بچه های اصلاحات

این مقاله در 1 آبان 1390 در نشریه اینترنتی روز آنلاین منتشر شذ.

مهرانگیزکار

بچه های اصلاحات لزوما بچه های انقلاب نیستند . نسل های زیر 35 ساله را تشکیل می دهند که فضای اصلاحات را تنفس کرده اند . در آن فضا بالیده اند . مطبوعات رنگارنگ را روی پیشخوان روزنامه فروش ها دیده اند . روبروی پلیس های اخلاق با پوشاک مد روز و گردن افراشته خرامیده اند . فروغ فرخ زاد را بی ترس از تفتیش عقاید کشف کرده اند و با او زیسته اند . کتابها و نوارهای احمد شاملو را با خود به بستر برده اند . صدا در صدا انداخته اند ، و با خواندن شعر پریا ، پیکر او را تشییع کرده اند . داریوش و پروانه فروهر ، جعفر پوینده و محمد مختاری را که قربانی سیاست های امنیتی وزارت اطلاعات شدند تا لب گور بدرقه کرده اند . به جای فاتحه برای آنها سرود " ای ایران " خواند ه اند .

آنها را بسیار دیده ایم که به دفاتر فعالان مدنی پیاپی رفت و آمد داشتند و برای مطبوعات اصلاح طلب مطلب تهیه می کردند . از هر دیدار مانند یک کلاس دانشگاهی بهره می بردند . عاشق شده بودند . عاشق دانستن و انتقال دانسته ها به مردم . با اما و اگرها و ترس های خود آگاه و ناخود آگاه بچه های انقلاب آشنا نبودند . بچه های اصلاحات ترس های ارزشی را نمی شناختند . شاگرد مدرسه هم که بودند شجاع و بی دغدغه معلم های پرورشی ( ایدئولوژیک ) را سئوال پیچ می کردند : " خانوم اجازه ؟ چه جوری زنان بی حجاب را در جهنم با مو به سقف آویزان می کنند که همان بالا می مانند و پائین نمی افتند ؟ " . بچه های اصلاحات مدت 8 سال عاشق صندوق های رای شده بودند . چیزی که در ایران پس از مشروطه به ندرت اتفاق افتاده است . عاشق ماندگاری در آن خاک شده بودند و از مهاجرت بیزاری می کردند . حرکتی در جهت مخالف فرار مغزها .

اما این تصویری است ناتمام . برشی از یک تصویر است که در دسترس بود و در ذهن به سادگی نقش بسته است . تصاویر خرد و کلان دیگری را می شود یافت ودر کنار هم چید تا این نسل را در دوران مهمی از تحولات سیاسی ایران پیدا کرد با نقش هائی که بازی کرد ه و می کند . جنبش دانشجوئی به این نسل تازه سر از تخم بیرون کشیده چهره ی تلخ و خونین سرزمینش را نشان داد . از آن عکس گرفت . بر آن گزارش نوشت . با آن گریست و اراده کرد تا ( آگاهی ) را که حق مردم است به آنها باز پس بدهد . همین که گروهی از این نسل در برابر ظلم با قلم قد بر افراشتند ، ناگهان خود را در برابر قاضی سعید مرتضوی دیدند که قاضی نبود و بلکه مامور بود و معذور و از همانها فرمان می برد که روشنفکران را سالها ربوده و کشته بودند . بچه های اصلاح طلب پیاپی در مطبوعات از حقوق متهم می نوشتند و با وکلای مدافع مصاحبه می کردند تا شاید گره از کار فرو بسته ی فعالان مدنی و سیاسی بگشایند . اینک خود خوراک کرکسها شده بودند . از پشت میز تحریریه می بردندشان به بازجوئی . از بازداشت موقت با وثیقه ای که یک نیکوکار یا خویشاوند تامین می کرد باز می گشتند به تحریریه ، با قلم لرزان می نوشتند . با این حال آگاهی را که حق مردم است پاس می داشتند .

روزگار بر همه ی بچه های اصلاحات سخت گرفت و شدت رویدادها چنان بود که فیل را از پا در می آورد . اما بچه های اصلاحات در فضائی که دیگر بار ترس بر آن حاکم شده بود و آنها طعمه اش بودند ، شور از دست ندادند . تنفس در فضای اصلاحات که در آن هرچه بود از صدای آژیر خطر جنگ ایران و عراق خبری نبود ، نسلهائی را در مطبوعات ایران بار آورد که در راه خانه و تحریریه و دادگاه کار آمد شدند . به این زندگی پر حادثه تن سپرده بودند . شور چیره بود و " جان شیفته " کار می کرد ، نه حساب سود و زیان شخصی که مرام و مسلک مدیران کشور است . خطر کردن وقتی عادت می شود ، شیرین است . به خطر عادت کرده بودند و از آن لذت هم می بردند . می نوشتند و بزرگ می شدند . زیر تیغ بازجوئی می رفتند و بزرگ می شدند . یک نشریه که با امضای مرتضوی یا دیگر خویشاوندان جناحی او تعطیل می شد ، کوچ می کردند به نشریه ی نوپا ی دیگری . کوچ آسان بود . نمی خواستند اندوخته های ارزی خود را جا به جا کنند که سخت باشد . کوچ آسان بود ، چند خودکار و یک کارت عضویت در انجمن صنفی مطبوعات با خود داشتند و کلی سوژه های کار نکرده که می خواستند در تحریریه جدید آنها را کار کنند .

