|
مهرانگیز کار
فراموش نمیکنم روزی را که چند سانتیمتر به طول دامنهای پشت ویترین فروشگاههای تهران اضافه شد. با چشمهای خودم شاهد بودم، مأموران مسلح وارد فروشگاههای پوشاک زنانه میشدند و با تفنگهایی که به شانه آویخته بودند به پای لخت یک مانکن زن اشاره میکردند و به چهره ترسان صاحب فروشگاه خیره میماندند. آن روز احساس کردم مأمورین مسلح دارند با نوک تیز سلاحهای خود هویت زنانه من را خدشهدار می کنند. به زودی هجوم آنان به فروشگاههای پوشاک زنانه در سطح کشور اثر گذار شد. صاحبان فروشگاهها خشم و نارضایتی خود را از تجاوز به حریم شغلیشان سر مانکنها خالی کردند. آنها را چندی توی انبارها ریختند و در اتاقهای تاریک حبسشان کردند تا دیگر بار با ظواهر تازهای به صحنه بازگردانده شوند. برخورد با مانکنها به من فهماند که میخواهند با هویت جنسی زنان ایرانی خصمانه برخورد کنند. البته عذر و بهانه این بود که هدف حفظ ارزشهای اسلامی و انقلابی است. باور نمیکردم که موفق بشوند. سال 1357 بود. ظرف چند هفته، مانکنها پشت ویترینها با دامنهای بلند ظاهر شدند. ترس در چشمهای بیروحشان دو دو می زد. زنان رهگذر به سرنوشت مانکنها میخندیدند. باکی شان نبود و باور نمیکردند ممکن است به روزگار سیاه آنها بنشینند. زنان رهگذر روی پیاده روها شیک و سرحال میخرامیدند و گاهی برای خنده و تفریح در برابر فروشگاهی میایستادند و تغییرات ناگهانی مانکنها را به تمسخر میگرفتند. میشنیدم که به هم میگفتند: «زورشان به ما نمیرسد. به جان مانکنها افتادهاند.»
زنان رهگذر به عجز مأموران حکومتی میخندیدند. خنده پیروزی و غرور!
مانکنها نمادهایی شده بودند که از تغییرات بزرگ در زندگی آینده ما خبر میدادند و ما این خبرها را که تلخ بود ناشنیده میگرفتیم. دوست نداشتیم بشنویم. من زن جوانی بودم که از مدرسه حقوق و سیاست دانشگاه تهران مدرک گرفته و سالها روزنامهنگار بودم و در سال 1357 تازه به عضویت کانون وکلای دادگستری ایران درآمده بودم. از آنچه پیش رویم میگذشت حیرت میکردم. باور کردنی نبود که بر اندام پلاستیکی مانکنها لباس سرنوشت ما را بدوزند. باور کردنی نبود که مانکنها تا به آن پایه سیاسی کار بشوند که به ما راه و رسم زندگی ایدئولوژیک بیاموزند. به تدریج نگاه کردن به مانکنها و تغییراتی که همه روزه در وضع و حال آنها رخ میداد تبدیل شد به یک سرگرمی که در روزهای آغاز پیروزی انقلاب با شور و کنجکاوی پیگیرش بودم. با عروسکهای سیاسی کار احساس این همانی میکردم. مانکنها لحظه به لحظه آنچه را قرار بود بر هویتهای فردی ما به صورت سیستماتیک حملهور بشود انعکاس میدادند. با عروسکها حرف میزدم و تغییراتشان را یادداشت میکردم. یادداشتها سرانجام تبدیل به قصه غمانگیزی شد و نویسنده را که من باشم مثل سوژههایم به انواع و اقسام انبارها در سطح جهان پرت و پلا کرد. این همانی صورت عینی به خود گرفت.
