ادبیات نفرت

این مقاله در 14 آّبان 1390 در نشریه اینترنتی روزآنلاین منتشر شد.

مهرانگیزکار

بحث ادبیات نفرت و زیان های اجتماعی و سیاسی آن در آفریقای جنوبی گسترده شده است ، جا داشت ما در این 33 سال از ادبیات نفرت و آثار زیانبارش در کشورمان بیشتر می گفتیم . هرچند گوش شنوائی پیدا نمی کردیم .
اغلب می دانیم ادبیات نفرت با ما و نسلهای پس از انقلاب ایران چه کرده است ، ولی شاید ندانیم ادبیات نفرت تا چه اندازه نتایج درخشان ترویج دهندگان ادبیات دوستی و سازگاری در آفریقای جنوبی را به خطر انداخته است . به منظور درک این اهمیت لازم است ببینیم جوانی که مروج ادبیات نفرت در آفریقای جنوبی شده و پرچمدار آن است کیست ، چه می گوید ، چه می خواهد و با نلسون ماندلای منادی ادبیات دوستی و سازگاری چه نوع خویشاوندی سیاسی و فکری دارد ؟

اسمش ژولیوس مالما ست . 30 ساله است . از 20 سالگی وارد فعالیت حزبی شده و در کنگره ملی آفریقا به عضویت در آمده است . این کنگره سازمانی است که در مبارزات خشونت آمیز ضد آپارتاید و سپس مبارزات بی خشونت و هدایت جریان گذار به رهبری نلسون ماندلا نقش بزرگی ایفا کرده است . او چندی است ریاست شاخه جوانان کنگره را که یک مقام انتخابی است به دست آورده و کسانی که خطرات نهفته زیر تناقض های جامعه آفریقای جنوبی را خوب می شناسند ، او را خطری جدی برای صلح و سازگاری مردم با مردم می انگارند و از این که با ادبیات نفرت از آرزوهای عدالت خواهانه برای سیاهان حرف می زند سخت به هراس افتاده اند . زبان مالما همان زبانی است که ماندلا و توتو و نسلی از رهبران خردمند ، از سیاه و سفید و قهوه ای ، آن را مهار کردند تا در برابر خونریزی سد بسازند .
مالما تفکری را نمایندگی می کند که البته در آن کشور فقرزده که عدالت در دسترس سیاهان نیست و دموکراسی در پی قرن ها دیکتاتوری و چپاول غرب تازه 17 ساله شده ، خریدار دارد . این تفکر بر آن است تا به سیاهان فقر زده بباوراند که با مصادره ی سفیدها و استرداد املاک و کارخانه های آنان ، سیاهان به نوائی می رسند . مالما با این شگرد جماعتی از جوانهای سیاه را همچون لشگری پشت سر دارد . استادش نلسون ماندلا نیست ، بلکه رابرت موگابه رئیس جمهور زیمبابوه است که روزگار جوانی قهرمان استقلال خواهی در سرزمین خود بود و در میانسالی تبدیل شد به دیکتاتوری بیرحم که به چیزی جز انحصار قدرت در دستهای خود پایبندی ندارد . سیاهان را گرسنه نگاه داشته ، به جای تامین عدالت اجتماعی ، ادبیات نفرت را بر ضد سفیدها و جهان غرب تقویت می کند . با مصادره ی سفیدها جامعه را پر تناقض کرده و سیاهان را به آب و نان نرسانده است . مالما هرچند وقت یک بار می رود به پابوس این قهرمان ادبیات نفرت و فرازی از ادبیات دوران خشونت ورزی در آفریقای جنوبی را در مراسم رسمی بر می خواند و اهل خرد و تدبیر را در آفریقای جنوبی نگران می کند . با این دیپلماسی ، بر هیجان و غلیان سیاهان طرفدارخود دامن می زند و به آنها القا می کند اگر سفیدهائی که در آن کشور زندگی می کنند از هستی ساقط بشوند ، سیاهان به نان و آبی می رسند . گوئی نلسون ماندلا عقلش نمی رسید و مالما آمده است تا خطاهای اورا جبران کند و گوئی رابرت موگابه با مصادره و متواری کردن سفیدها گلی به سر سیاهان زده و آنها را به آب و نان رسانده است .

از قضای روزگار در شهر کیپ تاون بودم که ادبیات نفرت را مالما در سال 2010 سر میز شام رابرت موگابه در زیمبابوه زنده ساخت . ادبیاتی که پس از گذار از آپارتاید و در پناه تفکر درخشان و صلح جویانه نلسون ماندلا دیگر کسی به خود اجازه نمی دهد آن را زنده کند . این ادبیات به تاریخ خونبار مبارزه با آپارتاید چسبیده و هرگاه پس از گذار از آن دیگر بار به ادبیات نفرت مجال بدهند تا هیجان آفرینی کند ، دموکراسی بر آمده از نیروی عقل و خرد ، رنگ می بازد و دو نژادی که تحولات یک تاریخ کهن ، سرنوشت آنها را به هم پیوند زده ، هردو امنیت از دست می دهند و قانون اساسی دموکراتیک شان از پایه فرو می ریزد . آقای مالما هم مانند دیگر رهبران شعاری جهان که می خواهند با این کلک ها محبوبیت کسب کنند و مدیریت سیاسی را درادبیات نفرت می جویند ، دیر یا زود از صحنه خارج می شود ، اما آشفتگی و خشونت و دشمنی های نژادی که با بی خردی آنها تشدید شده باقی می ماند و به فرو پاشی اجتماعی منجر می شود . این است که دستگاه مستقل قضائی آفریقای جنوبی عزم جزم کرده تا مالما را در ترویج ادبیات نفرت متوقف کند و با یک اقدام نمادین که صدور حکم محکومیت مالماست ، تکرار آن را اجازه ندهد .
ماجرا اینگونه بود که شنبه اول مارس 2010 اقای " ترر بلانچ " مزرعه دار سفید پوست را دو کارگر سیاه پوست در مزرعه اش به قتل رساندند . این شخص با فعالیت های سازمان یافته خود برای حفظ نظام اپارتاید ، بخش عمده ای از تاریخ اخیر مبارزات را به خود اختصاص داده است . شگفتی من لحظه به لحظه فزونی می گرفت . شنیدم حزب و سازمان او که خود بنیانگزارش بوده و برای حفظ نظام آپارتاید فعالیت می کرده ، هنوزبه صورت قانونی در جای یک تشکل که حق خشونت ورزی ندارد ، بر جای خود باقی است . همچنین شخص آقای بلانچ در سالهای پس از آپارتاید از امنیت برخوردار بوده و سیاهان که عموما اورا می شناخته اند زیر نفوذ کلام مسالمت آمیز رهبران گذار بی خشونت و بخصوص نلسون ماندلا مزاحمتی برایش ایجاد نکرده اند . حال سفید و سیاه از این قتل غیر منتظره به خشم آمده و آن را بر ضد منافع ملی و ثبات کشورشان ارزیابی می کردند . وقتی نگرانی ها بیشتر شد که کاشف به عمل آمد آقای مالما دو سه شب پیش از آن در ضیافت شام رابرت موگابه در زیمبابوه سرود " بکشید مزرعه دار سفید " را که سرود تظاهرات در مبارزات ضد آپارتاید بوده خوانده و جامها به سلامتی این فرمان خشونت آمیز بالا رفته است . انتشار خبر ، واکنش های سیاسی را متوجه کنگره ملی کرد . گفته شد این قتل را مالما با تکرار ادبیات نفرت دوران آپارتاید باعث شده است . محافل حزبی اورا پاسخگو خواستند و دستور اکید دادند که این ادبیات نفرت در محافل حزبی تکرار نشود . تشکل آقای ترو بلانچ به رهبری شخص دیگری در مجموعه ی جامعه مدنی باقی ماند . رئیس جمهور سیاه پوست تلفنی به دختر او تسلیت گفت . قوه قضائیه از باب کنترل ادبیات نفرت وارد شد و اینک حکمی بر محکومیت آقای مالما صادر شد ه است که طرفداران او را برانگیخته تا تظاهرات اعتراضی بی خشونت داشته باشند . از این رو بحث خطرات ادبیات نفرت که به همت قوه قضائیه مستقل در آفریقای جنوبی گسترده شده ، جای مهمی از بحث های مرتبط با مهار خشونت و رفع تناقض های اجتماعی را به خود اختصاص داده است و دستمایه ای است تا ایرانیان نیز به تبعات ادبیات نفرت که منبع خشونت ورزی حکومتی خود محور است و با کمال تاسف در ادبیات اپوزیسیون بازتاب پیدا کرده اندیشه کنند و ازخطرات آن بیشتر بگویند .

