اندوهی که یکساله شد


نهم اردی بهشت 1391

در مراسم تشییع و تدفین سیامک پورزند حضور واقعی نداشتیم . من و فرزندانش به حضور مجازی و دور از چشم حملات سایبری به کمک تلفن دستی یک دوست که گوشی را کنار قبر گذاشته بود در مراسم شرکت کردیم و همراه با قاری و دوستانی که لااله الی الله می گفتند سیر گریستیم . قاری صدایش می لرزید و ما که در فضای مجازی او را می شنیدیم ، اما نمی دیدیم، نمی دانستیم لرزش صدا از چیست . بعد فهمیدیم که در فضای واقعی حکایت دیگری در جریان بوده و مامورین که تعدادشان از دوستان شرکت کننده در مراسم بیشتر بوده به او دستور می داده اند که به تجلیل از مقام پدری میت اکتفا کند و وارد حرفهای دیگری نشود . تازه فهمیدیم قاری در حکومت اسلامی و در حالی که در گورستان برای لقمه ای نان پرسه می زند از گزمه و پلیس بر گماشته بر میت های سابقه دار سیاسی فرمان می برد و تا مراسم تدفین تمام بشود ، خود از ترس رو به قبله شده است . حکومت از این اموات می ترسد . دستجات امنیتی خاص تربیت شده اند برای کنترل قبرستانها . ترس از میت هم قصه ای است که جمهوری اسلامی مبتکر آن است و اگر عمرشان وصال بدهد دست و پای مرده هائی را که روزی و روزگاری به اتهام سیاسی در زندان به سر برده اند به زنجیر می کشند و سپس اجازه ی دفن می دهند ، مبادا از قبر فرار کنند یا با نکیر و منکر همدست بشوند و امنیت ملی را به خطر بیاندازند .

اینک اندوه ما یکساله شده . گوری نیست تا روی آن آب بریزیم و با دست تربت آن عزیز را نوازش کنیم . اشک در جائی که باید ریخته نمی شود . قاری که همان قرآن خوان سنتی است در دسترس نیست تا صدایش کنیم و با پرداخت چند اسکناس از او بخواهیم تا برای آمرزش آن کس که از جمع زندگان به اختیار گریخته است چیزهائی بگوید که به آن خوگر هستیم . دستی نیست تا ما را در آغوش بگیرد و اندوه یکساله را تسکین بدهد . هر چه هست مجازی است . شبکه های اجتماعی بسیار شلوغ است . در این شبکه ها به اندازه ای قربانیان حکومت اسلامی فریاد و فغان دارند که صدا به صدا نمی رسد و یادی از آن پیر پر شور نمی شود که چند دهه در دو رژیم سیاسی خودش را جر می داد تا هنرمندان سینما و تئاتر و... ، بر صدر بنشینند و قدر ببینند . عکسی از یک گور که خویشاوندی خدا شناس آن را آب و جارو کرده روی صفحه ی فیس بوک نشسته است . این تنها اثر است از آن اندوه که یکساله شد و جز در فضای مجازی نتوانستیم برایش سوگواری کنیم .

دوستان هم بند سیامک یا کشور را ترک کرده اند یا همچنان در زندان به سر می برند .
راستی جعفر صابر ظفرقندی قاضی بیسواد این پرونده و بسیار پرونده هائی از این دست کجاست ؟ درست است که سر یک گردنه نشسته پای د خل یک دکان دونبش ؟ درست است در نهادی پول چاپ می زند که داعیه ی مبارزه با فساد را دارد ؟ جل الخالق !

راستی چرا سیامک پورزند را گرفتند ؟ سیامک چه کرده بود ؟ باری که تلفنی از او پرسیدم :

اتهام اصلی ات چیست ؟ گفت : همه چیز غیر از قتل و در عجبم چرا آن را به سیاهه ی اتهاماتم اضافه نکرده اند .

یک سال از اندوهی می گذرد که تا پیش از آن 10 سال را با تکاپو برای نجات یک بیگناه از چنگال جانیان گذرانده ایم . سه دختر سیامک هرگز نفهمیدند چرا پدرشان که آزارش به مورچه نمی رسید گرفتار جانیان شد . اما من می دانم چرا ؟ از آن رو که عاشق کاغذ روزنامه و بوی سرب چاپخانه و جای پای هنرپیشه های سینما و تئاتر روی صحنه های نمایش ایران بود . کم اتهامی نیست .