رویدادها یکی دو تا نبود. سلسلهای بود به هم پیوسته. نمیشود تعریف روشنی برای همه آنها پیدا کرد. همسرنوشت شدن با مانکنها در دراز مدت اتفاق افتاد. غمانگیز بود. اما سرانجام چنین شد. من و مانکنها، یکی این سوی ویترین و دیگری آن سوی ویترین شکل هم شدیم. تاریخ دقیق آن را در یادداشتهایم نمییابم. به تدریج اتفاق افتاد. هر چه بود تا پیش از عینی شدن این همانی، از جادههای پر پیچ و خمی گذشتیم و هزاران ماجرای سیاسی پشت سر گذاشتیم. مانکنها به تدریج تن به اطاعت دادند. ما نیز! هر دو بسیار ایستادگی کردیم و هرگاه مورخین بخواهند اعلام کنند که زنان بیحجاب ایرانی یک شبه با حجاب و سیاهپوش شدند، سخنی است نادرست که بیشتر به جعل تاریخ می ماند تا شرح تاریخ.
قصه اینگونه شروع شد. پس از سقوط رژیم شاه رهبران دینی یکی پس از دیگری بر ضرورت شرعی حجاب پا فشردند. همزمان زنان را از حق قضاوت به نام شرع محروم کردند و قانون حمایت خانواده را که تا حدودی از زنان در رابطه با شوهر حمایت میکرد غیر شرعی بر شمردند و بر آن مهر باطله زدند. همه این رویدادها و بسیاری دیگر زنان را متحد و یکپارچه نکرد. کثیری از زنان تودهوار دست در دست نهادهای نو پدید قدرت نهادند و جمعیتی از زنان ناراضی هم تظاهرات اعتراضی برپا کردند. اما نبود اتحاد به سود مهاجمان تمام شد. حجاب اجباری و تعیین شکل و رنگ پوشاک توسط حکومت نخستین گامی بود که بر ضد آزادیها در آغاز انقلاب برداشته شد. پیش از آن که اتفاق بیفتد، زنان چند دهه بود آزادانه پوشاک خود را انتخاب میکردند. در تهران و شهرهای بزرگ و روستاها کم نبودند زنانی که بیحجاب بودند و کم نبودند زنانی که حجاب مؤمنانه داشتند. از حجاب اجباری یا بیحجابی اجباری خبری نبود. هر دو زن به هم احترام میگذاشتند و در هر خانواده از هر دو زن نمونههایی دیده میشد. زنان بیحجاب از نظر اجتماعی با محدودیت مواجه نبودند. فقط وقتی به مسجد یا اماکن زیارتی می رفتند حجاب بر سر میکردند. دختران و زنان در مراکز آموزشی و شغلی بیحجاب ظاهر میشدند. مدارس دینی و مراکز آموزشی خاصی هم در کشور تأسیس شده بود که فقط دختران با حجاب را میپذیرفت. دختران دانش آموز و دانشجو اگر میخواستند میتوانستند با حجاب راهی دیگر مدارس بشوند. مانع قانونی در بین نبود. میشود گفت یک توافق نا نوشته روابط دو زن را تنظیم میکرد که کاملاً منطبق بود با اصول و ضوابط جهانی حقوق بشر. در یک لحظه غیر منتظره از تاریخ انقلاب ایران، این توافق نامه بیاعتبار شد و دخالت حکومت در شکل و رنگ پوشاک زنان، دو زن را به جان هم انداخت و در این ماجرا نه تنها بیحجابی ممنوع شد، بلکه زنان با حجاب حق انتخاب نوع حجاب را از دست دادند و به اجبار ذرهای شدند از آن توده سیاه که سالها صفحه اول روزنامهها و صحنههای اصلی فیلمهای مستند را که از ایران میساختند و در جهان به نمایش میگذاشتند میآراست.
از هنگامی که ضرورت مراعات حجاب اعلام شد تا زمانی که زنان یک دست با حجاب شدند و به آن توده سیاه پیوستند یک فاصله زمانی چند ساله قابل تصور است. مانکنهای زنانه اولین گروه از زنان بودند که زیر ضرب رفتند و به حجاب تن دادند. گویی مانکنها زود درک کردند که تاریخ اجتماعی و سیاسی کشور درست روی جمجمه خالی آنها دارد ورق میخورد. در ساز و برگ زندگی بیرونی و ویترینی مانکنها مراحل تمکین و اطاعت تند تند اتفاق میافتاد. تغییرات در شکل حضور مانکنها بیش از آن که جدی گرفته بشود خندهدار بود. اراده مأمورین حکومتی که هنوز تشکیل نشده بود به سرعت روزگار مانکنها را زیر و زبر کرد. اما پیامدهای دیگری هم برای زنان داشت که از آن چه در راه بود خبر میداد. اسید پاشی روی صورت و پوست بدن زنان شیوهای شد با هدف اشاعه ترس و تحمیل حجاب به زنانی که مقاومت میکردند. مطبوعات شروع کردند به اطلاع رسانی. هنوز هجوم به مطبوعات شروع نشده بود و زنان ایرانی احساس کردند موضوع جدی است. اندک اندک باور کردند دولت انقلابی به آنها مانند عروسکهای بیجان و بیاراده مینگرد که شیوه و راه و رسم زندگیشان را دکانداران سیاسی تعیین میکنند. به اشیایی میمانند که مآموران رسمی و غیر رسمی شب و روز، وقت و بی وقت وارد حوزه زندگی خصوصیشان میشوند. زنان فهمیدند از این نگاه که امنیتی است زنان موجودات خطرناکی به شمار میآیند که هرگاه کنترل نشوند، میتوانند قدرت سیاسی متکی بر دین را متزلزل کنند و پایههای آن را بلرزانند. بسیاری زنان بیحجاب دوران شاه اهل عبادت بودند. در خلوت نماز میخواندند، نذر و نیاز به جا میآوردند، به زیارت میرفتند، روزه میگرفتند و مسلمانیشان نمایشی نبود. از نگاه امنیتی زنان بیحجاب دوران شاه که اغلب تحصیلکرده و کارشناس بودند تبدیل شدند به بازماندگان بیدین و ایمان یک رژیم غربی که مخالفان حکومت شاه، چپ و راست، ملی و مذهبی و روشنفکر عموماً پیرامون درهم شکستن تمام ویژگی های آن از دیرباز به وحدت نظر رسیده بودند. مأموران حکومت نو پدید میتوانستند بیترس از واکنش همرزمان انقلابی خود، فضای سیاسی را با هجوم بر زنان بیحجاب ترسناک کنند. درصد فعالیت مخالفان حکومت دینی در یک فضای تنگ و پر خطر کاهش مییافت. چنین کردند و غیر از زنان بیحجاب کسی با آنها در نیفتاد و جانانه وارد بحث و منازعه نشد. شایعات به سرعت انتشار مییافت: قرار است با ایجاد محدودیت برای زنان همه سیاستهای اصلاحطلبانه عصر پهلوی را نابود کنند. قرار است زنان ابزار بشوند تا فضای ترس و وحشت گسترش یابد و به بهانه حفظ عفت و پاکدامنی زنان از همه مخالفان زهر چشم بگیرند. سرکوبی زنان تبدیل میشود به یک اصل حکومتی که تعطیل بردار نیست و تزلزل در آن به تزلزل نظام سیاسی می انجامد و ...
در بحبوحه انقلاب و جنگ، مانکنهای زنانه حجاب را پذیرفتند – اما هنوز حجابشان کامل نبود و مشتریان جذب آرایش زنانه، گردن افراخته و اندام پر پیج و خم و خوش تراش آنها میشدند. حنگ ایران و عراق در سال 1359 شروع شد. جنگ مرحله دیگری بود که میشد آن را برای اجرایی کردن سیاستهای زن ستیز کارسازی کرد. جوانان از جان گذشتهای که داوطلبانه به جبههها رفتند و تمامیت ارضی ایران را با بذل جان خود حفظ کردند، عموماً وصیت نامهای کلیشهای در آرشیو مأموران حکومتی از خود بر جای گذاشتند که یک موضوع در همه آن ها تکرار میشد. در همه آنها از زنان خواسته شده بود حجاب خود را رعایت کنند. وصیت نامهها تأکید بر این داشت که جوانان جان خود را در راه حفظ حجاب زنان از دست داده بودند. دستورات شهدا پیاپی تبدیل به شعار می شد و روی در و دیوار شهر و روستا مینشست. همه جا به رنگ سرخ و آبی و سیاه میخواندیم:
خواهرم، حجاب تو از خون من هم مهمتر است.
امضا: شهید
فضای تهران باترور و وحشت در آمیخت. سرکوبی زنان به بهانه احترام به وصیت نامه شهدا توجیه شد و مشروعیت یافت. انقلاب و جنگ همه رنگهای شادی بخش را از زندگی اجتماعی ما پاک کرد. مانکنها زیبایی و طنازی خود را از دست میدادند و در خاک و رطوبت انبارها پژمرده میشدند و هنگامی که دوباره پشت ویترین میایستادند چهره و اندامی تحقیر شده و ترسیده داشتند. زنان، گیسوان خود را زیر حجاب میپوشاندند. اما هنوز حجاب کامل نبود. برق زندگی از چشمها گریخته بود. مانکنها برای آن که شهدا را از خود راضی کنند یک پارچه خوش رنگ و سه گوش روی سر انداخته بودند. پرده ها از هم درید. دادگاههای سیار به صورت پاترولها در شهرها روان شدند. زنان و مردانی در پاترولها نشسته بودند. آنها مانکنهای زن را که بیحجاب بودند متلاشی میکردند و زنان مقاوم را به بازداشتگاهها میبردند. هر دو تنبیه میشدند. آن که بیجان بود پیکرهاش چند پاره میشد و آن که جان داشت روی تخت شلاق همه غرور و کرامت انسانیاش تازیانه میخورد و تحقیر میشد.
فمینیسم ایرانی روی همین تخته شلاقها، در همین فضای ترس و وحشت، زیر ضربات تازیانه و توهین و تحقیر زبانی نطفه بست. ریشههای ژرف فمینیسم ایرانی پنهانی در هم پیچید و خاموش رشد کرد و اینک دارد به شکلهای مختلف فرجام نامبارکی را برای تندروهای زن ستیز رقم میزند. فرجام نامبارک همان است که نشانههای آن را دیدهایم و میبینیم و باور میکنیم. انفجار فمینیستی در راه است.
بازگردیم به شرح قصه. هنوز هم زود است فرجام کار را گزارش دهیم. حادثهها در راه است. گفتم که مانکنها یک پارچه سه گوش روی سر انداختند. اما کفایت نکرد و با حمله و هجوم مأموران که این بار خود را نمایندگان شهدا معرفی میکردند، مغازه داران تمام گیسوان مانکنها را کندند و ریختند دور و مانکنهای طاس و بیمو پشت ویترینها ایستادند. لبادهای هم بر اندامشان پوشاندند. از زنانگی یک گردی صورت باقی مانده بود و دو تا دست کشیده که آستین لباده تا روی مچ را پوشانده بود. مغازه داران همین مختصر زنانگی را برای تبلیغ کالای خود از دست ندادند. لبهای مانکنها با ظرافت رنگ شده بود، گونهها با سرخاب برجسته شده بود، ابروان کمانی و مژگان ریمل شده و سیاه، گردی صورت مانکنهای بیمو را با جاذبه زنانه آراستند. تا مدتها چنین بود. پلیس کنترل دیگر بار سر و کله اش پیدا شد. مغازه داران اخطارهای جدی دریافت کردند. رنگ و روی مانکنها پرید. ماتیک و خط چشم در هم ریخت. مژگان پرپشت کچل شد. چشمها مثل دو سوراخ خالی چشمهای مرده را تداعی می کرد. نگاه خیره مانکنها که از سوراخهای خالی بیرون می زد فاقد هر جاذبهای بود و فقط تظاهر به عفت و نجابت را انعکاس میداد. یعنی همان خواست قانونی مأموران کنترل را.
عمر این مرحله از تهاجم و محدودیت هم به پایان رسید. خواست مأموران دیگر بار فزونی گرفت. مغازه داران کلافه شده بودند و البته به تدریج و با هدف حفظ دکانهای کسب و کار با مأمورین همدستی میکردند. دستورات و بخشنامهها روی میز دکانداران تلنبار میشد. دکانداران مانکنهای زنانه را زیر بار سنگین این دستورات خم و راست میکردند. گیسوانشان گوشهای از انبارها خاک میخورد. پوشاک زیبا، بلوز و دامنهای رنگارنگ، کیفهای فانتزی، عینکهای آفتابی، صندلهای تابستانی گوشههای دیگری از انبار افتاده بود. مانکنها لحظه به لحظه بیش از پیش دست به دست میشدند و به ابزار سیاسی تبدیل میشدند. انبارهای آن روز مغازه داران و فروشندگان پوشاک زنانه قبرستان آرزوها و امیدهای زنانی است که تظاهرات انقلابی ایران را پرشور ساختند. مانند یک شاهد دردمند در جمع زنان زیر سلطه زندگی میکردم. همه ما یاد گرفتیم اطاعت کنیم و تبدیل به عروسکهای بیجان بشویم. ارزشهای تحمیلی تازگی داشت و ابتدا روی بدن عروسکها آزمایش و اندازه گیری میشد. مغازه داران پیاپی از جاذبههای زنانه مانکنها میکاستند و دیگر بار بازخواست میشدند که این کافی نیست! دستورات جدید رنگهای سیاه، قهوه ای، آبی تیره و خاکستری را تحمیل میکرد. بنابراین لبادههایی به رنگهای روشن به اشیاء تلنبار شده در انبارها اضافه شد. شهر تهران تبدیل شده به شهری افسرده که جاذبههای زنانه از آن پر کشیده بود. شهر تهران بیمار شد و در افسردگی عمیق تا سالها فرو رفت. از همه رنگهای زندگی بخش فقط رنگ سرخ باقی ماند که نمادی بود از خون شهید و در و دیوار شهرها با این رنگ شعارنویسی میشد. رنگ سرخ برای زنان حامل پیام سرکوب بود و یادآوری میکرد باید جاذبه های زنانه را بیچون و چرا در خود خفه کنند.
در صورت ظاهر به نظر میرسید تجدد گرایی بخشی از جامعه جای خود را به سنت گرایی افراطی و رجعت به گذشته داده است. ناظران خارجی با ویزای خبرنگاری به ایران سرازیر میشدند و بر پایه هماهنگی با نهادهای دولتی و فرهنگی گزارش نویسی و عکسبرداری میکردند. آنها گزارشگران تاریکی و افسوس غیرمنتظرهای بودند که به نام انقلاب، ایران را در خود گرفته بود. آنها به انتشار عکس و گزارش از این چهره مسخ شده میپرداختند. در عکسها و گزارشها زنان ایرانی به صورت تودههای سیاه به جهانیان معرفی میشدند. گزارشگران نمیدانستند زیر این توده سیاه چه اندازه اعتراض، مقاومت، امید و اراده در کار است.
ایرانیان از ترس مأموران امنیتی که توی هر سوراخ سنبهای به بهانه حفظ انقلاب کمین نشسته بودند، خبرنگاران را به حریم خصوصی و محافل دوستانهشان راه نمیدادند. تا سالها جهان از آن چه زیر تودههای سیاه میگذشت خبر نداشت. جهان باور کرده بود ایرانیان از موسیقی، رقص، زیبایی، شادمانی، و هویت فردی به کلی دل کنده و داوطلبانه دست شستهاند تا پشت تمدن غرب را به خاک بمالند. کمترین تصویری از پشت درها و پنجرههای بسته خانهها که پیاپی با پردههای ضخیم و نردههای بلند از دید رهگذران خارج میشد به جهانیان نمیرسید. مانکنهای بیجان و بیرنگ و رو به صورت لوس و مبتذلی تبدیل شده بودند به تنها سوژه عکاسی خبرنگاران خارجی. دوربینها روی مانکنهای مسخ شده زوم میشد و چهرهای از زن ایرانی به جهانیان مخابره می کردند که کمترین نشانهای از مبارزات فردی این زن در مقابله با مأموران حکومتی در آن نبود. این تصویر جعلی و موهوم از زنان ایرانی باعث شد تا چهره واقعی آنها تا سالها از حوزههای خبری جهان مفقود بشود. صاجبان فروشگاههای پوشاک زنانه به درجهای از عجز و درماندگی رسیدند که یا تغییر شغل دادند یا بهتر دیدند اساساً سر مانکنها را از تنشان جدا کنند. سرهای طاس مانکنها روانه انبارها شد. به جای آن مقوای کوچک و سه ضلعی روی تنه نصب کردند تا زنانگی به کلی محو و نابود بشود و مأموران کمتر مزاحمت ایجاد کنند. فروشندگان تا پیش از آن پیاپی اخطارهای تهدید آمیز به دستشان میرسید. باری هشدار میدادند لبهای مانکنها شهوانی و تحریک کننده است و چشمان آنها فوراً رهگذران مذکر را متوجه غرایز جنسیشان میکند. صاجبان فروشگاهها سرگیجه گرفته بودند و نمیدانستند چگونه کاسبی کنند. از این رو در یک تصمیمگیری تازه، سرهای مانکنها را بریدند. گردن عروسکهای سربریده که همواره آویزهای زنانه به آن جلوه میداد دیگر وجود نداشت و همه پیچ و خمهای بدن زنانه زیر روپوش گشاد و تیرهای گم شد. دو تا پولک براق روی مقوای سه گوش چسباندند به جای چشم، یکی به جای لب و دوتا به جای گوشواره. اینها باقی مانده هویت زنانه بود که بر جا ماند.
امنیت شغلی مغازه داران با این اقدامات تأمین شد. اینک مدلهای زنانه پشت ویترینهای شهر چشم نداشتند، ابرو نداشتند، مو نداشتند، مژگان نداشتند، لب و دهان نداشتند، سر نداشتند. آیا همین عروسکها زن ایدهآل تندروهای دینی – انقلابی بودند؟ آنها پای گریز هم نداشتند. به جای ساقهای زیبا روی یک پایه فلزی ایستاده بودند. انگشتان مانکنها با ساطور قطع شده و در جایش استوانههای لولهای از جنس پلاستیک نازک روییده بود. یکبار برای همیشه زن را خالی از هویت زنانه تبلیغ کردند. زن ایدهآل خود را!
تا سالها، خبرنگاران خارجی نمیدانستند زیر پوسته یخ زده و سرکوب شده شهرهای ایران همچنان مردم مهمانی میدهند، از موسیقی لذت میبرند، افراد دو جنس در کنار هم زندگی میکنند و زندگی به صورت طبیعی پشت دیوارها، نرده ها و پردههای ضخیم جریان دارد. مدت دو دهه طول کشید تا جهان آموخت به واقعیت زندگی دوگانه مردم ایران پی ببرد و پیرامون زنان ایرانی با وسواس داوری کند. شیوههای پر تضاد زندگی ایرانیان به تدریج تبدیل شد به تیتر اول مطبوعات جهان. مردم تهران و دیگر شهرهای بزرگ ترس را از خود دور ساختند و شروع کردند به معاشرت با خبرنگاران خارجی و دعوت داوطلبانه از آنها تا به محافل خصوصیشان وارد بشوند. آهسته آهسته، نگرشی فمینیستی بی آن که نامی داشته باشد از دخمههای پر پیچ و خم شکنجه و تحقیر و سرکوب عبور کرد. فمینیسم موفق شد از زیر حجاب اجباری و سیاه خودنمایی کند. کاملاً محرمانه رشد کرد. همان یونیفورم دولتی و تیره هر روز به شکلی در آمد. سالها دو تا بالشتک بزرگ (اپل) روی شانههای زنان سنگینی میکرد. چرا؟ چون مد شده بود. مقنعهها پیاپی به صورت تازهای به بازار میآمد و بر زمینه همان لبادههای تیره مد سازی میکردند. زنان یاد میگرفتند از هویت فردی خود با شگردهای گوناگون درست روبروی پلیس کنترل بدنشان دفاع کنند. لبخند به لبها بازگشت. نسلهای جوان حجاب را دستمایهای کردند برای مد سازی. گاهی روپوشها از پشت یا پهلوها چاک دار می شد، گاهی بلندتر از حد معمول، گاهی کوتاه تر. دگمهها در این دوران نقش مهمی ایفا کردند. دگمههای فلزی و سربازی، دگمههای استوانهای و دیگر نمونهها روی مانتوها دوخته میشد و سنجاق سینه بر گوشه ای از یقهها می چسبید. در سال 2005 میلادی، صورتی پر رنگ در ایران مد بود و زنان همه جا این رنگ را به رخ رهگذران میکشیدند. رهگذرانی که چشمشان به سیاهی و تاریکی عادت کرده بود از این رنگ انرژی میگرفتند. زنان به مردم و حکومت یادآوری کردند زنده هستند و باید زنده بمانند.
اهل کسب و کار و تولید بازار را پر کردند با رنگها و طرحهای تازه و تحولات در شکل ظاهری زنان تا لحظه تکمیل این گزارش (سال 2008 میلادی) ادامه داشته و طرح پلیسی امنیت اجتماعی هم از عهده بر نیامده تا آن را کنترل کند. با وجود همه تحولات در شکل ظاهری، هنوز که هنوز است قوانین تبعیض آمیز و خشونت آمیز بر ضد زنان به حال خود باقی است.
در زبان فارسی، معادل مناسبی برای فمینیسم هنوز پیدا نشده و گروهی از جامعه شناسان ایرانی عقیده دارند این کلمه هنوز به گوش اکثریت جمعیت زنان کشور نرسیده است. اما مطالبات فمینیستی سالهاست آغاز شده و هریک از زنان مطالبات را به گونهای مطرح میکنند متناسب با ساز و کار فرهنگی که در آن تربیت شدهاند. نمیشود ادعا کرد در شیوه مطالبات وحدت و همگرایی وجود دارد، اما نمیشود انکار کرد که مطالبات زنان جدی است.
نشانههایی از آشفتگی اجتماعی در آمارهای رسمی خود را نشان میدهد. نرخ ورودیهها و فارغ التحصیلان دانشگاهی از جنس زن، نرخ رو به افزایش طلاق که حامل پیام نابردباری زنان برای تحمل یک زندگی مبتنی بر سلطه و خشونت است، نرخ فزاینده رابطه آزاد دو جنس، نرخ فزاینده فحشا و اعتیاد که این آمارها از شکست سیاستهای رسمی با ادعای پاکسازی جامعه خبر میدهد، نرخ فزاینده بازداشتهای خیابانی به بهانه بد حجابی، احکام رو به رشد شلاق و جبس و اعدام و در مجموع افزایش بیرویه آن چه در قوانین جزایی ایران جرم و جنایت اعلام شده، جدی بودن بحرانهای اجتماعی – اقتصادی را که زنان قربانیان آن هستند بر ملا میسازد.
