خاطره ای از یک کریسمس برفی


درست همین روز و همین ساعت بود . ایرانیان مسلمان که انقلاب اسلامی کرده بودند در به در و در فضای جنگی سال 1984 میلادی برابر با دی ماه 1362 شمسی داشتند درتهران پرسه می زدند تا کاج و لامپ رنگی و هدایائی که باید به درخت مصنوعی یا طبیعی آویزان می شد خریداری کنند . اتومبیل قراضه ی سیامک که ما به تمسخر می گفتیم به درد انتفاضه ی فلسطینی ها می خورد در راهبندان میدان محسنی زیر برف سنگین کریسمس گیرکرده بود و داشت خاموش می شد . دختر 9 ساله و نازک نارنجی ام لیلی روی صندلی پشت داشت گریه می کرد . می دانست مادرش درست در همان راهبندان احساس می کند درد زایمان شروع شده و ممکن است بچه همان جا دنیا بیاید . من درد را که گلوله می شد و رهایم می کرد تا جای ممکن پنهان می کردم و به روی خودم نمی آوردم . ولی لیلی و سیامک خطر را حس می کردند و دست بر دعا داشتند تا راهبندان سبک بشود . تلفن دستی در کار نبود . راننده ها بوق می زدند و دلشان مثل سیر و سرکه جوش می زد که مبادا به مراسم کریسمس که خانه ی دوستی و خویشاوندی برگزار می شد دیر برسند . از پشت شیشه ی یخ زده ی اتومبیل که سیامک پیاپی پیاده می شد و آن را با یک تکه پارچه پاک می کرد ، کلاه قرمز وسفید بابا نوئل ها را می دیدم که بچه ها بر سر گذاشته بودند . امروز که بیانات سردار جعفری را خواندم که فرموده اند "تهران بسیار با مسائل سیاسی و فرهنگی روبروست و سپاه پاسداران باید این مسائل را حل کند " خدا را شکر کردم که در آن ایام ایشان کاره ای نبود ، وگرنه بچه های دوستدار بابا نوئل می شدند سربازان جنگ نرم ودر قرار گاه ثارالله یا خاتم الانبیا ء و انواعی از کهریزک حساب شان را می رسید ند .

باری ، برگردیم به درد زایمان که بد دردی است و برای مردها فهمیدنی نیست بخصوص برای سرداران که بچه های مردم را بی خیال می زنند و می کشند . تا زن نباشی نمی فهمی چه می گویم . خدا خدا می کردم که "چاردرد" معروف شروع نشود و در همان حال به مریم هم فکر می کردم که در همان لحظات داشت مسیح را به دنیا می آورد و از مومنان مسیحی شنیده بودم که مسیح با مادرش در مرحله ی جنینی حرف می زد و معجزات مسیح از همان ایام شروع شده بود و چه بسا خبر داشت که باید صلیب را خود به دوش بکشد و سپس بر آن میخکوب بشود . به این افسانه ها که فکر کردم با خودم گفتم من هم با این موجود زنده حرف می زنم و با آنکه بی گمان از سلسله مسیح نیست مذاکره می کنم ، شاید با او به توافق برسم و متقاعدش کنم تا در تاریخ ورود به این جهان با توجه به برف سنگین مسیحائی و ترافیک تهران ، شهری که عاشق سینه چاک کریسمس است تجدید نظر کند . به تدریج اتومبیل ها بکلی متوقف شدند . سیامک از نگرانی دندان قروچه می کرد و به آخوندها فحش می داد . لیلی ریز ریز می گریست و یقین داشت مادرش در آن راهبندان برفی سر زا می رود . پیاپی می پرسید اگر تو مردی من چه کار کنم و من تلنگری به شکم گنده ام می زدم و آن موجود را که نمی دانستم زن است یا مرد به هر 124 هزار پیغمبر قسم می دادم تا برای ورود به این جهان سرد عجله نکند . گاهی جواب تلنگرم را می داد و من که از ترس و عجز به شدت خرافاتی شده بودم ذوق می کردم و لیلی و سیامک را دلداری می دادم . هر دو عصبانی می شدند و می گفتند دکتر که به تو گفته بود یکی از روزهای نزدیک آینده بچه دنیا می آید ، چرا توی این برف هوس رستوران رفتن به کله ات زد ؟ جوابی نداشتم و فقط ورد می خواندم و از آن موجود که نمی دانستم زن است یا مرد و در هر حال در شرایط دشواری چنگال درد به جانم انداخته بود تقاضای کمک می کردم .

حدود سه ساعت با جنین وقت نشناس و لجباز چک و چانه می زدم . هرگز مثل مسیح زبان باز نکرد ، اما به نظرم از بس صدای بوق ماشین شنید وگاز کربن بو کشید و شنید که پدرش می گفت در سرزمین آخوند زده مرگ بهتر از زندگی است ، سر عقل آمد و فکر کرد چرا باید بی دعوت و با شتاب وارد دنیائی بشود که همه دست شان روی بوق اعتراض است و مادرش هم از فرط عجز دارد با 124 هزار پیغمبر لاس می زند . آثار توافق به تدریج ظاهر شد . آرام گرفتم . لیلی از صندلی پشتی دستش را برد زیر شالی که حجابم بود و عرق درد را از گردنم پاک کرد . گویا بچه نیمه راه از دود اگزز ماشین ها بیهوش شده بود یا منصرف شده بود پای این همه پیغمبر را به گهواره اش باز کنند . خانومی کرد و چند روز بعد به دنیا آمد . اسمش را در آن بکش بکش گذاشتیم "آزاده" به همان سبک و سیاق که کچل های مادرزاد را "زلف علی" نام می نهند .

این کریسمس اولین کریسمسی است که سیامک در این جهان نیست . آزاده راه هند پیش گرفته و لیلی به آب و آفتاب کوبا پناه برده و من هر جا که نان و آبی باشد می نشینم و کاغذ و قلم را مثل خدا احضار می کنم تا یادم برود که صلیب را خود بر دوش کشیده ایم و از تحمل دردهای آن گزیری نیست که نیست !