خروس بی محل-1


این یادداشت به خروس بی محل می ماند که آوازش از سحر خبر نمی دهد، سهل است، اشارتی هم به فراخوان مؤمنان به عبادت سحرگاهی ندارد. این یادداشت به خروس بی محل می ماند، از آن رو که احتمال حمله نظامی به ایران و بسیار احتمالات سرنوشت ساز را که در اولویت است به غفلت می گذارد و از آن همه می گذرد.
عکس چهار مرد جوان دست و پا بسته که به جرثقیل آویخته اند یکی از آخرین عکس های مربوط به اعدام در ملاء عام در ایران است. زیر عکس نوشته شده «عکس های منتشره از اعدام در ملاء عام در شهر برازجان استان بوشهر». در همه نقدهای مرتبط با این اقدام می خوانیم «قوه قضاییه در زمستان گذشته اعلام کرده بود اجرای احکام اعدام در ملاء عام ممنوع است و سخنگوی قوه قضاییه دهم بهمن 1386 طی یک کنفرانس مطبوعاتی از صدور بخشنامه ممنوعیت اعدام در ملاء عام از سوی رئیس قوه قضاییه خبر داده بود. وی گفته بود بر اساس بخشنامه نهم بهمن ماه، محمود هاشمی شاهرودی، رئیس قوه قضاییه، اجرای احکام اعدام به صورت علنی تنها با موافقت رئیس قوه قضاییه و بنابر ضرورت های اجتماعی امکان پذیر خواهد بود». همچنین سخنگو اعلام کرد بر اساس بخشنامه رئیس قوه قضاییه «انتشار عکس و تصاویر مربوط به اعدام در رسانه ها نیز ممنوع شده، و دادستان های عمومی و انقلاب هر حوزه قضایی مأمور نظارت بر اجرای بخشنامه ممنوعیت اعدام در ملاء عام هستند».
نقدها را پیرامون قانون شکنی، بخشنامه شکنی، زیر پا نهادن کرامت انسانی و ... همه جا خوانده ایم. اما یکی دو سطر از خبر را نخوانده ایم و دوست نداریم بخوانیم. چون همین دو سطر به درستی بخشی از چهره ناهنجار اجتماعی خودمان را نشان می دهد و همان است که حکومت را به اشاعه خشونت تشویق کرده است. مضمون آن یکی دو سطر که همه جا ناخوانده می ماند به شرح زیر است:
«خبرگزاری استانی خلیج فارس در استان بوشهر خبر داد که صبح پنج شنبه در میان انبوه جمعیتی که برای اجرای حکم این چهار تن گرد آمده بودند، بعد از قرائت حکم، افراد یاد شده به وسیله جرثقیل به دار آویخته شدند».
به فرض که بخواهیم به عادت دیرینه جمعیت تماشا کننده اعدام یا خبر منتشره درباره آن را یکسره انکار کنیم یا آن را به عوامل حکومتی نسبت بدهیم که مثلاً با اتوبوس های دولتی وارد صحنه تماشا شده اند چیزی از اهمیت موضوع نمی کاهد. می دانیم از سالهای دور ایرانیان به تماشای مراسم اجرای اعدام می رفتند. پیش از انقلاب جماعتی قبل از طلوع آفتاب با دیگ و قابلمه و غذا و نوشیدنی محوطه پیرامونی محل اعدام را اشغال می کردند و سخت می کوشیدند تا جایی مناسب برای مشاهده لحظه به لحظه تشنج مرگ محکومان بالای دار پیدا کنند. گفتن اش سخت است. در آینه نگریستن هنگامی که چهره ناهنجار است بسی دشوار است. به نظر می رسد با گذشت چند دهه از آن روزگار و با آن که در آخرین سالهای پیش از انقلاب اعدام در ملاء عام یا اجرا نمی شد یا به ندرت اجرا می شد و تازه بعد از انقلاب بود که ایرانیان از مجازات مرگ بسیار صدمه خوردند و رنج کشیدند، هنوز این پدیده ویرانگر اجتماعی که خشونت حکومتی را توجیه می کند زنده است و تبعات زیانبار در بر دارد.
فعالان ایرانی حقوق بشر تقلا می زنند تا شاید شبح مرگ را از بالای سر بسیاری متهمین دور کنند و دستکم در برابر اعدام در ملاء عام مانع ایجاد کنند. در همین حال پدیده ویرانگر اجتماعی همچنان به کار خویش مشغول است و جماعتی از تماشای جان دادن انسان ها بالای دار لذت می برند و به تماشای آن می روند.
آیا این یک پدیده اجتماعی عادی است و متناسب با مطالباتی است که از سوی ایرانیان در جهان مطرح می شود؟ اگر نیست کجا باید ریشه هایش را پیدا کرد؟ اگر هست با آن چه می توان کرد؟ گفتم که یادداشت به خروس بی محل می ماند. به تأکید بر مسئولیت مردم در شکل گیری سیاست های خشونت آمیز حکومتی نظر دارد. به این که مردم اگر بخواهند می توانند حتی بدون قداره کشی بر حکومت، آن را وادار به تجدید نظر در رفتارهای خشونت آمیزش کنند. اگر پیرامون طناب دار از مردم تماشاچی خالی بشود و مردم به تماشای تشنج مرگ نشتابند، اعدام در ملاء عام در عمل منتفی می شود. نه به لحاظ صدور بخشنامه آقای شاهرودی یا سخنگویی آقای جمشیدی یا اطلاعیه های نهادهای بین المللی حقوق بشر و ...
مردم در ایجاد، تحکیم و تداوم هر حکومتی که خشونت ورزی را تنها راه بقاء خود می داند مسئولیت دارند. اعدامهای در ملاء عام را همان مردمی توجیه می کنند که به تماشایش می روند. برای اصلاح این رفتار اجتماعی چه می توان کرد؟ هرگز اندیشیده ایم؟ چرا پیرامون آن کار نمی

 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی