قاهره- مصر قسمت دوم

چند روزی در سکوت می گذرد . منتظرم تا آقای اشرف حجازی که مدیر برنامه ای به نام کوشش های دوبی برای دموکراسی در منطقه است تماس بگیرد و کسانی را برای برقراری ارتباط و مصاحبه معرفی کند . خبری نمی شود . پس از چند روز سرگردانی از او یک ایمیل دریافت کردم که نوشته بود " از آغاز مسرت بخش ماه رمضان لذت ببر " منظور این بود که از من تحقیق و گزارشی نمی خواهند . غمگین شدم . از قرار خواسته بودند که با استفاده از این برنامه تغییر روحیه بدهم . بیکاری برای من زهر کشنده است . همیشه ی زندگی کاردرمانی کرده ام و بر هجوم نابسامانی ها راه بسته ام . با خوردن و خوابیدن نمی توانم سرپا بایستم . گشتم و گشتم تا فهمیدم هتل استخر خوبی دارد و می توانم آب درمانی کنم . مایو نداشتم . سرانجام چیزی شبیه مایو پیدا کردم .وارد مغازه ای شدم که فروشنده زن با حجابی بود . زن و دو جوان همکارش تمسخر آمیز به من زل زده بودند . به زبان عربی که اندکی آن را می فهمم در باره ام چیزهائی می گفتند . ناگهان زن از نگاه من فهمید که با زبان آشنا هستم ، ساکت شد و دیگران را ساکت کرد . با شتاب قیمت کالا را دادم و مغازه را ترک کردم . از آن روز آب پاکیزه ی استخر که فقط من مشتری اش بودم و آفتاب قاهره به دادم رسیدند . هر بعد از ظهر تن به آب و آفتاب می سپردم و در تلاش بی فایده ای سعی داشتم اندوه سیامک را از خود برانم .

یک روز صبح که چشم گشودم یادم آمد شاه ایران در قاهره به خاک سپرده شده . با این یادآوری هزاران خاطره پیش رویم زنده شد . اندوه سیامک را عمیق تر احساس کردم . به شاه عشق می ورزید و در همان حال او را نقد می کرد . در دوران انقلاب به محض ورود خمینی به کشور ، افسردگی گریبانش را گرفت . از سال 1363 زندان جمهوری اسلامی را تجربه کرد و تا پایان زندگی در محاصره دستگاه امنیتی حکومت اسلامی بود و چون راه گریزی نیافت ، زندگی مشقت بار را ترک کرد . اینک در ضمیر ناخودآگاهی که مثل شمشیر برهنه و هشیار شده بود ، سیامک و شاه را یک جان می دیدم در دو قالب . گور سیامک در دسترس نبود . آن نیز مانند دیگر علائق من به آن خاک از دسترس خارج شده است . در صورت بازگشت ، پیش از آنکه راهی بهشت زهرا بشوم ، بی گمان راهی زندان می شدم . تصمیم گرفتم خاک شاه را دریابم و به جای خاک سیامک ، آن را لمس کنم .
تاکسی می گیرم و پیش از سوار شدن از راننده می پرسم از نشانی قبر شاه ایران خبر دارد ؟ می خندد و می گوید روزی چند مسافر دارم که می روند سر خاک و طلب مغفرت می کنند . شما که اولی نیستی ! سوار می شوم و می رویم به سوی مسجد " الرفاعی " در منطقه اسلامی قاهره . در برابر ورودی مسجد چند جوان محافظ می گویند چند روز پیش هم فرح پهلوی این جا بود . راننده تاکسی حرفشان را قطع می کند و به سمت قبر هدایت می شوم . قبری با سنگ مرمر و چند پله ، من را به خانه ابدی شاه ایران که در سال 1357 کشور را بر پایه خواست مردم انقلابی ترک کرد به سوی خود فرا می خواند . روی پله ای می نشینم . هرگز شاه را در زمان حیاتش ندیده بودم . اما می دانم سیامک و همسر اولش (ماندانا زند کریمی) بارها با او دیدار داشته اند . عکسهای دیدارها را سیامک به من نشان داده بود . مجموعه ای از آن عکسهای تاریخی و بسیاری دیگر در هجوم به انبار خانه خواهر سیامک (مهین پورزند) در سال 1381 توسط مامورین امنیتی ربوده شد . احساس می کردم بر مزار سیامک نشسته ام . دست می گذارم روی مرمر سفید و فاتحه می خوانم . راننده تازه می فهمد من مسلمانم . چهره اش از شوق گل می اندازد و از آن ببعد با من جور دیگری حرف می زند . پیش از آنکه گور را ترک کنم ، به هوای سیامک زبان می گیرم . عقل در میانه نیست . به هیجان و غلیان راه می دهم تا بیاید و من را با خود ببرد .

برمی خیزم . دنبال شیرهای آب بهشت زهرا می گردم تا دست و رویم را بشویم . مکان را گم کرده ام . راننده پیش رویم ظاهر می شود . به خود می آیم . اینجا بهشت زهرا نیست . از مزار سیامک بسیار دورم . با محبوب سیامک ، آخرین شاه ایران گفت و گو می کردم . راننده که از حال و روز من خبر ندارد ، احساسات ناسیولیستی اش گل می کند و می گوید " پس برای ملک فاروق هم که اینجا خاک است فاتحه ای بخوان . روحش شاد می شود . " دنبالش راه می افتم . ملک فاروق همسایه شاه است . او برادر فوزیه نخستین همسر شاه است که شهناز پهلوی را به دنیا آورده است . راننده می گفت مزار فوزیه در شهر دیگری است . برای ملک فاروق فاتحه ای خواندم و الرفاعی را ترک کردم . سبک شده بودم .
حرف نمی زدم . به مردم و ساختمانها خیره شده بودم . به آینده مردم مصر که می خواست وضعیت خود را تغییر بدهد با نگرانی فکر می کردم . تجربه انقلاب ایران ما را سرخورده کرده است . راننده که اسمش علی بود گفت "می خواهی مسجد عمروبن عاص" را که این نزدیکی هاست ببینی ؟ با شالی که روی سر انداخته بودم اشکهایم را پاک کردم . رفتیم به سوی آن مسجد . راننده می گفت " عمروبن عاص به مصری ها خدمت کرده . هرچه داریم از او داریم ." گوشم بدهکار حرفهایش نبود . سرسری پرسیدم : " مثلا چه چیزهائی را از او دارید ؟ " با شوریدگی گفت :
اسلام را که همه چیزمان است از او داریم . درهای مصر به روی اسلام را او بر ما گشود . این مسجد 1400 سال عمر دارد . اولین مسجدی است که در آفریقا بنا شده و مدرسه های مهم سنی در آن دائر شده است .
نمی دانستم راننده تا چه اندازه دقیق حرف می زند . کفشهایم را کندم و دادم به کفش کن مسجد . چند گامی به سمت شبستان رفته بودم که یک مرد گردن کلفت و بی ادب با لباده ای که شکم گنده اش را پوشانده بود ، رو به رویم سبز شد . چهره اش از بس در زندگی اخم کرده بود پیچ برداشته بود . آمرانه گفت " برو حجاب سرت کن " گفتم " من که حجاب دارم " نعره کشید و گفت " این حجاب نیست " لباده ای به رنگ سبز که یک کلاه از سر همان پارچه سبز هم دوخته به آن بود دستم داد . پوشیدم و به شکل دلقک در آمدم . وقت نماز بود . مردها آزادانه در شبستان نماز می خواندند . از زن ها خبری نبود . نمازخانه زنان یک محوطه بسته بود با دیوارهای چوبی . هرچه از زیر حصار چوبی درون را کاویدم ، حتا یک زن را ایستاده و قامت بسته بر نماز ندیدم . درست رو به روی من در انتهای شبستان درهای ورودی سه مدرسه اسلامی باز می شد : مدرسه حنفی ، مدرسه شافعی ، مدرسه مالکی .

شبستان را چرخی زدم و پوشاک سبز را پس دادم . کفش ها را از کفش کن گرفتم و سوار تاکسی شدم . علی با تعجب به من نگاه می کرد . تا آن روز هرچه توریست دیده بود شاد و شنگول بودند و دست و دل باز . امروز یک توریست عوضی به تورش خورده بود . حتم دارم دلش برای یک توریست درست و حسابی که از دیدن هر مسجد و مناره و مجسمه ای ذوق زده می شود و پیاپی عکس می گیرد و می خندد و سر کیسه را شل می کند ، لک زده بود . وقتی می دید برای پرداخت پولهای کوچک به این و آن ، دست و دلم می لرزد و این پا و آن پا می کنم شگفت زده می شد . در بازگشت از او خواستم کنار یک سوپرمارکت توقف کند تا چند بطری آب خریداری کنم . پرسید چرا از هتل نمی خرید . وقتی گفتم هتل گران حساب می کند زبانش لال شد و دیگر حرف نزد .

 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی