انقلاب مخملي آمريکا

مهرانگيز کار
2008.11.09
Roozonline

انتخابات نبود، انقلاب مخملي بود. سياهان آمريکايي نمي توانستند سيل اشک را کنترل کنند. جمعيت سفيدپوست، ‏حتي دوستداران اوباما با حيرت به اشکريزان و حالت هيستريک هموطنان سياه پوست شان مي نگريستند. نسلهاي ‏جوان و سفيد که حوزه هاي رأي گيري را در دوراني که سياهان از حق رأي محروم بودند نديده اند، باورشان نمي ‏شد بخش عمده اي از جمعيت کشورشان تا به اين اندازه عقده حقارت بر هم انباشته باشد. انقلاب صحنه عقده ‏گشايي است. وقتي دموکراسي در دسترس است، انقلاب نرم و مخملي مي شود و در غياب دموکراسي، از کشته ‏پشته مي سازد. منتظر بودم انتخابات انجام بشود. با انقلاب نرم و مخملي مواجه شدم. همان که امنيتي هاي ايران از ‏ترس آن خواب شان آشفته شده و پياپي بگير و ببند مي کنند تا مبادا انقلاب مخملي با دسيسه چيني آمريکا راه خانه ‏هاي آنها را پيدا کند. غافل مانده اند که انقلاب مخملي در جوامع توسعه يافته مدني اتفاق مي افتد و در جوامعي که ‏از نبود جامعه مدني رنج مي برند، هر آنچه ممکن است اتفاق بيفتد رويدادهايي است از جنس شورش و خشونت و ‏درگيريهاي خياباني.‏

بگذريم و بازگرديم به انقلاب نرم و مخملي آمريکا. به انتخاباتي که از نگاه من انقلاب بود. قلب آمريکا از هيچان ‏اين انقلاب داشت از سينه بيرون مي جهيد. در انتخابات که قلب اينگونه پر طپش نمي شود و چشم اينگونه سيل ‏اشک روان نمي کند. زنان صيحه نمي کشند. مردان هاي هاي گريه نمي کنند. اصلاً به مردم کنيا چه ربط دارد که ‏براي انتخابات آمريکا پايکوبي کنند و روز پنج شنبه بعد از پيروزي اوباما را تعطيل عمومي اعلام دارند. آنچه ‏ديدم و شنيدم شباهتي به انتخابات نداشت. انقلاب کنترل شده اي بود با زواياي تاريخي و سياسي معين. با انگيزه ‏هاي نژادي و انساني. آن را نسلهاي جوان آمريکا سازماندهي کردند. مي شود اسمش را گذاشت ترکيبي از فوران ‏خشم تاريخي پاره مؤثري از جمعيت که از دوران بردگي همچنان فروخورده بود و فوران خشم ملي که با احساس ‏بي اعتباري آمريکا در جهان و از دست دادن احترام بين المللي در آميخته بود. نديده بودم در لحظه اعلام نتايج ‏انتخابات زنان و مرداني از حالات هيستريک ملتي خبر بدهند که تا آن لحظه در اختفا بود.‏

اوباما هنگامي که به نام رئيس جمهور وارد صحنه شد با دو دختر کوچک سياهپوست و زني نامتعارف با حرکاتي ‏فاقد قيد و بندهاي مقامات رسمي، رفت پشت شيشه دو جداره ضد گلوله ايستاد تا سخن بگويد. در فاصله شمارش ‏آرا از نامزدها در ملاء عام خبري نبود و چند ساعتي مي گذشت. اينک چهره اوباما تکيده و بي خون شده بود ‏گويي همراه با مردمي که مي گريستند و آنها را روي صحنه تلويزيون هتل محل اقامت ديده بود، بسيار گريسته ‏بود. مي توانستي ترس از آن همه عشق و اميد را که نثارش مي شد در ته چشمانش ببيني. در محاصره بلاياي ‏طبيعي، سياسي، اقتصادي و اجتماعي مقرر شده است اعجاز کند. چگونه؟ اين سوال به اندوهي تبديل شده بود و ‏تلاش مي ورزيد اندوه را با "شما مي توانيد" و "ما مي توانيم" از نظر پنهان دارد. وقتي از برنده انتخابات معجزه ‏مي طلبي، اين ديگر انقلاب است و همان بستر تاريخي خطرناکي است که هر کس در جاي رهبر انقلاب در آن ‏حضور پيدا مي کند دو راه بيشتر پيش رو ندارد. يا بايد سر سپرده شوريدگي ها بشود و دنباله رو حرکت هاي ‏افراطي، يا بايد همه جوانب را بنگرد و انقلابيون شوريده حال را به درجه اي از سرخوردگي برساند که به او ‏پشت کنند. ما يک انقلاب که به صورت انتخابات ظهور کرد داشتيم. يادتان مي آيد؟ اصلاحات را مي گويم و باقي ‏قضايا! ‏

امروز که اين يادداشت را مي نويسم نخستين صبح بعد از انتخابات است. روز پنجم نوامبر است. پرتاب شده ام به ‏روز پرشوري از سال 1376 شمسي. به نظرم مي رسد يک خاتمي ديگر در نقطه اي از جهان که کمترين شباهتي ‏با ايران ندارد پا به صحنه نهاده. ترديد به جانم افتاده که بضاعت بازيگري روي اين صحنه را مبادا نداشته باشد. ‏ذهن غربت زده ام که از بس داخل و خارج از کشور به جرم حضور در صحنه نقد و نظر بسيار سرزنش شده ‏بدجوري بي ملاحظه شده و ياد گرفته بايد هر آنچه را در لحظه وقوع درست مي داند، بر زبان جاري سازد. تن به ‏مقايسه اي سپرده ام که از بسياري جهات فاقد پايه هاي منطقي است. ايران سال 1376 شمسي کجا، آمريکاي سال ‏‏2008 ميلادي کجا؟ با اين وصف ديشب که من و دخترم آزاده صحنه را مي نگريستيم هر دو همزمان آن خاطرات ‏را بازسازي کرديم. دختر 23 ساله ام که در دور دوم انتخابات خاتمي رأي اولي بود و همچنان مي گويد آن روز ‏بهترين روز زندگي اش بوده است شهد آن خاطره را مي چشيد و من زهر حسرتهاي به دل مانده را. اين ‏دموکراسي با شکوه که شباهتي با آن رقابت تنگ و محدود نداشت شراب را ياد مستان مي آورد. مست مست شده ‏بوديم. به ياد آورديم بسياري لحظه ها را. آن مشت بر ديوار کوبيدن هاي ايرانيان سال 1376 را که مي خواستند ‏برج و باروهاي سيماني را پيرامون خود بشکنند کجا؟ اين دموکراسي باشکوه که برج و باروي قانون از آن ‏حمايت مي کند کجا؟ با همه اين ها انتخابات آمريکا از جنس انتخابات ايران 1376 بود. هر دو در چارچوب ‏انتخابات به انقلاب تبديل شده بودند. ‏

جنبه هاي واکنشي انتخابات آمريکا را نمي توان به غفلت گذاشت و گذشت. شمه اي از آن واکنش به سياستهاي ‏هشت ساله اخير بود. از طرفي مي توانستيم خنجر سياستهاي نژادي ديرينه سال را در حلقوم کساني که مي ‏گريستند ببينيم. شباهت ها بسيار بود و پرسشي بي جواب کلافه ام مي کرد:‏

اگر 11 سپتامبر اتفاق نيفتاده بود و سياست هاي نظامي آمريکا با پرچم مبارزه با تروريسم هر انسان شکيبايي را ‏به عصيان وا نمي داشت، اوباما را به اين صحنه پر مخاطره مي کشاندند؟‏

پرسش را که مي شود با ويژگيهاي يک دموکراسي ناب و درخشان پاسخ گفت کنار مي گذارم. براي من پرسش ‏ديگري مطرح شده است. پرسشي که صبح روز پنجم نوامبر متوجه شدم در محافل بسته دانشگاهي خيلي ها را به ‏تأمل بر انگيخته است. آراء مردم آمريکا البته اوباما را در مقام رياست جمهوري آمريکا نشاند. اما اگر "آراء ‏کالج" را که مکانيسمي است از شيوه خاصي از شمارش آراء در انتخابات آمريکا، در نظر نگيريم و به آراء ‏عمومي که نشان دهنده تعداد افراد رأي دهنده به اين يا آن نامزد انتخاباتي است نگاه کنيم به اين نتيجه مي رسيم که ‏نبايد شتابزده درباره گرايش هاي سياسي مردم آمريکا داوري کرد و تمام آن گرايش هاي پنهان را که در آراء ‏سناتور مک کين ثبت شد و ظاهرا به زباله دان ريخته شد ناديده انگاشت. اين آراء تعدادشان بسيار بود. آن قدر که ‏جا دارد به آن بپردازيم. ‏

دو سالي است لشکر لشکر آمريکايي هاي جوان و لشکر لشکر آمريکايي هاي پولدار دارند سخت جاني مي کنند تا ‏شايد جنگ افروزان را از اريکه قدرت پايين بکشند. تا شاهد ماجرا نبوده باشيد نمي توانيد از درجه اين زحمت ‏توانفرسا باخبر بشويد. دو سالي است جوانان آمريکايي، به خصوص سفيد پوستهاي جوان با يک کيسه خواب و ‏توشه اي اندک در سطح آمريکا راه مي روند، کار مي کنند، حرف مي زنند، تدارک مي بينند تا مردم را در ايالاتي ‏که تعداد آراء کالج شان بالا است به آنچه روز 4 نوامبر اتفاق افتاد متقاعد کنند. جهانيان درگمانه زني هاي خود از ‏‏4 نوامبر به بعد تصور مي کنند مردم آمريکا عموماً از آن سياستهاي جنگي که زخم هايي بر پيکر جهان وارد ‏آورده به شدت نفرت دارند و در انتخابات اخير نفرت خود را در صندوقهاي رأي ريخته اند. واقعيت هاي آماري ‏حرف ديگري مي زند. اگر تصور و تصوير شتابزده کنوني از آمريکا بي عيب بود، سناتور مک کين يا به سخن ‏بهتر جمهوريخواهان آن همه رأي نمي آوردند. جهان نمي تواند فقط با تکيه بر آراء کالج نسبت به گرايشهاي مردم ‏آمريکا قاطع و بي دغدغه خاطر داوري کند. اين سخن نادرستي است که اکثريت قريب به اتفاق مردم آمريکا با ‏سياستهاي نظامي مخالف بوده و دوستدار سياستهاي صلح و آشتي هستند. آمارها را بايد فارغ از برد و باخت دو ‏نامزد انتخاباتي آمريکا بازخواني کرد. در اين صورت مي توان دريافت که بخش عمده اي از آراء نثار نمادي از ‏همان سياستهاي جنگ طلبانه شده است. بنابراين چيزي زيرپوست آمريکا زنده است که عبارت است از همدلي ‏بخش بزرگي از مردم با سياستهاي جمهوريخواهان در هشت سال اخير! ‏

از آن گذشته خوب است باور کنيم بخش عمده اي از آراء که نثار اوباما شد به خاطر پوست تيره اش بود. ‏سياهپوستان تعدادشان کم نيست. در بسياري دوره هاي انتخاباتي کثيري از آنان اساساً وارد حوزه هاي رأي نمي ‏شدند. اين بار شدند به هواي رنگ و بوي نژادشان. نژادي که بسيار ستم ديده، شلاق خورده و مصيبت کشيده تا ‏آمريکا آمريکا شده است. نژادي که ايمان دارد آمريکا روي شانه هاي نيرومند تبار ستمديده اش تناور شده، اما ‏هرگز او را به صورت يک شهروند آمريکايي محترم نشناخته اند. شايد اگر اوباما از نفرت جنگ هم سخن نمي ‏گفت افراد آن نژادي که رنگ و بوي خود را کمتر در صحنه هاي تصميم گيري مي بينند به او رأي مي دادند. ‏بنابراين داوري قاطع درباره تمايلات سياسي و ضد جنگ مردم آمريکا در انتخاباتي که رنگ انقلاب به خود گرفت ‏کار ساده اي نيست و ممکن است نتوان با قناعت وجدان به آراء ريخته شده در صندوق ها (نه آراء کالج) استناد ‏جست و به آينده "صلح و امنيت" در جهان که عمده فراز سخنان اوباما در لحظات پس از پيروزي بود اميد بست. ‏

همه اين پر حرفي ها را کردم تا از صبح روز پنجم نوامبر سخن بگويم. هنوز آثار هيجان و غليان و بي خوابي و ‏پايکوبي هاي شبانه در شهر باقي بود. از بار جمعيت خيابان کاسته شده بود. نشئه با خماري جا عوض کرده بود. ‏زمزمه ها با احتياط آغاز شد و در فضاي کوچک کلاسهاي مدارس و مراکز دانشگاهي اين زنگ خطر به گوش ‏رسيد که انتخاب اوباما همه واقعيت آمريکا نيست. بايد براي شناخت تمام واقعيت، آراء جمهوريخواهان را ‏بازخواني و تعريف کرد. در اتاق هاي فکر آمريکا پيرامون بالا بودن آراء کالج اوباما ترديد روا نمي داشتند. اما ‏بر تعداد آراء مردم به مک کين انديشه مي کردند. مي گفتند با همين يک فقره و يک نشانه بايد به افکار عمومي ‏آمريکا جور ديگري نگاه کرد. ويژگي اين افکار عمومي که در انتخابات 4 نوامبر ثبت تاريخ شده همان نيست که ‏دوست داريم اعلامش کنيم. افکار عمومي با دار و دسته اي که چهره جهان را بحراني ساخته اند آنقدر ها دشمن ‏نيست که انتظارش را داشتيم. اگر بود جمهوريخواهان از برکت رأي بالاي مردم محروم مي شدند. مي دانيم نشده ‏اند و محروميت شان به مکانيسم شمارش آرا کالج ايالتي ارتباط دارد. ‏

همه جانبه نگريستن قضايا اين فايده را دارد که از وجاهت سياستهايي که بر طبلهاي تبليغاتي مي کوبند و تأکيد ‏دارند بر اين که مردم کشورها با يکديگر مسئله اي ندارند و هر چه هست محصول عملکرد سياسي دولتهاست، ‏کاسته مي شود. در دموکراسي فقط نبايد روي برنده انتخابات حساب کرد و بازنده را توي کيسه زباله پيچيد و ‏راهي به قول ما زباله دان تاريخ ساخت. دموکراسي نظمي است مبتني بر اين که اقليت مي تواند تبديل به اکثريت ‏بشود. در اين نظم گاهي بازنده از چنان نفوذ و قدرت پنهاني بر خوردار است که جاي کمبود آراء را مي گيرد. اين ‏از سر هيجان و شوريدگي نبود که اوباما در نطق پس از اعلام نتايج انتخاباتي بلافاصله از رقيب خواست او را ‏تنها نگذارد. اوباما انقدر باهوش هست که زير و بم قدرت و دموکراسي را بشناسد. اتفاقاً در اين عرصه محتمل ‏است آن کس که باخته است تن به همکاري با آن کس که برده است نسپارد. بازنده از همسويي بخش بزرگي از ‏جمعيت با خودش و حزبش آگاه است. ‏

انتخابات يا انقلاب، هر چه بود، آغازگر دوراني در جهان شد که نژاد تيره پوست وارد معادلات سطح بالاي ‏سياسي جهان شد. اما اگر موضوع را به همين سادگي برگزار کنيم شايد دچار خطا بشويم. اگر بگوييم دوران صلح ‏و صفا هم آغاز شده سخن به گزاف گفته ايم. آتش زير خاکستر خود را پنهان مي کند. گوشت مردم بخشي از جهان ‏توي استخوان است. زير دندان است. زخم بد خيم شده. پاکستان بيش از دوران پرزيدنت بوش در خطر خواهد بود. ‏افغانستان دست کمي از آن ندارد. وضعيت عراق تاريک تر از آن است که تعريف مي شود. وضعيت فلسطيني ها ‏که کاندوليزا رايس به صورت خستگي پذير براي بهبود آن سفر مي کرد و تلاش مي ورزيد به نظر نمي رسد بهتر ‏بشود. دعا کنيم آن را يکباره از دستور کار خارج نکنند. ‏

از همه مهم تر وضع و حال آن گربه بازيگوش و لجباز است که دارد با توپ انرژي هسته اي بازي مي کند. اين ‏يکي براي ما از همه مهم تر است. دل مان مي خواست با دولت پرزيدنت بوش که ديگر ريش و پشمي نداشت و ‏ترجيح مي داد نکته مثبتي در کارنامه سياسي اش بگنجاند کنار مي آمد. اما نيامد. حال آن کس که از درون صندوق ‏هاي رأي يا از دل انقلاب نرم بيرون آمده و در کارنامه سايسي اش غلطهاي فاحش سياسي ثبت نشده، با آنکه ‏شايسته، دانا، جذاب، دلپذير، و مطبوع و عزيز و با احساس است، ممکن است براي حفظ و بقا خود و با هدف ‏همدلي با آن همسايه اي که در خاورميانه نزديکي هاي ايران است و به شدت احساس نا امني مي کند، ايران را ‏هدف قرار دهد. دنياي سياست دنياي وقايع غير قابل پيش بيني است. گاهي در دموکراسي ها آن دستجاتي که قدرت ‏را قبضه مي کنند شالوده اي مي ريزند که اکثريت برنده که بعد از آنها وارد مي شود، جز آنکه بر آن شالوده تجديد ‏بنا کنند چاره اي نمي يابد. مگر نمي شود اوباما به اتکاء اکثريت خطرناک مجلس نمايندگان و سنا که از آن ‏برخوردار شده از باب کم کردن شايعات مسلماني اش که پياپي از آن تبري جسته و بسياري ديگر از عوامل و به ‏اتکاء آرايي که مردم امريکا به مک کين داده اند به ايران حمله کند؟ اوباما دستکم تا دو سه سال حمايت بي قيد و ‏شرط رأي دهندگان به دموکرات ها را دارد و مي تواند در هر وضعيتي، جنگ يا صلح، آن را کار سازي کند. ‏پشتوانه کمي نيست. مي تواند به اتکاء آن تا مدتي هر سياستي را توجيه کند. ‏

آيا ايران مي تواند با وجود اين واقعيت هاي اجتماعي و سياسي آمريکا با همان کارتهايي بازي را ادامه دهد که در ‏چند سال اخير بازي کرده است يا بايد کارتها را عوض کند؟ کاشکي عوض مي کرد! ‏

اين يادداشت را بر پايه ترسي رقم زده ام که بر دلم افتاده. بر درستي آن چندان اصرار نمي ورزم و اميدهايم را ‏براي آنکه شايد اشتباه مي کنم از دست نمي دهم. ‏