چرخ زمانه به کام نمی چرخید . همین که بچه های اصلاحات کار آمد شدند ، همین که حاکمان در سال 1379 فضای سیاسی کشور را به بهانه کنفرانس برلین امنیتی و پر هراس کردند ، در یک روز حدود 20 روزنامه اصلاح طلب از سوی مرتضوی که مامور بود و معذور تعطیل شد . بمب های صوتی در برابر دفاتر روزنامه ها کار می گذاشتند ، فهرست فعالان مدنی را که در آینده کشته می شدند پخش می کردند . و در همین شرایط بچه های اصلاحات که سقف طاقت و شجاعت شان در آن فضای پر تضاد بالا رفته بود ، همچنان تحریریه های تازه را کشف می کردند و به بوی آن راهی میدان مین تازه ای می شدند . ما در دوران جنگ با عراق بچه های عزیزی را از دست داده بودیم که آگاهانه پا بر زمین مین گذاری شده توسط ارتش دشمن می گذاشتد ، صد پاره و پودر می شدند و یک وجب از خاک اشغال شده را پس می گرفتند . آن نسل جای خود را به نسلی داده بود که می دانست همه تحریریه های اصلاح طلب مین گذاری شده ، نمی هراسید و وارد میدان مین می شد تا بنویسد ، منتشر کند واشغالگران مطبوعات را یک قدم هم که شده عقب براند .

بچه های اصلاحات که میدان مطبوعات را خالی نمی گذاشتند ، فرصت وبلاگ نویسی را مثل تشنه ای که به آب رسیده باشد از دست ندادند . همین که جرعه ای نوشیدند و به شوق آمدند ، گریبانشان را گرفتند . تکنولوژی سنگرشان شد . هنوز هم هست . فیلترشکنی تخصص شان شد ، هنوز هم هست . به دنیای رازگونه ی سیب گاززده وارد شدند . طعم سیب را چشیدند . بیخود نبود که برای مرگ آفریننده ی آن گریستند . در تهران شمع روشن کردند و خرما پخش کردند . از یاد نبرده اند که اداره اماکن در سال 1381 با پیش کسوتانی از فعالان در مطبوعات مجازی چه کرد . با این وصف راه را ادامه می دهند .

بچه های اصلاحات که در مطبوعات خطر می کردند به جائی رسیدند که دیگر فضای نفس کشیدن باقی نمانده بود . باید به کوچ دیگری تن می دادند . کوچی دردناک که آنها را از حوزه ی خبری که عاشقش بودند دور می کرد ، اما دریچه ای در برابر شان می گشود تا از آن دریچه وارد خانه های ایران بشوند و نهراسند از دادگاه مطبوعات و نهراسند از اداره اماکن . جمعی که زندان های دراز مدت و شلاق و نگرانی های خانواده و وضع نابسامان مالی تهدیدشان می کرد راه پیوستن به بخش فارسی رادیوها و تلویزیون های خارج از کشور را پیش گرفتند . قانونی و غیر قانونی به این رسانه ها پیوستند . پس از مدتها سرگردانی دوباره گزارشگر و خبرنگار شدند و تجربه های کسب شده در ایران را به کار گرفتند . تعلیم و تربیت غربی را به آن تجربه ها افزودند . در این عرصه از خود کفایت و لیاقت نشان داده اند . قدری نفس کشیدند . در راه پوست انداختن بودند که پاره های ماندگار در ایران و بچه های اصلاحات گل کاشتند و ایران را به جنبش دموکراسی خواهی و پاسخگو کردن حکومت آراستند . دو پاره از نسلهای اصلاحات آن سو و این سوی مرز به کمک تکنولوژی ، دیگر بار دست در دست هم نهادند و سخنگوی مطالبات مردم شدند . همه ی آنها لزوما اصلاح طلب نبودند ، اما عموما در فضای اصلاحات بالیده بودند . رژیم آنها را که دستش می رسید ، درون کشور زد و کشت و خفه کرد . اینک دستش را دراز کرده به سوی خارج از کشور . جوانهای فعال در رادیو- تلویزیون بی بی سی . را نشانه گرفته اند .شبکه ای که بخش فارسی آن در ایران و افغانستان و تاجیکستان بیننده و شنونده فراوان دارد و شیرین سخنان ورزیده در مطبوعات اصلاح طلب ایرانی که از بس زیر فشار بودند از کشور خارج شده و در این بخش کار می کنند ، باری دیگر سوژه ی تهدید آنها شده اند . سراغ خانواده هاشان در ایران رفته اند . تهدید پشت تهدید که اگر فرزندتان به میهن اسلامی بازنگردد ، امنیت را از افراد خانواده سلب می کنیم . با این شیوه جمعی را که برای حفظ جان از کشور خارج شده اند نگران کرده اند .

از آنجا که تهدیدها علنی است . از آنجا که حق انتخاب اقامتگاه و کشور و شهر محل اقامت یکی از مهمترین حقوق بنیادی انسان است ، از آنجا که دولت ایران پیاپی از جامعه ی جهانی اخطار حقوق بشری می گیرد ، ادامه ی آزار و اذیت و ایجاد وحشت در جمع خانواده هائی که فرزندی در رسانه های خارج از کشور دارند ، مصداق بارز تجاوز و تعدی به حقوق بنیادی شهروندانی است که خارج یا داخل کشور زندگی می کنند . گریز از خطر و ناامنی حق طبیعی دیگری است که عقل به آن دستور می دهد . شیعه این حق را به نام " تقیه " به رسمیت شناخته و به شیعیان توصیه کرده در برابر حاکمان ظالم سکوت کنند تا فنا نشوند . از طرفی امروز قوانین ناظر بر پناهندگی با همه ی پیچ و خم ها ، کسانی را که مثل جوانهای مطبوعاتی ایران ، خطر تهدیدشان کرده است ، جاهای دیگری پناه می دهند و اجازه ی کار . در این وضعیت به جای تقیه خیلی ها هجرت می کنند که آن هم با تاریخ اسلام در تعارض نیست .
دولت ایران هرگاه به خانواده های این جوانان دست درازی کند بر مسئولیت های جهانی خود می افزاید . مگر نه این است که در قانون مجازات اسلامی ایران سن بلوغ دختران 9 سال به سال هجری قمری و سن بلوغ پسران 15 سال به سال هجری قمری است ؟ کوسه و ریش پهن که نمی شود . رژیمی که زیر 18 ساله ها را در جای کسانی که به سن مسئولیت جزائی رسیده اند به صورت علنی اعدام می کند ، بر پایه ی کدام قانون ، به خود حق می دهد خانواده ها را بابت خروج فرزندان رشیدشان از کشور واشتغال به اطلاع رسانی در رسانه های خارجی مورد بازخواست قرار دهد ؟ این جوانان که جمعی در کوره اصلاحات آبدیده شده و جمعی در جنبش سبز در دوقدمی کهریزک بوده اند و شکنجه و مرگ دوستان خود را به چشم دیده اند ، چرا باید می ماندند و استعداد و تجربه و کلام و قلم شیرین خود را در زندانهای شما حبس می کردند ؟ تا هنگامی که آنها سرسختانه در آتش زندگی مطبوعاتی و رسانه ای در آن دیار می سوختند ، حواس تان نبود چه گنجینه ی گرانبهائی از صدقه ی سر خاتمی به دست آورده اید . حواس تان نبود که خواب از چشم خانواد ه ها شان ربوده اید . تازه پس از خروج آنها بود که خانواده ها پس از چند سال چشم بر هم گذاشتند و غم دوری فرزندشان را به جان خریدند تا از دسترس ظلم شما دور بمانند . حالا هم ول معطلید . تا رفتار انسانی را نیاموزید ، آنها که رفته اند بازنمی گردند . مگر برای اعدام و حبس و شکنجه آدم کم آورده اید که می خواهید آواره های بیداد گری های خود را بازگردانید ؟ جوانهای ایرانی فعال در رسانه های خارجی و خانواده های آنها سهم خود را از عدالتی که وعده اش را بزرگان شما داده بودند گرفته اند ، بیش از آن را طلب نمی کنند . خام و بی تجربه هم نیستند تا از تهدیدهای شما جا بخورند و جان بر کف شما بنهند . دور از ایران با خبر رسانی به مردم ایران خدمت می کنند . صدای آنها صدای ایران است که در جهان پخش می شود . دستکم توانسته اند آبرو و اعتبار مردم ایران را حفظ کنند . البته نمی توانند توجیه گر رفتارحکومتی بشوند که همه ی فرهیختگان کشور را به جاسوسی و همکاری با دشمن متهم می کند . مرد و مردانه از همه ی قربانیان بیدادگری های خود طلب بخشش کنید ، شاید فرجی بشود .