مرگ مانکن*


مهرانگیز کار
فراموش نمی‏کنم روزی را که چند سانتی‏متر به طول دامنهای پشت ویترین فروشگاه‏های تهران اضافه شد. با چشمهای خودم شاهد بودم، مأموران مسلح وارد فروشگاه‏های پوشاک زنانه می‏شدند و با تفنگهایی که به شانه آویخته بودند به پای لخت یک مانکن زن اشاره می‏کردند و به چهره ترسان صاحب فروشگاه خیره می‏ماندند. آن روز احساس کردم مأمورین مسلح دارند با نوک تیز سلاحهای خود هویت زنانه من را خدشه‏دار می کنند. به زودی هجوم آنان به فروشگاه‏های پوشاک زنانه در سطح کشور اثر گذار شد. صاحبان فروشگاهها خشم و نارضایتی خود را از تجاوز به حریم شغلی‏شان سر مانکن‏ها خالی کردند. آنها را چندی توی انبارها ریختند و در اتاقهای تاریک حبسشان کردند تا دیگر بار با ظواهر تازه‏ای به صحنه بازگردانده شوند. برخورد با مانکن‏ها به من فهماند که می‏خواهند با هویت جنسی زنان ایرانی خصمانه برخورد کنند. البته عذر و بهانه این بود که هدف حفظ ارزشهای اسلامی و انقلابی است. باور نمی‏کردم که موفق بشوند. سال 1357 بود. ظرف چند هفته، مانکن‏ها پشت ویترینها با دامنهای بلند ظاهر شدند. ترس در چشمهای بی‏روحشان دو دو می زد. زنان رهگذر به سرنوشت مانکن‏ها می‏خندیدند. باکی شان نبود و باور نمی‏کردند ممکن است به روزگار سیاه آنها بنشینند. زنان رهگذر روی پیاده روها شیک و سرحال می‏خرامیدند و گاهی برای خنده و تفریح در برابر فروشگاهی می‏ایستادند و تغییرات ناگهانی مانکن‏ها را به تمسخر می‏گرفتند. می‏شنیدم که به هم می‏گفتند: «زورشان به ما نمی‏رسد. به جان مانکن‏ها افتاده‏اند.»
زنان رهگذر به عجز مأموران حکومتی می‏خندیدند. خنده پیروزی و غرور!
مانکن‏ها نمادهایی شده بودند که از تغییرات بزرگ در زندگی آینده ما خبر می‏دادند و ما این خبرها را که تلخ بود ناشنیده می‏گرفتیم. دوست نداشتیم بشنویم. من زن جوانی بودم که از مدرسه حقوق و سیاست دانشگاه تهران مدرک گرفته و سالها روزنامه‏نگار بودم و در سال 1357 تازه به عضویت کانون وکلای دادگستری ایران درآمده بودم. از آنچه پیش رویم می‏گذشت حیرت می‏کردم. باور کردنی نبود که بر اندام پلاستیکی مانکن‏ها لباس سرنوشت ما را بدوزند. باور کردنی نبود که مانکن‏ها تا به آن پایه سیاسی کار بشوند که به ما راه و رسم زندگی ایدئولوژیک بیاموزند. به تدریج نگاه کردن به مانکن‏ها و تغییراتی که همه روزه در وضع و حال آنها رخ می‏داد تبدیل شد به یک سرگرمی که در روزهای آغاز پیروزی انقلاب با شور و کنجکاوی پی‏گیرش بودم. با عروسکهای سیاسی کار احساس این همانی می‏کردم. مانکن‏ها لحظه به لحظه آنچه را قرار بود بر هویتهای فردی ما به صورت سیستماتیک حمله‏ور بشود انعکاس می‏دادند. با عروسکها حرف می‏زدم و تغییراتشان را یادداشت می‏کردم. یادداشتها سرانجام تبدیل به قصه غم‏انگیزی شد و نویسنده را که من باشم مثل سوژه‏هایم به انواع و اقسام انبارها در سطح جهان پرت و پلا کرد. این همانی صورت عینی به خود گرفت.
رویدادها یکی دو تا نبود. سلسله‏ای بود به هم پیوسته. نمی‏شود تعریف روشنی برای همه آنها پیدا کرد. هم‏سرنوشت شدن با مانکن‏ها در دراز مدت اتفاق افتاد. غم‏انگیز بود. اما سرانجام چنین شد. من و مانکن‏ها، یکی این سوی ویترین و دیگری آن سوی ویترین شکل هم شدیم. تاریخ دقیق آن را در یادداشتهایم نمی‏یابم. به تدریج اتفاق افتاد. هر چه بود تا پیش از عینی شدن این همانی، از جاده‏های پر پیچ و خمی گذشتیم و هزاران ماجرای سیاسی پشت سر گذاشتیم. مانکن‏ها به تدریج تن به اطاعت دادند. ما نیز! هر دو بسیار ایستادگی کردیم و هرگاه مورخین بخواهند اعلام کنند که زنان بی‏حجاب ایرانی یک شبه با حجاب و سیاهپوش شدند، سخنی است نادرست که بیشتر به جعل تاریخ می ماند تا شرح تاریخ.
قصه اینگونه شروع شد. پس از سقوط رژیم شاه رهبران دینی یکی پس از دیگری بر ضرورت شرعی حجاب پا فشردند. همزمان زنان را از حق قضاوت به نام شرع محروم کردند و قانون حمایت خانواده را که تا حدودی از زنان در رابطه با شوهر حمایت می‏کرد غیر شرعی بر شمردند و بر آن مهر باطله زدند. همه این رویدادها و بسیاری دیگر زنان را متحد و یکپارچه نکرد. کثیری از زنان توده‏وار دست در دست نهادهای نو پدید قدرت نهادند و جمعیتی از زنان ناراضی هم تظاهرات اعتراضی برپا کردند. اما نبود اتحاد به سود مهاجمان تمام شد. حجاب اجباری و تعیین شکل و رنگ پوشاک توسط حکومت نخستین گامی بود که بر ضد آزادیها در آغاز انقلاب برداشته شد. پیش از آن که اتفاق بیفتد، زنان چند دهه بود آزادانه پوشاک خود را انتخاب می‏کردند. در تهران و شهرهای بزرگ و روستاها کم نبودند زنانی که بی‏حجاب بودند و کم نبودند زنانی که حجاب مؤمنانه داشتند. از حجاب اجباری یا بی‏حجابی اجباری خبری نبود. هر دو زن به هم احترام می‏گذاشتند و در هر خانواده از هر دو زن نمونه‏هایی دیده می‏شد. زنان بی‏حجاب از نظر اجتماعی با محدودیت مواجه نبودند. فقط وقتی به مسجد یا اماکن زیارتی می رفتند حجاب بر سر می‏کردند. دختران و زنان در مراکز آموزشی و شغلی بی‏حجاب ظاهر می‏شدند. مدارس دینی و مراکز آموزشی خاصی هم در کشور تأسیس شده بود که فقط دختران با حجاب را می‏پذیرفت. دختران دانش آموز و دانشجو اگر می‏خواستند می‏توانستند با حجاب راهی دیگر مدارس بشوند. مانع قانونی در بین نبود. می‏شود گفت یک توافق نا نوشته روابط دو زن را تنظیم می‏کرد که کاملاً منطبق بود با اصول و ضوابط جهانی حقوق بشر. در یک لحظه غیر منتظره از تاریخ انقلاب ایران، این توافق نامه بی‏اعتبار شد و دخالت حکومت در شکل و رنگ پوشاک زنان، دو زن را به جان هم انداخت و در این ماجرا نه تنها بی‏حجابی ممنوع شد، بلکه زنان با حجاب حق انتخاب نوع حجاب را از دست دادند و به اجبار ذره‏ای شدند از آن توده سیاه که سالها صفحه اول روزنامه‏ها و صحنه‏های اصلی فیلمهای مستند را که از ایران می‏ساختند و در جهان به نمایش می‏گذاشتند می‏آراست.
از هنگامی که ضرورت مراعات حجاب اعلام شد تا زمانی که زنان یک دست با حجاب شدند و به آن توده سیاه پیوستند یک فاصله زمانی چند ساله قابل تصور است. مانکن‏های زنانه اولین گروه از زنان بودند که زیر ضرب رفتند و به حجاب تن دادند. گویی مانکن‏ها زود درک کردند که تاریخ اجتماعی و سیاسی کشور درست روی جمجمه خالی آنها دارد ورق می‏خورد. در ساز و برگ زندگی بیرونی و ویترینی مانکن‏ها مراحل تمکین و اطاعت تند تند اتفاق می‏افتاد. تغییرات در شکل حضور مانکن‏ها بیش از آن که جدی گرفته بشود خنده‏دار بود. اراده مأمورین حکومتی که هنوز تشکیل نشده بود به سرعت روزگار مانکن‏ها را زیر و زبر کرد. اما پیامدهای دیگری هم برای زنان داشت که از آن چه در راه بود خبر می‏داد. اسید پاشی روی صورت و پوست بدن زنان شیوه‏ای شد با هدف اشاعه ترس و تحمیل حجاب به زنانی که مقاومت می‏کردند. مطبوعات شروع کردند به اطلاع رسانی. هنوز هجوم به مطبوعات شروع نشده بود و زنان ایرانی احساس کردند موضوع جدی است. اندک اندک باور کردند دولت انقلابی به آنها مانند عروسکهای بی‏جان و بی‏اراده می‏نگرد که شیوه و راه و رسم زندگی‏شان را دکانداران سیاسی تعیین می‏کنند. به اشیایی می‏مانند که مآموران رسمی و غیر رسمی شب و روز، وقت و بی وقت وارد حوزه زندگی خصوصیشان می‏شوند. زنان فهمیدند از این نگاه که امنیتی است زنان موجودات خطرناکی به شمار می‏آیند که هرگاه کنترل نشوند، می‏توانند قدرت سیاسی متکی بر دین را متزلزل کنند و پایه‏های آن را بلرزانند. بسیاری زنان بی‏حجاب دوران شاه اهل عبادت بودند. در خلوت نماز می‏خواندند، نذر و نیاز به جا می‏آوردند، به زیارت می‏رفتند، روزه می‏گرفتند و مسلمانی‏شان نمایشی نبود. از نگاه امنیتی زنان بی‏حجاب دوران شاه که اغلب تحصیل‏کرده و کارشناس بودند تبدیل شدند به بازماندگان بی‏دین و ایمان یک رژیم غربی که مخالفان حکومت شاه، چپ و راست، ملی و مذهبی و روشنفکر عموماً پیرامون درهم شکستن تمام ویژگی های آن از دیرباز به وحدت نظر رسیده بودند. مأموران حکومت نو پدید می‏توانستند بی‏ترس از واکنش همرزمان انقلابی خود، فضای سیاسی را با هجوم بر زنان بی‏حجاب ترسناک کنند. درصد فعالیت مخالفان حکومت دینی در یک فضای تنگ و پر خطر کاهش می‏یافت. چنین کردند و غیر از زنان بی‏حجاب کسی با آنها در نیفتاد و جانانه وارد بحث و منازعه نشد. شایعات به سرعت انتشار می‏یافت: قرار است با ایجاد محدودیت برای زنان همه سیاستهای اصلاح‏طلبانه عصر پهلوی را نابود کنند. قرار است زنان ابزار بشوند تا فضای ترس و وحشت گسترش یابد و به بهانه حفظ عفت و پاکدامنی زنان از همه مخالفان زهر چشم بگیرند. سرکوبی زنان تبدیل می‏‎شود به یک اصل حکومتی که تعطیل بردار نیست و تزلزل در آن به تزلزل نظام سیاسی می انجامد و ...
در بحبوحه انقلاب و جنگ، مانکن‏های زنانه حجاب را پذیرفتند – اما هنوز حجابشان کامل نبود و مشتریان جذب آرایش زنانه، گردن افراخته و اندام پر پیج و خم و خوش تراش آنها می‏شدند. حنگ ایران و عراق در سال 1359 شروع شد. جنگ مرحله دیگری بود که می‏شد آن را برای اجرایی کردن سیاستهای زن ستیز کارسازی کرد. جوانان از جان گذشته‏ای که داوطلبانه به جبهه‏ها رفتند و تمامیت ارضی ایران را با بذل جان خود حفظ کردند، عموماً وصیت نامه‏ای کلیشه‏ای در آرشیو مأموران حکومتی از خود بر جای گذاشتند که یک موضوع در همه آن ها تکرار می‏شد. در همه آنها از زنان خواسته شده بود حجاب خود را رعایت کنند. وصیت نامه‏ها تأکید بر این داشت که جوانان جان خود را در راه حفظ حجاب زنان از دست داده بودند. دستورات شهدا پیاپی تبدیل به شعار می شد و روی در و دیوار شهر و روستا می‏نشست. همه جا به رنگ سرخ و آبی و سیاه می‏خواندیم:
خواهرم، حجاب تو از خون من هم مهم‏تر است.
امضا: شهید
فضای تهران باترور و وحشت در آمیخت. سرکوبی زنان به بهانه احترام به وصیت نامه شهدا توجیه شد و مشروعیت یافت. انقلاب و جنگ همه رنگهای شادی بخش را از زندگی اجتماعی ما پاک کرد. مانکن‏ها زیبایی و طنازی خود را از دست می‏دادند و در خاک و رطوبت انبارها پژمرده می‏شدند و هنگامی که دوباره پشت ویترین می‏ایستادند چهره و اندامی تحقیر شده و ترسیده داشتند. زنان، گیسوان خود را زیر حجاب می‏پوشاندند. اما هنوز حجاب کامل نبود. برق زندگی از چشمها گریخته بود. مانکن‏ها برای آن که شهدا را از خود راضی کنند یک پارچه خوش رنگ و سه گوش روی سر انداخته بودند. پرده ها از هم درید. دادگاه‏های سیار به صورت پاترول‏ها در شهرها روان شدند. زنان و مردانی در پاترول‏ها نشسته بودند. آنها مانکن‏های زن را که بی‏حجاب بودند متلاشی می‏کردند و زنان مقاوم را به بازداشتگاه‏ها می‏بردند. هر دو تنبیه می‏شدند. آن که بی‏جان بود پیکره‏اش چند پاره می‏شد و آن که جان داشت روی تخت شلاق همه غرور و کرامت انسانی‏اش تازیانه می‏خورد و تحقیر می‏شد.
فمینیسم ایرانی روی همین تخته شلاق‏ها، در همین فضای ترس و وحشت، زیر ضربات تازیانه و توهین و تحقیر زبانی نطفه بست. ریشه‏های ژرف فمینیسم ایرانی پنهانی در هم پیچید و خاموش رشد کرد و اینک دارد به شکلهای مختلف فرجام نامبارکی را برای تندروهای زن ستیز رقم می‏زند. فرجام نامبارک همان است که نشانه‏های آن را دیده‏ایم و می‏بینیم و باور می‏کنیم. انفجار فمینیستی در راه است.
بازگردیم به شرح قصه. هنوز هم زود است فرجام کار را گزارش دهیم. حادثه‏ها در راه است. گفتم که مانکن‏ها یک پارچه سه گوش روی سر انداختند. اما کفایت نکرد و با حمله و هجوم مأموران که این بار خود را نمایندگان شهدا معرفی می‏کردند، مغازه داران تمام گیسوان مانکن‏ها را کندند و ریختند دور و مانکن‏های طاس و بی‏مو پشت ویترینها ایستادند. لباده‏ای هم بر اندامشان پوشاندند. از زنانگی یک گردی صورت باقی مانده بود و دو تا دست کشیده که آستین لباده تا روی مچ را پوشانده بود. مغازه‏ داران همین مختصر زنانگی را برای تبلیغ کالای خود از دست ندادند. لبهای مانکن‏ها با ظرافت رنگ شده بود، گونه‏ها با سرخاب برجسته شده بود، ابروان کمانی و مژگان ریمل شده و سیاه، گردی صورت مانکن‏های بی‏مو را با جاذبه زنانه آراستند. تا مدتها چنین بود. پلیس کنترل دیگر بار سر و کله اش پیدا شد. مغازه داران اخطارهای جدی دریافت کردند. رنگ و روی مانکن‏ها پرید. ماتیک و خط چشم در هم ریخت. مژگان پرپشت کچل شد. چشمها مثل دو سوراخ خالی چشمهای مرده را تداعی می کرد. نگاه خیره مانکن‏ها که از سوراخهای خالی بیرون می زد فاقد هر جاذبه‏ای بود و فقط تظاهر به عفت و نجابت را انعکاس می‏داد. یعنی همان خواست قانونی مأموران کنترل را.
عمر این مرحله از تهاجم و محدودیت هم به پایان رسید. خواست مأموران دیگر بار فزونی گرفت. مغازه داران کلافه شده بودند و البته به تدریج و با هدف حفظ دکانهای کسب و کار با مأمورین همدستی می‏کردند. دستورات و بخشنامه‏ها روی میز دکان‏داران تلنبار می‏شد. دکان‏داران مانکن‏های زنانه را زیر بار سنگین این دستورات خم و راست می‏کردند. گیسوانشان گوشه‏ای از انبارها خاک می‏خورد. پوشاک زیبا، بلوز و دامنهای رنگارنگ، کیفهای فانتزی، عینکهای آفتابی، صندلهای تابستانی گوشه‏های دیگری از انبار افتاده بود. مانکن‏ها لحظه به لحظه بیش از پیش دست به دست می‏شدند و به ابزار سیاسی تبدیل می‏شدند. انبارهای آن روز مغازه داران و فروشندگان پوشاک زنانه قبرستان آرزوها و امیدهای زنانی است که تظاهرات انقلابی ایران را پرشور ساختند. مانند یک شاهد دردمند در جمع زنان زیر سلطه زندگی می‏کردم. همه ما یاد گرفتیم اطاعت کنیم و تبدیل به عروسکهای بی‏جان بشویم. ارزشهای تحمیلی تازگی داشت و ابتدا روی بدن عروسکها آزمایش و اندازه گیری می‏شد. مغازه داران پیاپی از جاذبه‏های زنانه مانکن‏ها می‏کاستند و دیگر بار بازخواست می‏شدند که این کافی نیست! دستورات جدید رنگهای سیاه، قهوه ای، آبی تیره و خاکستری را تحمیل می‏کرد. بنابراین لباده‏هایی به رنگهای روشن به اشیاء تلنبار شده در انبارها اضافه شد. شهر تهران تبدیل شده به شهری افسرده که جاذبه‏های زنانه از آن پر کشیده بود. شهر تهران بیمار شد و در افسردگی عمیق تا سالها فرو رفت. از همه رنگهای زندگی بخش فقط رنگ سرخ باقی ماند که نمادی بود از خون شهید و در و دیوار شهرها با این رنگ شعارنویسی می‏شد. رنگ سرخ برای زنان حامل پیام سرکوب بود و یادآوری می‏کرد باید جاذبه های زنانه را بی‏چون و چرا در خود خفه کنند.
در صورت ظاهر به نظر می‏رسید تجدد گرایی بخشی از جامعه جای خود را به سنت گرایی افراطی و رجعت به گذشته داده است. ناظران خارجی با ویزای خبرنگاری به ایران سرازیر می‏شدند و بر پایه هماهنگی با نهادهای دولتی و فرهنگی گزارش نویسی و عکسبرداری می‏کردند. آنها گزارشگران تاریکی و افسوس غیرمنتظره‏ای بودند که به نام انقلاب، ایران را در خود گرفته بود. آنها به انتشار عکس و گزارش از این چهره مسخ شده می‏پرداختند. در عکسها و گزارشها زنان ایرانی به صورت توده‏های سیاه به جهانیان معرفی می‏شدند. گزارشگران نمی‏دانستند زیر این توده سیاه چه اندازه اعتراض، مقاومت، امید و اراده در کار است.
ایرانیان از ترس مأموران امنیتی که توی هر سوراخ سنبه‏ای به بهانه حفظ انقلاب کمین نشسته بودند، خبرنگاران را به حریم خصوصی و محافل دوستانه‏شان راه نمی‏دادند. تا سالها جهان از آن چه زیر توده‏های سیاه می‏گذشت خبر نداشت. جهان باور کرده بود ایرانیان از موسیقی، رقص، زیبایی، شادمانی، و هویت فردی به کلی دل کنده و داوطلبانه دست شسته‏اند تا پشت تمدن غرب را به خاک بمالند. کمترین تصویری از پشت درها و پنجره‏های بسته خانه‏ها که پیاپی با پرده‏های ضخیم و نرده‏های بلند از دید رهگذران خارج می‏شد به جهانیان نمی‏رسید. مانکن‏های بی‏جان و بی‏رنگ و رو به صورت لوس و مبتذلی تبدیل شده بودند به تنها سوژه عکاسی خبرنگاران خارجی. دوربینها روی مانکن‏های مسخ شده زوم می‏شد و چهره‏ای از زن ایرانی به جهانیان مخابره می کردند که کمترین نشانه‏ای از مبارزات فردی این زن در مقابله با مأموران حکومتی در آن نبود. این تصویر جعلی و موهوم از زنان ایرانی باعث شد تا چهره واقعی آنها تا سالها از حوزه‏های خبری جهان مفقود بشود. صاجبان فروشگاه‏های پوشاک زنانه به درجه‏ای از عجز و درماندگی رسیدند که یا تغییر شغل دادند یا بهتر دیدند اساساً سر مانکن‏ها را از تنشان جدا کنند. سرهای طاس مانکن‏ها روانه انبارها شد. به جای آن مقوای کوچک و سه ضلعی روی تنه نصب کردند تا زنانگی به کلی محو و نابود بشود و مأموران کمتر مزاحمت ایجاد کنند. فروشندگان تا پیش از آن پیاپی اخطارهای تهدید آمیز به دستشان می‏رسید. باری هشدار می‏دادند لبهای مانکن‏ها شهوانی و تحریک کننده است و چشمان آنها فوراً رهگذران مذکر را متوجه غرایز جنسی‏شان می‏کند. صاجبان فروشگاه‏ها سرگیجه گرفته بودند و نمی‏دانستند چگونه کاسبی کنند. از این رو در یک تصمیم‏گیری تازه، سرهای مانکن‏ها را بریدند. گردن عروسکهای سربریده که همواره آویزه‏ای زنانه به آن جلوه می‏داد دیگر وجود نداشت و همه پیچ و خمهای بدن زنانه زیر روپوش گشاد و تیره‏ای گم شد. دو تا پولک براق روی مقوای سه گوش چسباندند به جای چشم، یکی به جای لب و دوتا به جای گوشواره. اینها باقی مانده هویت زنانه بود که بر جا ماند.
امنیت شغلی مغازه داران با این اقدامات تأمین شد. اینک مدلهای زنانه پشت ویترینهای شهر چشم نداشتند، ابرو نداشتند، مو نداشتند، مژگان نداشتند، لب و دهان نداشتند، سر نداشتند. آیا همین عروسکها زن ایده‏آل تندروهای دینی – انقلابی بودند؟ آنها پای گریز هم نداشتند. به جای ساقهای زیبا روی یک پایه فلزی ایستاده بودند. انگشتان مانکنها با ساطور قطع شده و در جایش استوانه‏های لوله‏ای از جنس پلاستیک نازک روییده بود. یکبار برای همیشه زن را خالی از هویت زنانه تبلیغ کردند. زن ایده‏آل خود را!
تا سالها، خبرنگاران خارجی نمی‏دانستند زیر پوسته یخ زده و سرکوب شده شهرهای ایران همچنان مردم مهمانی می‏دهند، از موسیقی لذت می‏برند، افراد دو جنس در کنار هم زندگی می‏کنند و زندگی به صورت طبیعی پشت دیوارها، نرده ها و پرده‏های ضخیم جریان دارد. مدت دو دهه طول کشید تا جهان آموخت به واقعیت زندگی دوگانه مردم ایران پی ببرد و پیرامون زنان ایرانی با وسواس داوری کند. شیوه‏های پر تضاد زندگی ایرانیان به تدریج تبدیل شد به تیتر اول مطبوعات جهان. مردم تهران و دیگر شهرهای بزرگ ترس را از خود دور ساختند و شروع کردند به معاشرت با خبرنگاران خارجی و دعوت داوطلبانه از آنها تا به محافل خصوصی‏شان وارد بشوند. آهسته آهسته، نگرشی فمینیستی بی آن که نامی داشته باشد از دخمه‏های پر پیچ و خم شکنجه و تحقیر و سرکوب عبور کرد. فمینیسم موفق شد از زیر حجاب اجباری و سیاه خودنمایی کند. کاملاً محرمانه رشد کرد. همان یونیفورم دولتی و تیره هر روز به شکلی در آمد. سالها دو تا بالشتک بزرگ (اپل) روی شانه‏های زنان سنگینی می‏کرد. چرا؟ چون مد شده بود. مقنعه‏ها پیاپی به صورت تازه‏ای به بازار می‏آمد و بر زمینه همان لباده‏های تیره مد سازی می‏کردند. زنان یاد می‏گرفتند از هویت فردی خود با شگردهای گوناگون درست روبروی پلیس کنترل بدنشان دفاع کنند. لبخند به لبها بازگشت. نسلهای جوان حجاب را دستمایه‏ای کردند برای مد سازی. گاهی روپوشها از پشت یا پهلوها چاک دار می شد، گاهی بلندتر از حد معمول، گاهی کوتاه تر. دگمه‏ها در این دوران نقش مهمی ایفا کردند. دگمه‏های فلزی و سربازی، دگمه‏های استوانه‏ای و دیگر نمونه‏ها روی مانتوها دوخته می‏شد و سنجاق سینه بر گوشه ای از یقه‏ها می چسبید. در سال 2005 میلادی، صورتی پر رنگ در ایران مد بود و زنان همه جا این رنگ را به رخ رهگذران می‏کشیدند. رهگذرانی که چشمشان به سیاهی و تاریکی عادت کرده بود از این رنگ انرژی می‏گرفتند. زنان به مردم و حکومت یادآوری کردند زنده هستند و باید زنده بمانند.
اهل کسب و کار و تولید بازار را پر کردند با رنگها و طرحهای تازه و تحولات در شکل ظاهری زنان تا لحظه تکمیل این گزارش (سال 2008 میلادی) ادامه داشته و طرح پلیسی امنیت اجتماعی هم از عهده بر نیامده تا آن را کنترل کند. با وجود همه تحولات در شکل ظاهری، هنوز که هنوز است قوانین تبعیض آمیز و خشونت آمیز بر ضد زنان به حال خود باقی است.
در زبان فارسی، معادل مناسبی برای فمینیسم هنوز پیدا نشده و گروهی از جامعه شناسان ایرانی عقیده دارند این کلمه هنوز به گوش اکثریت جمعیت زنان کشور نرسیده است. اما مطالبات فمینیستی سالهاست آغاز شده و هریک از زنان مطالبات را به گونه‏ای مطرح می‏کنند متناسب با ساز و کار فرهنگی که در آن تربیت شده‏اند. نمی‏شود ادعا کرد در شیوه مطالبات وحدت و همگرایی وجود دارد، اما نمی‏شود انکار کرد که مطالبات زنان جدی است.
نشانه‏هایی از آشفتگی اجتماعی در آمارهای رسمی خود را نشان می‏دهد. نرخ ورودیه‏ها و فارغ التحصیلان دانشگاهی از جنس زن، نرخ رو به افزایش طلاق که حامل پیام نابردباری زنان برای تحمل یک زندگی مبتنی بر سلطه و خشونت است، نرخ فزاینده رابطه آزاد دو جنس، نرخ فزاینده فحشا و اعتیاد که این آمارها از شکست سیاستهای رسمی با ادعای پاکسازی جامعه خبر می‏دهد، نرخ فزاینده بازداشتهای خیابانی به بهانه بد حجابی، احکام رو به رشد شلاق و جبس و اعدام و در مجموع افزایش بی‏رویه آن چه در قوانین جزایی ایران جرم و جنایت اعلام شده، جدی بودن بحرانهای اجتماعی – اقتصادی را که زنان قربانیان آن هستند بر ملا می‏سازد.
زنان مذهبی و غیر مذهبی با شیوه‏های گوناگون دارند متمایل می‏شوند به بازیافت هویت فردی و زنانه‏ای که مدت سه دهه است با قانون گذاری و سیاستگزاری آن را ربوده‏اند. بخشی از زنانی که از تربیت غلیظ و افراطی دینی می‏آیند و به درک واقعیات اجتماعی توفیق یافته‏اند، تلاش می‏ورزند با تلاش بی‏وقفه مفاهیم فمینیسم را در متون اسلامی کشف و جمع آوری کنند. و آنهایی که هویت زنانه خود را در ساختار تربیتی مدرن‏تری بازشناخته‏اند با استناد به نمادهای غربی گرایشهای برابر خواهانه را بروز می‏دهند. در یک نگاه سراسری و دربرگیرنده، این دو پاره از جمعیت زنان کشور به یک راه می‏روند. نخستین بار بعد از سرکوبهای سالهای اول انقلاب، 22 خرداد سال 1384 بود که مطالبات خود را در خیابانها مطرح می‏کردند. حضور نمادین جمعی از زنان در حیطه عمومی با هدف حق طلبی، حکومت را از موضوع تازه‏ای با خبر کرد که جدی بود. زنان خواسته خود را با عنوان تغییر و برابری با صدای بلند بر زبان جاری ساختند و به ضرورت اصلاح قانون اساسی توجه دادند. سرکوب و خشونت‏ورزی تاکنون نتوانسته است این صدا را خفه کند.
حضور زنان در جامعه امروز ایران علی‏رغم خطرها و محدودیتهایی که از هر سو آنها را محاصره کرده وجه دیگری است از واقعیات اجتماعی که ساختار قوانین امروز با این واقعیات در تعارض است. فعالیت زنان در بخش دولتی و در جایگاه کارشناس وسیع است، هر چند حضورشان در سطوح بالای مدیریت کمرنگ است. فعالیت زنان در بخش خصوصی و در کسب و کار مانند دستفروشی، صندوقداری، خدمت در رستورانها، مدیریت واحدهای مستقل مانند آژانسهای تاکسی، معاملات ملکی و مغازه داری رو به افزایش است. در مجموع زنانگی دیگر پشت ویترینها حبس نیست تا بتوانند آن را منهدم کنند. هویت زنانه خود را در عرصه جامعه باز می‏یابد. تورم و گرانی زنان را برای تأمین معاش خانواده به هر سویی که در آن فرصتی برای نان آوری وجود داشته باشد می‏کشاند. حتی به سوی توزیع مواد مخدر و تن فروشی.
خاورمیانه در انتظار یک جنبش وسیع زنانه است که از ایران الهام خواهد گرفت و همه واکنشهای زنان ایرانی در زندگی فردی، اجتماعی و سیاسی در آن جنبشها انعکاس خواهد یافت. جنبشها درون بستر پر دردی زاده می‏شوند. بستری که به زور توانسته‏اند در آن حق اندیشیدن را به دست آورند. زنان در جنبشهای خاورمیانه چشم بازکرده‏اند برای دیدن، زبان گشوده‏اند برای نه گفتن، پا در راه نهاده‏اند برای گریز، دست دراز کرده‏اند برای مطالبه. آنها مانکن نیستند. دارند تکه تکه‏های کرامت و منزلت انسانی خود را از درون انبارهای متروکه تاریخ پر دردی که پشت سر دارند جمع می‏کنند و به هم می‏چسبانند. زنان خاورمیانه به بلوغ و تکامل نزدیک شده‏اند و یاد می‏گیرند بدون دستورات از بالا و بی‏خیال سلیقه‏های دکان داران سیاسی که با دین کاسبی می‏کنند خودشان را بازیابند. نیمه مفقود شده‏ای از جمعیت که نمی‏خواهد در انبارها خاک بخورد گرد و غبار از چهره می‏شوید و با حجاب و بی‏حجاب وارد معادلات جهانی می‏شود. جامعه جهانی نمی‏تواند نادیده‏اش بگیرد.
*این مقاله در مجموعه My Sister Guard Your Veil, My Brother Guard Your Eyes به سردبیری خانم لیلا اعظم زنگنه در سال 2006 به زبان انگلیسی توسط انتشارات Bacon Press چاپ شده است. آنچه می‏خوانید نسخه فارسی مقاله است که در سال 2008 تا حدودی به روز شده است.

 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی