قاهره—مصر 28جولای تا 12 اگوست 2011 قسمت اول


فرصتی دست داد تا دو هفته ای را به کمک دانشگاه هاروارد و مدرسه کندی از قاهره دیدن کنم . در حالی که در اندوه از دست رفتن سیامک از قلبم خون می چکد و آرام و قرار ندارم ، به امید بهبود راهی مصر می شوم . عصر 27 جولای از فرودگاه بوستون به نیویورک رفتم و سپس با خط هوائی قاهره پرواز کردم . اکنون که این یادداشت ها را شروع کرده ام در هتل شرایتون قاهره اقامت کرده ام . 28 جولای وارد اتاق شماره 1616 هتل شدم و ساعت ها خوابیدم . تازه روز 29 جولای پرده های ضخیم اتاقم را پس زدم و به قاهره نگاه کردم . شهری با 22 میلیون جمعیت که قریب به اتفاق مسلمان سنی هستند رو به رویم گشوده شد . اندوه نبودن سیامک مثل مار توی گلویم چنبره زد . کاشکی او این جا بود و بهار عرب را می دید و به هیجان می آمد . صدای اذان هر بار که از مناره های مساجد وارد اتاق می شد ، هوای تهران به سرم می زد . هوای زندگی کوچک و پر معنا و پر حادثه را که در تهران آن را جا گذاشته ام . خوب که گوشهایم را تیز می کنم اذان همان اذان نیست که از مساجد تهران پخش می شد . همان است که از مساجد بنادر جنوبی ایران مانند بندر لنگه پخش می شود . اذان کوتاه است و از تفاوت عمیق باورهای شیعه و سنی خبر می دهد . اذان سنی ها کوتاه است :
اشهد ان لا اله الی الله
اشهد ان محمدا رسول الله

هرچه گوش می سپارم از اشهد ان علی و لی الله خبری نیست . اسلام در محمد خلاصه می شود و برای محمد همتا و نظیر و همزادی نیست . حکومت ایران به اقلیت سنی اجازه داشتن مسجد در تهران را نمی دهد . حکومت مصر هم برای شیعه حق داشتن مسجد را به رسمیت نمی شناسد . در گفت و گو با مردم احساس می کنم آنها اساسا شیعه را مسلمان نمی دانند . از راننده ای که من را در شهر می چرخاند می شنوم که می گوید : " 35 سال دارم و در عمرم حتا یک شیعه هم ندیده ام ." این سخن را باور می کنم ، ولی اطمینان دارم شیعه در این کشور آن چنان در اقلیت است که چه بسا ضرورتی نمی بیند تا خود را معرفی کند تا هموطن سنی اورا دست کم بگیرد . راننده وقتی می فهمد من شیعه ام می گوید :

شماها خدا را قبول دارید ؟
محمد (ص) را قبول دارید ؟
خانه ی کعبه را قبول دارید و فریضه ی حج را به جا می آورید ؟
شخص شما که جهانگردی می کنید تا حالا چند بار رفته اید به زیارت خانه ی خدا ؟ حتما تمکن داشته اید .
این تنها پرسشی است که پاسخ من به آن منفی است . هرچه برایش توضیح می دهم که من به هزینه ی دیگران و دانشگاهها به کشورها سفر می کنم و خود در آمد و ثروتی ندارم که حج بر من واجب شده باشد ، زیر بار نمی رود . احساس می کنم گرفتار دادگاههای تفتیش عقاید قرون وسطی شده ام . راننده به جای آن که از شهر و دیدنی ها برای این توریست شوربخت چیزی بگوید به طرح پرسشهای دیگری می پردازد :

با ابوبکر دشمنی دارید ؟
از عمرابن خطاب بد می گوئید ؟

تازه می فهمم چرا در عمرش یک شیعه هم ندیده است . من هم بی تجربه بودم که خودم را لو دادم . اصلا در تمام عمر در لو دادن خودم متخصص بوده ام . به هر زحمتی حرف را عوض می کنم . در شگفتم که راننده کجا زبان انگلیسی یاد گرفته . او سلیس و راحت حرف می زند . به او حسودی ام می شود . احساس ترسی غیر قابل توصیف سیاحتم را تیره می کند . اقلیت دینی بودن در این منطقه پر خطر است . سنی در جوامع با اکثریت مسلمان سخت می گذراند و شیعه در جوامع با اکثریت سنی . بلافاصله به یاد می آورم که فرض سومی هم بیخ گوشم در بحرین خبر ساز شده است . بحرین ، سرزمین مروارید یک استثناست . بحرین در زمان محمد رضا شاه پهلوی استان سیزدهم ایران بود و بعد در دوران همان شاه لابد بنا بر خواسته های قدرت یا قدرتهای بزرگ ، جدائی از ایران را در بحرین به رفراندوم گذاشتند و شاه نتیجه ی این رفراندوم را پدیرفت و بحرین مستقل شد . به جایش سه جزیره تنب بزرگ ، تنب کوچک و ابو موسی را به ایران دادند . اکنون سالهاست اکثریت جمعیت بحرین شیعه است و حکومت در انحصار سنی است . این جا اقلیت دینی بر اکثریت دینی حاکم است و حمایت عربستان سعودی و غرب پشتوانه ی ثبات آن است .
باری دیگر در پیش داوری های خود تجدید نظر می کنم . پس حکومت طراح جدائی هاست یا دستکم می تواند تضادها را دامن بزند و خود از آن خوشه بر چیند . اقلیت دینی اگر به حکومت برسد ، یر اکثریت دینی ظلم روا می دارد . اقلیت و اکثریت برایم بی معنا می شود . بسته به این که کدامیک در این منطقه زورشان بیشتر است ، با دیگری خصمانه برخورد می کند . شاید ریشه ی تناقض ها عقیدتی است ، اما به ابتکار حکومت است که ریشه های تناقض تناور می شود و جنگ و خونریزی پیامد آن است .خاصیت سفر این است که سیاح پیاپی در نظرات پیشین خود تجدید نظر می کند .

جمعه 28 جولای وارد قاهره شده ام و دوشنبه ماه رمضان شروع می شود . تازه باور می کنم که خودکشی سیامک پاک دیوانه ام کرده است . اگر دیوانه نبودم که ماه رمضان را برای سفر به مصر انتخاب نمی کردم .
دلهره و اندوه از روز 29 آپریل که سیامک را به صورت تراژیک از دست دادم رهایم نمی کند . هرگز این همه نگران خودم نبودم . تصویر پر وحشتی از آینده دم به دم پیش رویم می آید و بیقرارم می کند . انگار سیامک بیقراری های خودش را در جای ارث و میراث به من بخشیده است . در این حال و روز به شهری خیره می شوم که انقلاب در آن روی زمینه ای از مراسم و آئین های ماه رمضان پررنگ شده است . در جائی مانند میدان تحریر شعارهای دموکراسی خواهی وارد هشتمین ماه از عمر خود می شود و در زندگی روزمره مردم ، دسترسی به نان و آب ، روزه داران را نگران و بی خواب کرده است . مردم در ترافیک شهر و مراکز خرید می لولند . شلوغی های میدان تحریرمنشا ترافیک سنگین در این محله هاست . شورای نظامی که پس از خروج حسنی مبارک از کاخ قدرت کشور را اداره می کند ، میدان تحریر را با خشونت از تصرف انقلابیونی که حاضر نیستند دست از شعار بردارند در می آورد . پلیس میدان را محاصره کرده و راه بندانی که داشت مردم را خفه می کرد باز می شود .

شرح میدان تحریر را در روزهای نزدیک به ماه رمضان در چند گزارش در سایت اینترنتی روز به چاپ رسانده ام که در این سایت نقل شده است . در آن گزارش ها از در آمیختگی پر تضاد انقلاب با معیشت مردم و از شباهت های هیجان های انقلابی با ایران سالهای اول انقلاب بیشر گفته ام . در این جا هرچه دلم می خواهد می گویم .

 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی