قاهره-مصر قسمت سوم


به اتاقم در هتل که رسیدم های های گریه را سر دادم . چرا سیامک از خلع شاه آن همه عذاب کشید . او که از شاه نصیبی نبرده بود . خانه و زندگی و مقامی در زمان شاه نداشت . مگر می شود آدمیزاد مفت و مجانی خودش را فدای دیگری بکند و آن دیگری شاه باشد ؟ پاسخی برای بسیار پرسشها نمی یافتم . دلم می سوخت . زخم داغ سیامک پیاپی سر باز می کرد . جرعه ای آب خنک نوشیدم . قرص آرام بخشی زیر زبان گداشتم و چشمها را بستم . با صدای اذان بیدار شدم . وقت افطار روزه داران است . مسلمانی مصری ها از ترس حکومت نیست . کانال های تلویزیونی عربی زبان به علت ماه رمضان در زندگی را روی مردم نبسته اند . بزن و بکوب و ساز و رقص و آواز همراه با زد و خورد های اعتراضی در منطقه سر جای خود باقی است. اینها را نمی توانستم در امریکا پیدا کنم . هوائی شده ام . دلم برای ایران یک ذره شده . به نظرم می رسد همان ده سال پیش که ایران را ترک کرده ام مرده ام . این فقط پیکری از من بوده که راه رفته ، چمدان باز و بسته کرده ، از این دانشگاه به آن دانشگاه تغییر مکان داده ، بسیار سفر رفته ، سخنرانی کرده ، نوشته ، خندیده ، گریسته و ادای زنده بودن را در آورده . از آن روز که فهمیده ام گرگها منتظرم هستند و دیگر پر پروازم به ایران بسته است ، شادمانی درونی مثل مرغکی بی تاب از روی انگشتهای دستم گریخته و هرچه دویده ام نتوانسته ام آن را باز یابم . کم کم خودم شده ام پرنده ، هرجا دعوت می شوم چمدان کوچکم را می بندم ، کیفم را می اندازم روی کولم و راهی می شوم . تا کی ؟ نمی دانم .

تلفن اتاقم در حد مرگ ساکت است . فقط آزاده زنگ می زند . لیلی چند روز یکبار احوالی می پرسد و دیگر سیامکی نیست که در هر گوشه ای از جهان که بودم ، مرا می جست و سلام می گفت .

دل و حوصله کارهای توریستی ندارم . گاهی در اتاقم از تنهائی دیوانه می شوم . این عاشق سفر از سفر بیزاری می کند . ترافیک قاهره وحشتناک است . زیبائی قاهره یا وجود این ترافیک به چشم نمی آید . هوا بس ناجوانمردانه گرم است . تاکسی های قراضه کولر ندارند ، ولی هر راننده یکی دوتا تلفن دستی کنار دستش است . گوئی تلفن دستی را برای دلخوشی ملت های بدبخت و دیکتاتور زده ساخته اند و بخصوص برای راننده های تاکسی در سراسر جهان . در قاهره یک دست راننده ها روی بوق است وبا یک دست تلفن دستی را به گوش چسبانده اند یا به صفحه تلفن زل زده اند و پیامک می گیرند . رادیو هم باز است و از محاکمات حسنی مبارک و مردان فاسد حکومت او خبر می دهد . مردم روزه دارند و کاری به کار روزه خواران ندارند . همیشه از راننده های تاکسی می خواهم برایم نوشابه خنک خریداری کنند . آنها خم به ابرو نمی آورند و با زبان روزه می روند نوشابه خنک خریداری می کنند و من بی ترس از پلیس نهی از منکر آن را سر می کشم . کاری به کار پوشاک مردم ندارند . کاری به کار معاشرت زن و مرد در کوچه و بازار ندارند . قاهره در روزهای داغ ماه رمضان پر است از زنان با حجاب و بی حجاب و به قول حکومت ایران بد حجاب . مردان و زنانی شاغل را می بینم که در ورودی ساختمان ها ی تاریخی تا فرصتی دست می دهد قرآن می خوانند ، بی آنکه صدا را بلند کنند . برای دل خودشان با قرآن مانوس می شوند . پست و مقام نمی خواهند . همه جور فکر و اندیشه ای در این شهر که دیکتاتور را بیرون کرده در جوش و خروش است . همین امروز که راهی امریکا شده ام ، جمعه 12 اگوست 2011 به ابتکار صوفی های مصری تعداد زیادی دستجات سیاسی تصمیم گرفته اند برای افطار همراه با یک جمعیت بزرگ به میدان تحریر بروند و در آنجا تاکید کنند که مصر دولت مدنی می خواهد ، نه دولت اسلامی .

امروز که ساعت 6 و نیم صبح راهی فرودگاه می شدم ، میدان تحریر را دیدم که در محاصره پلیس بود . نمی دانم این همه سکوت چگونه در وقت افطار به همت صوفی ها می شکند . پرنده هم که باشی نمی توانی همیشه همه جا پرسه بزنی . قدرت بال ها و گستره پرواز محدود است و من اکنون به پرنده ای می مانم که کمر بند ایمنی پرواز را بسته و به نیروی بالهای آهنی از مصر دور می شود . از این پس میدان تحریر کجا ، من کجا ؟