زنان مذهبی و غیر مذهبی با شیوههای گوناگون دارند متمایل میشوند به بازیافت هویت فردی و زنانهای که مدت سه دهه است با قانون گذاری و سیاستگزاری آن را ربودهاند. بخشی از زنانی که از تربیت غلیظ و افراطی دینی میآیند و به درک واقعیات اجتماعی توفیق یافتهاند، تلاش میورزند با تلاش بیوقفه مفاهیم فمینیسم را در متون اسلامی کشف و جمع آوری کنند. و آنهایی که هویت زنانه خود را در ساختار تربیتی مدرنتری بازشناختهاند با استناد به نمادهای غربی گرایشهای برابر خواهانه را بروز میدهند. در یک نگاه سراسری و دربرگیرنده، این دو پاره از جمعیت زنان کشور به یک راه میروند. نخستین بار بعد از سرکوبهای سالهای اول انقلاب، 22 خرداد سال 1384 بود که مطالبات خود را در خیابانها مطرح میکردند. حضور نمادین جمعی از زنان در حیطه عمومی با هدف حق طلبی، حکومت را از موضوع تازهای با خبر کرد که جدی بود. زنان خواسته خود را با عنوان تغییر و برابری با صدای بلند بر زبان جاری ساختند و به ضرورت اصلاح قانون اساسی توجه دادند. سرکوب و خشونتورزی تاکنون نتوانسته است این صدا را خفه کند.
حضور زنان در جامعه امروز ایران علیرغم خطرها و محدودیتهایی که از هر سو آنها را محاصره کرده وجه دیگری است از واقعیات اجتماعی که ساختار قوانین امروز با این واقعیات در تعارض است. فعالیت زنان در بخش دولتی و در جایگاه کارشناس وسیع است، هر چند حضورشان در سطوح بالای مدیریت کمرنگ است. فعالیت زنان در بخش خصوصی و در کسب و کار مانند دستفروشی، صندوقداری، خدمت در رستورانها، مدیریت واحدهای مستقل مانند آژانسهای تاکسی، معاملات ملکی و مغازه داری رو به افزایش است. در مجموع زنانگی دیگر پشت ویترینها حبس نیست تا بتوانند آن را منهدم کنند. هویت زنانه خود را در عرصه جامعه باز مییابد. تورم و گرانی زنان را برای تأمین معاش خانواده به هر سویی که در آن فرصتی برای نان آوری وجود داشته باشد میکشاند. حتی به سوی توزیع مواد مخدر و تن فروشی.
خاورمیانه در انتظار یک جنبش وسیع زنانه است که از ایران الهام خواهد گرفت و همه واکنشهای زنان ایرانی در زندگی فردی، اجتماعی و سیاسی در آن جنبشها انعکاس خواهد یافت. جنبشها درون بستر پر دردی زاده میشوند. بستری که به زور توانستهاند در آن حق اندیشیدن را به دست آورند. زنان در جنبشهای خاورمیانه چشم بازکردهاند برای دیدن، زبان گشودهاند برای نه گفتن، پا در راه نهادهاند برای گریز، دست دراز کردهاند برای مطالبه. آنها مانکن نیستند. دارند تکه تکههای کرامت و منزلت انسانی خود را از درون انبارهای متروکه تاریخ پر دردی که پشت سر دارند جمع میکنند و به هم میچسبانند. زنان خاورمیانه به بلوغ و تکامل نزدیک شدهاند و یاد میگیرند بدون دستورات از بالا و بیخیال سلیقههای دکان داران سیاسی که با دین کاسبی میکنند خودشان را بازیابند. نیمه مفقود شدهای از جمعیت که نمیخواهد در انبارها خاک بخورد گرد و غبار از چهره میشوید و با حجاب و بیحجاب وارد معادلات جهانی میشود. جامعه جهانی نمیتواند نادیدهاش بگیرد.
*این مقاله در مجموعه My Sister Guard Your Veil, My Brother Guard Your Eyes به سردبیری خانم لیلا اعظم زنگنه در سال 2006 به زبان انگلیسی توسط انتشارات Bacon Press چاپ شده است. آنچه میخوانید نسخه فارسی مقاله است که در سال 2008 تا حدودی به روز شده است.
|
|
|

|