نیکمردان کجا رفتند

مهرانگیز کار

سال هاست با اسم رضا دوست محمدی آشنا شده ام. از آن هنگام که سیامک پورزند سرانجام پس از افت و خیزهای بسیار و عبور از چاله چوله های امنیتی و پس از تحمل زندگی حیوانی در بازداشتگاه های غیرقانونی که هنوز نمی دانیم کجاها بوده است، سر از زندان اوین درآورد، نام رضا دوست محمدی رئیس وقت زندان اوین وارد زندگی ما شد. همه از او مانند یک نیک مرد یاد می کردند که جامۀ زندانبان پوشیده بود.

رضا دوست محمدی پس از سال ها حضور در جبهه های جنگ ایران و عراق به صورت یک شیمیایی هفتاد درصدی وارد قوۀ قضاییه شد و در سال های 1384- 1381 زندان اوین را مدیریت کرد. زندانیانی که او را می شناسند می گویند دوست محمدی از حقوق انسانی زندانی باخبر بود و تا جایی که زورش به قانون شکنان می رسید به کمتر از آن رضایت نمی داد. اسفند ماه سال 85 خبر رسید که دوست محمدی به دلیل جراحات شیمیایی درگذشته است. همچنین خبر رسید که زندانیانی که هنوز در بند هستند و از او خاطراتی دارند و زندانیانی که آزاد شده اند عموما به سوگ زندانبان نشسته اند. شگفت آور بود. باور نمی کردم و چون از صحنه دور شده بودم به نظرم می رسید گزافه گویی است و حتی در خبرها نشان از هذیان هایی می دیدم که اغلب زندانیان گرفتارش می شوند.

چندبار دست بردم به قلم تا چیزی بنویسم در ستایش دوست محمدی، هربار دست و قلم هردو لرزید. مبادا شنیده ها درست نباشد. از نوشتن دست کشیدم. اما نام او در قلبم باقی ماند. مثل یک امید، مثل یک آرزو، مثل یک رویا که نمی خواستم باور کنم واقعیت داشته است.

خبر را در روزنامۀ اعتماد 31/1/87 خواندم و افسوس خوردم بر آن همه بدبینی و تردید که ستایش از یک نیک مرد را به تأخیر انداخت. خبر حاکی از آن بود که انجمن دفاع از حقوق زندانیان رضا دوست محمدی را در جای اولین زندانبان نمونه انتخاب کرده است. شهودی در جلسه حاضر بوده اند. از آن جمله آقایان یوسفی اشکوری زندانی ستمدیده، بهمن کشاورز و محمد علی نجفی توانا دو حقوقدان برجستۀ ایرانی. اینک باور می کنم که می شود زندانبان بود، قوانین ناظر بر زندان را اجرا کرد و با این وصف نام خود را به نیکی بر صفحۀ روزگار نقش بست.

در خاطراتم می کاوم. به یاد می آورم بعد از انقلاب دوست محمدی یکی دوتا نبوده اند. به یاد می آورم یکی از آنها را. اوایل انقلاب بود. از همۀ خوان ها گذشتم و پاسپورت جدید گرفتم. با دو دختر کوچکم که یکی هنوز توی قنداق بود و یکی دوازده ساله عازم سفر به انگلستان شدم برای عیادت برادرم که بیمار بود. در فرودگاه مهرآباد بی دلیل از خروجم جلوگیری کردند. ساعت ها در سرگردانی به سر بردیم. حتی اجازه نمی دادند بچه ها را به دستشویی ببرم. دختر دوازده ساله ام از یک فرصت استفاده کرد و تیز به سمت تلفن عمومی دوید تا یکی را از وضعیت ما باخبر کند. مأموری که لولۀ تفنگش از قد و بالای خودش بلندتر بود به سویش شتافت و محکم کوبید روی دستش. نقابی از اشک چهرۀ دختر را در خود پوشید. هواپیما ما را جاگذاشت. چمدان ها رفت، ما برجا ماندیم. گفتند به جای لندن باید بروید طبقۀ بالا و بازجویی بشوید. ساعت ها گذشت. سپیده دمیده بود که وارد آن اطاق شدیم. جوانی با لباس پاسداری پشت میزی نشسته بود. از رادیو مارش جنگ پخش می شد. حال و روز بچه ها را که دید گفت خواهرم اول بچه ها را ببرید دستشویی تا نفس تازه کنند. عجله هم در کار نیست. بعد بیایید با هم صحبت کنیم. مثل این بود که دنیا را به من داده باشند. دختر کوچکم از ساعت ها پیش نیاز به تعویض پوشک داشت و از فرط سوزش و درد یک بند می گریست. مأموران نگذاشته بودند او را به دستشویی برسانم. با التماس خواسته بودم محافظ مقابل دستشویی بگمارند، رضایت ندادند و بددهانی کردند. به زبان امروزی به صورت "لسانی" امر به معروف و نهی از منکر شدیم. فرمودند اگر مادر درست و حسابی بودی تنها و بی سرپرست راه نمی افتادی بروی لندن!

باری، از دستشویی بیرون آمدیم و روبروی میز پاسدار نشستیم. حرف هایم را شنید. اوراق هویت را دیگران به او داده بودند. رفت سراغ تلفن و بی سیم. بازگشت و گفت شرمنده ام. شما موردی ندارید. همۀ ارگان ها را چک کردم. آن مأموران جاهل و نادان را عفو کنید. افسوس می خورم که پرواز انجام شده و نمی توانم با همین پرواز راهی تان کنم، اما ترتیب همۀ کارها را برای پرواز هفتۀ بعد می دهم. حلال کنید. سپس شمارۀ تلفن خود را روی کاغذ نوشت و شمارۀ تلفن مرا گرفت و دستور داد برای ما تاکسی بگیرند و یک نفر مأمور شد به من و بچه ها کمک کند تا سوار تاکسی شویم. روزهای بعد آن نیکمرد تلفن زد و گفت همۀ کارها روبه راه شده و اگر در فرودگاه با کمترین مشکلی مواجه شدید به مأموران بگویید فورا با من تماس بگیرند. همچنین گفت خودم از دور و نامحسوس همه چیز را زیر نظر دارم و سر پست حاضرم.

سالی از آن ماجرا گذشت. رفته بودم فرودگاه تا دوستی را بدرقه کنم که ناگهان دیدم پوسترها به در و دیوار آویخته است و عکس آن نیکمرد که در جنگ شهید شده بود بر آن پوسترها نقش بسته است. عزادارش شدم. در تنهایی و با خلوص. مثل همان زندانیانی که در سال 85 عزادار دوست محمدی شدند و من درکشان نمی کردم، دیگران هم اندوه مرا درک نکردند و برخی به من خندیدند.

آن سلسله از نیکمردان را کجا پیدا کنیم؟ با نیکمردان چه کرده اند؟ آیا باور کردنی است که همۀ آنها از دنیا رفته باشند؟ آیا باور کردنی است که همۀ آنها به شبکه های فساد پیوسته باشند؟ می شود باور کرد که همه خانه نشین شده باشند؟ چرا از آن سلسله مردانی که جغرافیای ایران و غرور ملی ایران را بدون چشم داشت مالی و جاه و مقام از دشمن بازپس گرفتند در صحنۀ سیاست داخلی و خارجی ایران چندان اثری نمی بینیم؟ آیا حضور دارند و حق اظهار نظر از آنها سلب شده است؟ پرسش ها بی شمار است.

بگذریم و به زنده یاد رضا دوست محمدی برگردیم با مروری بر چند شنیده از زندانیانی که دعاگویش هستند:

یک زندانی می گفت دوست محمدی به زندانیان سیاسی که مطمئن بود با سلیقه های سیاسی اش سازگاری ندارند احترام می گذاشت. به آنها سرمی زد. با آنها دیدار هفتگی داشت. کنار تخت و پتوی زندانیان بیمار و سالخوردۀ سیاسی می نشست و به آنها امید و آرامش می بخشید. ناله ها را می شنید. پیرمردی که از خلق و خوی انسانی دوست محمدی قصه ها در سینه دارد می گوید یک بار که دو روحانی برای ناهار مهمانش بودند من را هم به اطاق خود فراخواند. آن دو روحانی را نمی شناختم. از من خواستند تا آنچه را در بازداشتگاه های غیرقانونی (که خود نمی دانستم کجاها بوده است) بر من روا داشته اند شرح بدهم.

زندانی سالخوردۀ دیگری می گفت روزی که لیگابو از سازمان ملل متحد آمده بود و می خواست چند زندانی مشخص را بالای استخر در محوطۀ باز زندان اوین تنها و بدون حضور مأموران ببیند، دوست محمدی آمد، مانند یک اخطار کنار استخر ایستاد تا کسانی که آمده بودند مانع دیدارهای خصوصی زندانیان با لیگابو بشوند، نتوانند کاری بکنند. پیرمرد می گفت آن روز قاضی پروندۀ من هم از راه رسید. یک راست با لبخند پرمهر به سویم آمد. من خود را توی پتو پیچیده بودم و از بیماری می لرزیدم. قاضی که معرفی اش ضرورتی ندارد من را در آغوش گرفت و بوسید. نمی توانم طعم آن بوسه را توصیف کنم. فقط گریستم و آرزوی مرگ کردم. بوسۀ آن کس که آمر و عامل بر انواع شکنجه ها بود چه لطفی داشت و چه دلیلی داشت؟ آیا تظاهرات تبلیغاتی بود در مقابل لیگابو؟ بی گمان چنین نبود. ما که دوست محمدی را می شناختیم می دانستیم بوسۀ قاضی شیوه ای است برای جلب رضایت دوست محمدی که می دانست شجاعانه آنچه را بر من گذشته بود بی وقفه به هرجا که می توانست گزارش می داد.

سرانجام این دوست محمدی بود که فهمید چه بر سرم آورده اند. کمیسیون پزشکی تشکیل داد و من را به بیمارستان اعزام کرد. خود به دیدارم آمد و وقتی پاهایم را زنجیر شده به تخت بیمارستان دید فریاد و فغان برآورد از آن همه بی مروتی. روزی دیگر آمد و دید زنجیرها را بر حسب دستورش بازگشوده اند اما دو سه تکه زنجیر کنار تخت جاگذاشته اند. بازهم فریاد و فغان کرد و گفت نمی خواهند بی مروتی ها فراموش بشود و....و....

آن پیرمرد به فرزندانش وصیت کرده است اگر روزی و روزگاری زور دوست محمدی ها به جانیان و خشونت ورزان چربید، و توانستید با امنیت خاطر به سرزمین تان بازگردید، پیش از آنکه بر سر مزار پدر بشتابید، شمارۀ قبر رضا دوست محمدی را پیدا کنید. اول بروید بر تربت او بوسه بزنید و پس آنگاه بر خاک پدر حاضر بشوید.

ایران لبریز است از نیکمردان و نیکزنانی با خلق و خوی کسانی که گاهی از آنها به مناسبتی یاد می کنیم و اغلب هم با تأخیر. کدام دست از آستین بیرون آمد و دست سلسلۀ نیکان را از شریان های حیات سیاسی، فرهنگی و اقتصادی آن کشور کوتاه کرد؟ و چرا چنین کرد؟

 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی