم. ضروری دیدیم به مذاکره بنشینیم. نشستیم. تجربه های خود را روی هم ریختیم. شما از خطرهای ایستگاهی که من تیز به سویش می شتافتم گفتید و من شما را با مخاطرات ایستگاهی که شما را به سوی خود می کشید آشنا کردم. در یک لحظۀ تاریخی، هر دو فرمان را پیچاندیم. هر دو تصمیم گرفتیم راه سوم را انتخاب کنیم. این حرکت اتفاقی نبود، آگاهانه بود. توانستیم به برکت آن، آرامش قبرستانی مستولی بر عرصۀ حقوق زن را برای همیشه، حتی در محاصرۀ خطرناک ترین مدعیان، برهم بریزیم. چوب های تکفیر بلند شد. قانون «ممنوعیت استفادۀ ابزاری از زن در مطبوعات» به انگیزۀ تعطیل بحث حقوق زن در مطبوعات از تصویب مجلس پنجم قانون گذاری گذشت. ماهنامۀ زنان کار را ادامه داد. تنها نبودیم، آن روحانی جوان که از مال دنیا فقط یک ساک کوچک داشت پر از یادداشت در بارۀ حقوق زن، و تعدادی فرزند قد و نیم قد، چراغ راهمان شد. او را در امواج بالابلند یک طوفان سیاسی از دست دادید و من را نیز در مرحلۀ دیگری از طوفان ها. اینک بسیاری در برابرتان چراغ برافروخته اند. از آن که مانده اید و به درستی اراده کرده اید که بمانید. دامانتان سبز و تولد صد باره تان پرشگون باد.

 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی