خاطره

مارس 2012


یکساله بودم که کسروی را فدائیان اسلام کشتند . از آن رویداد که بخصوص پس از انقلاب اسلامی با تامل بیشتری به آن اندیشیده ایم ، خاطره ی روشنی ندارم و نمی دانم این جنایت و این ترور که روز 20 اسفند 1324در تهران اتفاق افتاد ، در زادگاهم اهواز چگونه بازتاب یافت و مردم تا چه اندازه شادمان شدند یا تا چه اندازه خشم خود را از ترس ایمان به خون آلوده ی نوچه های فدائیان اسلام فرو خوردند . اما هشت ساله بودم که نوچه های فدائیان اسلام به جان برادر 16 ساله ام افتادند و زندگی خانوادگی ام را آشفته ساختند و احساس امنیت را از ما ربودند . نخستین جدائی خانوادگی که از جنس تبعید بود و حکومت در آن نقشی نداشت بر ما تحمیل شد . تصویر کوچکی از این رویداد را که نقشی از آن بر حافظه ی کودکی ام ثبت شده در کتابی نگاشته ام و به چاپ سپرده ام . کتاب " ایمان به خون آلوده " نام دارد که بزودی توسط نشر گردون منتشر می شود و در بر گیرنده ی این قصه ی کوتاه ، اما تاریخ ساز است . قصه را روخوانی می کنم :

"یک روز زندگی کودکانه ام در هم ریخت . به مادرم خبر دادند که برادرم فریدون را در دبیرستان کتک زده اند . مادرم شیون کنان رفت و فریدون را به در مانگاه رساند وشبانه ترتیبی داد تا شهر اهواز را ترک کند و در آبادان که 100 کیلومتری اهواز است درس بخواند . فریدون با سر و کله ی شکسته و پانسمان شده اهواز را ترک کرد . می گفتند فریدون بی دین شده ، کفر گفته و افکار الحادی کسروی را در میان جوانان شهر رواج داده است . می گفتند جمعی از بازاری ها که فرزندی در همان دبیرستان داشته اند تصمیم می گیرند فریدون را به علت پیروی از کسروی از شهر بیرون کنند . ابتدا ترتیبی داده بودند تا او را کتک بزنند و سپس به مادرم فهمانده بودند اگر پسرش بخواهد در اهواز بماند ، او را می کشند . اداره ی پست شهر به بازاری ها خبر داده بود پیاپی کتاب ها و مقالات کسروی از تهران برای فریدون به نشانی ما پست می شود . فریدون رفت . یک حفره ی بزرگ در زندگی خانوادگی ما ایجاد شد ... ، من در دنیای کودکی نمی دانستم کفر و بی دینی چه معنائی دارد و چرا کسی که بی دین شده است را می خواهند بکشند . سالها طول کشید تا فهمیدم کسروی آخوندی بوده که پی به احوال آخوند های ریاکار برده و بر کسانی که خرافات را به نام دین رواج می دهند تاخته است . او کسانی را که در لباس روحانیت مانع رشد مردم می شدند خائن به دین و ملت بر می شمرد ه و گمان می برد ه با افشاگری آنها می تواند جامعه ی معتاد به پیروی از ریاکاران و خرافات را نجات بدهد . شنیدم ابتدا هواداران کسروی را قلع و قمع کرده اند و بعد هم گروهی به نام " فدائیان اسلام " به ضرب گلوله او را از پا در آورده اند و ظاهرا نگرانی ها رفع شده است .
این نخستین بار بود که خشونت ورزی بر پایه ی دین خواهی در حافظه ی کودکی ام ثبت شد . تا پیش از آن دین برای من در اذان ظهر ، صدای تلاوت قرآن ، نمایش های دهه ی عاشورا ، روضه خوانی ها ، راه رفتن در هیئت های سینه زنی ، بوی گلاب ، طعم شیرین شله زرد و نمایش های عزاداری و افطاری ها و اجتماعات پر شور و مولودی خوانی مادرم خلاصه می شد ... "

این را بیافزایم که مادر ستمدیده ام جرات نکرد پا پیش بگذارد به شکایت و دادخواهی در کلانتری و دادگاه . خوب می دانست فرزندش با تظاهر به کسروی گری جای دفاع باقی نگداشته . مادرم فقه را می فهمید و می دانست خون فرزندش هدر شده است . می دانست حق دفاع از او سلب شده است . می دانست بچه بازاری ها به فرمان پدران در دادگاه شهادت می دهند به ارتداد فرزندش و می دانست در کشوری که حکومت ، جانش به جان "ایمان های به خون آلوده " بسته است ، فریدون نمی تواند شاکی بشود . می دانست قوانین نانوشته در چنین کشوری کار می کند و خون هائی که از نگاه این قوانین ارزش ندارد هدر می رود . مادرم دیده بود که حتا خون احمد کسروی با وجود برپائی دادگاه و محاکمه هدر رفته است . حکومت بی بنیه نمی تواند استقلال قوه قضائیه اش را پاسداری کند . مادرم به عدالتخانه مراجعه نکرد . هر روز می رفت تلفن خانه تا مبادا پسرش را کشته باشند . شاید شاه جوان هم که حکومت را از پدر مقتدر خود به تازگی در سال 1320 تحویل گرفته بود ، همان اندازه از بازاری ها و از ایمان های به خون آلوده می ترسید . شاید !

حال که بیش از نیم قرن از آن جدائی خانوادگی که به نام دین خواهی بر ما تحمیل کردند ، می گذرد خطی از آن رویداد را همه جا می بینم و به نظر می رسد حکایت انقلاب اسلامی دیرینه سال است و آن را به قصد قدرت بر بنیاد خشونت بر پا داشته اند و نه به قصد قربت و پرهیز از خشونت . بازیگرانی که خشونت را با " ایمان به خون آلوده " توجیه می کردند و گاهی قرض الحسنه هم می دادند دست کم گرفتیم . یا به عکس دست بالا گرفتیم . زیاده از آنها ترسیدیم ، زورشان را بیش از آن چه بود تخمین زدیم . یادمان رفت تا همه ی رویدادها را کنار هم بچینیم . یکی را انتخاب کردیم . فقط یکی را . آن را که ایمان به خون آلوده را نمایندگی می کرد . رفتیم زیر بال و پرش و سوختیم . پیش از واقعه ی انقلاب از صاحبان ایمان به خون آلوده که در زبان سیاست های امروزی به آنها می گویند "تروریست " بسیار زیان دیده بودیم . حافظه ی جمعی همه ی خاطره ها را به حاشیه راند . ایمان های به خون آلوده از حاشیه وارد متن شدند و ماندند و ماندند ... ، خون احمد کسروی هدر رفت . باید چنین می شد . مگر "مهدورالدم " نبود ؟ چرا فقه را نخوانده بودیم ؟ چرا تبار فدائیان اسلام را نکاویده بودیم ؟ همه جا که بودند . به آدمکشی هم که افتخار می کردند . راه رفته را رفتیم و سخت است بازگشت !

بی بی سی