در مقایسه با ایران ، شانس و فرصتی نمی یابیم تا قوه قضائیه با ترویج دهندگان ادبیات نفرت برخورد کند . قوه قضائیه ایران مستقل نیست . نیروی مدیریتی خردمند و شجاعی هم آن را اداره نمی کند تا با آینده نگری پای مقابله با ادبیات نفرت بایستد و با مدیران فاسد مطبوعات مرتبط با حکومت که ادبیات نفرت را مثل زهر چکه چکه در سه دهه به کام مردم ریخته اند رویارو بشود . مدیریت قوه قضائیه با خط مشی حمایت از ادبیات نفرت و تغذیه ی آن خود پاره ای است و تابعی است از ادبیات نفرت . آن را اجرائی می کند . کم نیستند کسانی از تبار فکری ما که در بازجوئی ها به چشم یا از زیر چشم بند دیده اند بازجو از روی ادبیات نفرت منتشره در روزنامه کیهان ، آنها را بازجوئی می کند . شخصا یکی از قربانیان این ادبیاتم که با بازجو برخورد کردم . صفحه ی روزنامه کیهان روبرویش بی رو در بایستی و در کمال وقاحت گشوده بود . با ماژیک جاهائی را برجسته کرده بود و سوال ها را از روی آنها به اوراق بازجوئی منتقل می کرد . از جا برخاستم و روی نکته های علامت گزاری شده در کیهان که نفرت از من را تبلیغ می کرد ، انگشت گذاشتم و به این شیوه ی بازجوئی غیر قانونی و مسخره اعتراض کردم . بازجو جا خورد . انتظارش را نداشت . تا چند روز من را از اوین به دادگاه انقلاب برای بازجوئی احضار نکردند . پس از چند روز که احضار شدم دیدم میرزا بنویسی پیدا کرده اند که عینا از روی کیهان مطالب بر ضد من و خانواده ام را رونویسی کرده بود و از روی آن اوراق بازجوئی می شدم . اما دیگر اثری از روزنامه ی کیهان نبود . کلک مرغابی زده بودند . به این همه استقلال قوه قضائیه در دل آفرین گفتم و به ریش نداشته ی خودم خندیدم که پس از 22 سال وکالت در آن سیستم ، حال که چادر به سر در جای متهم نشسته بودم هنوز خیال می کرد م علی آباد هم شهری است !

صدها مالما در تحریریه های ادبیات نفرت در ایران به کارخود مشغول اند . دریغ از یک قاضی مکلا و بی کلاه تا دل و جراتی برای محاکمه شان داشته باشد و محکومشان کند . ایران ، کشوری با آن همه سابقه ی مبارزاتی ، به نام انقلاب و اسلام در منجلاب ادبیات نفرت غرق شده و بیم آن می رود که هرگاه رانت خواران صاحب منصب که از این ادبیات ثروت اندوزی می کنند ، از اریکه ی قدرت پائین بیافتند ، ادبیات نفرت به شکلهای دیگری باز سازی بشود . وزارت ارشاد اسلامی و شورای عالی انقلاب فرهنگی تا هستند از تناور شدن ادبیات عشق و دوستی در حوزه های هنری و مطبوعاتی جلوگیری می کنند و قوه قضائیه گوش به فرمان آنان است و شکایات کسانی را که قربانی این ادبیات شده اند بایگانی می کند و چشم بر نشر اکاذیب که بر ضد کرامت انسانی شهروندان ، بی ترس از مواخذه در جریان است فرومی بندد . از آن بیش مدیران و پادوهای ادبیات نفرت ، پیش از آنکه اساسا معلوم بشود متهم را کجا نگهداری می کنند ، اقاریر او را انتشار می دهند . دسترسی ترویج دهندگان ادبیات نفرت به محرمانه ها جائی باقی نمی گذارد تا به این قوه قضائیه که توی مشت آنهاست احترام بگذاریم و از آن عدالت گستری بخواهیم .

ادبیات نفرت در ایران ملتی را اسیر کرده . محمود احمدی نژاد روزگاری شیفته ی ادبیات نفرت شد و از نردبان این ادبیات که می خواست سر به تن اصلاحات نباشد بالا آمد . ترتیب جامعه ی مدنی مبتنی بر دوستی و حقوق شهروندی و حقوق انسانی را داد . ترتیب اجرائی کردن اصل 44 قانون اساسی را به گونه ای که هم به ظاهر خصوصی سازی را تداعی کند ، هم منابع ثروت را در انحصار دستجات حکومتی بگذارد داد ، اما خود با کله در لجنزار ادبیات نفرت فرو رفته و دست و پا می زند . عجالتا و تا اطلاع بعدی همین که تریبون مهم ادبیات نفرت " کیهان شریعتمداری " از او به نام " رئیس جمهور محترم و فریب خورده " یاد می کند و از رئیس دفترش در جای فریب دهنده و سرکرده ی جریان انحرافی . هنوز احمدی نژاد خشنود است . البته آنقدر ها با هوش است که می داند اگر نجنبد ، زود پسوند " محترم " که از صد تا فحش چارواداری بدتر است ، در حروفچینی ادبیات نفرت از دست حروفچین خارج می شود و ادبیات نفرت ، او را لخت و عور و محروم از حمایتهای سطح بالا زیر چنگال رهبران ادبیات نفرت می اندازد .
تا پیش از آن ، احمدی نژاد از مجلسی که پیاپی برایش خط و نشان می کشد نمی ترسد . آسوده خاطر دست وزیر اقتصادش را می گیرد و برای پرس و جو می برد به مجلس . وزیر به مجلس می گوید آن قدر نماز شب می خواند تا خداوند از سر تقصیراتش بگذرد . رئیس مجلس حتما می داند اگر کوتاه نیاید پای دار و دسته ای از نمایندگان در این حساب کشی به میان می آید . از مجلس می خواهد اعتبار آقای وزیر خیانتکار را به صورت مشروط صحه بگذارند . و داستان قدیمی تکرار می شود ، قانونمندی پوششی است بر قانون شکنی ! و ادبیات نفرت فرصت ها در اختیار دزدان می گذارد تا سر زیر آب فرو کنند و از یاد بروند . ولی قصه همین جا ختم می شود ؟ درست است که قوه قضائیه مستقل نداریم . درست است که مالما فراوان داریم ، اما این هم روشن است که دست بالای دست بسیار است و جمهوری اسلامی به پرتگاهی که به دست خود ساخته نزدیک می شود . ایکاش پیش از یک سقوط پر حادثه و خونبار ، فرمان را با مهارت می چرخاند و دستکم در برخورد با شهروندان تجدید نظر می کرد . صدور احکام حبس دراز مدت برای فعالان مدنی و محرومیت های مادام العمر از فعالیت های اجتماعی ، نشانه ای است از خوش خیالی مدیرانی که تاریخ را نخوانده اند و اتفاقا تاریخ اسلام را که شده است عصای دستشان اصلا نخوانده اند . اکر خوانده بودند که بر صدارت خود مهر ابد مدت نمی زدند . اگر خوانده بودند که می فهمیدند امنیت ملی کشور را خود شان به خطر انداخته اند و امثال سعید لیلاز و احمد زیدآبادی و دیگرانی که به این اتهام دارند زجرکش می شوند یا قبلا شده اند ، فقط خواسته اند به آنها هشدار بدهند . آنها را به خطرات آگاه کنند تا شاید زود بجنبند و کار به این جاها نکشد . افسوس که سرازیری تند پیش رو را نمی بینند و در عوض با انواع قاضی صلواتی و همکاران می خواهند بر جهل تاریخی خود سرپوش بگذارند .