گرفتنی وعفتی

درمیان انبوه پرونده های دفن شده درخیا بان وزرا پرونده ای وجوددارد که بنده در ان به خط خود تعهدداده ام دیگردنبال کارهایی که برخلاف شئون اسلامی است نروم وعفت عمومی راجریحه دارنکنم. تعهد به خط خودم است . این راگفتم تا بدانید شگردها قدیمی است وکپی رایت آن به همه نسل های بعدازانقلاب تعلق دارد وکاشف شگردها نسل جوان امروز ایران نیست.هرچند آنها به ان آب و رنگ و جلا داده اند . شگردها گونه های مقاومت است که از مادران به دختران به ارث رسیده و البته شکلهای تازه ای هم بر آن افزوده شده است .


زمستان سال1371. بود. به خانه ی یک دوست درشمال تهران دعوت شدیم.با شوهرم ودخترهایم لیلی14ساله و
آزاده 4 ساله راهی شدیم.حدود سی نفرکه اغلب دوستان خارج کشوری میزبان بودند درضیافت شرکت داشتند.
مهمان ها براثرعنایات دوران موسوم به سازند گی امان گرفته وپس ازسالها آمده بودند تا خاک شان رابوکنند
وخاطرات گذشته را مرورکنند.عموما درآستانه سالخوردگی. البته ترگل وورگل وشیک وپیک. به قول امروزی ها :
تابلوبودند.

لیلی14ساله در مهمانی تنها مانده بود وبه من وپدرش چشم غره می رفت که چرا اورا به محفل پیران برده ایم. آزاده 4
ساله چند تا بچه پیدا کرده بودوبا آنها گرگم به هوابازی می کرد. درسالن پربرکتی نشسته بودیم و ازانواع اطعمه
واشربه لذت می بردیم. ازقضای روزگاریک وکیل دادگستری دیگرهم درجمع مهمان ها بود.گویا اموروکالتی
شرکت میزبان را اداره می کرد . .وکیل وموکل هردو زیاد مشروب خورده و لول لول شده بودند.
یکی از مهما ن هاسابقه "عمل قلب باز" داشت . وداروهایش رادراتومبیل جا گذاشته بود. همسرش رفت داروهارا
بیاورد. ازاین جا دیگرفیلم سینمایی شروع می شود:

ماموران با لباس شخصی دوروبرخانه کمین ایستاده بودند. تا زن دررابازکرد ماموران مانند مهمان واردشدند
زن متوجه نشده بود که آنهامهمان نیستند . ما هم که ته سالن نشسته بودیم آنهاراندیدیم . داشتم با یک جام کریستال
که درون آن مایع زردرنگ مایل به قهوه ای بود بازی می کردم . گاهی تکانش می دادم تا ازصدای به هم
خوردن تکه های یخ درون ویسکی لذت ببرم. همکارم که داشت تلوتلومی خورد لیوان به دست آمد به طرف من دوزانوکنار
مبل روی زمین نشست ودست هایش راروی دسته مبل گذاشت تا با من پیرامون بدبختی های وکالتی بنالد.
چیزی نگذشته بودکه یکی ازمهمان ها با چشم وابروبه من فهماند خبرهایی هست. آن وقت ها موبایل و پیامک نبود
همه کارها باچشم وابرو انجام می شد.سرانجام پیام را از چشم و ابروی طرف گرفتم وشروع کردم به کنجکاوی. چشمهایم به گوشه
راست مجلس کشیده شد . چند مرد تنومند رادیدم که یکی شان شال سبزبه کمربسته بود.آنها داشتند لیوان هارا
ازروبه روی مهمان ها برمی داشتند وبو می کشیدند. نجسی ها را توی کیسه می ریختند. دوزاریم افتاد.
زدم تخت سینه ی وکیل که زیاده و تا مرز فعل حرام به من نزدیک شده بود به حدی که پخش زمین شدونفهمید ازکجا خورده است.همزمان لیوان کریستال با آن مایع جادوئی و تکه های یخ را مثل برق پرت کردم پشت مبلی
که روی آن نشسته بودم. به این ترتیب آلات جرم را از خود جدا کردم حتا همکار محترم را .
هرچه گشتم یک دستمال یا رومیزی درست وحسابی پیدانکردم تا روی سرم بیاندازم . در عوض شوهرم را بغل دستم نشاندم و سفت به او چسبیدم . تو گوئی لیلی و مجنون از بهشت فرار کرده بودند و آمده بودند به مهمانی در جمهوری اسلامی ایران ! برخی زن ها رومیزی و دستمال سفره روی سر گذاشته بودند که یعنی حجاب را رعایت کرده اند . رومیزی ها حجاب شده بود و برای من چیزی باقی نمانده بود . آنها هم به شوهران شان چسبیده بودند .

پیراهن زیبایی با دامن بلندوآستین بلند برتن داشتم که آخرین مد اروپا بود.البته موهایم به نقره ای می زدو
یائسگی را فریاد می کشید . حجا ب بر یائسه واجب نیست . برای محکم کاری و تکمیل صحنه ی عفت ونجابت ، آزاده را هم روی زانوهایم نشاندم وفکرکردم
شده ام مریم مقدس ودیگر به قول برادرها "مورد" ندارم . به هرحال گرفتنی نبودم. زن یا ئسه راکه به جرم بی حجابی نمی گیرند ، اما گرفتند . اسلام اختراعی خودشان را دارند . یکی از زن ها که شوهر و فرزند نداشت با حسرت نگاهم کرد و گفت : خوش به حالت ، گرفتنی نیستی ، عفتی هستی ! از حرفهایش چیزی سر در نیاوردم .

آن مرد که شال سبزبه کمربسته بود به ما نزدیک شد. چهره اش آشنا بود.اورادررفت وآمدهای وکالتی
به خیابان وزرا دیده بودم. دعا دعا می کردم من را نشنا سد ونشناخت. همیشه من را با مقنعه دیده بود. باورش
نمی شد ازاین استعدادها داشته باشم. ازقرارروزنا مه کیهان هم نمی خواند.
سید داشت سرنشینان مینی بوس زنانه را انتخاب می کرد که چشم دوخت توی چشم خندان من وگقت:

شما.....


صدای نعره میزبان همه را هراسان کرده بود. او به اتکای روابطی که با بزرگان داشت حال سید و
همکارانش رامی گرفت.وقتی ناامید شد شروع کرد به بدوبیراه گفتن به همان بزرگان. زده بود به
سیم آخر. وکیل مدافع هم به اودل می داد تا هرچه می خواهد دل تنگ اش بگوید. وکیل مدافع رفت
روی صند لی وسط مجلس ایستا د ودادسخن داد.تا توانست ازمحترم بودن حریم خصوصی گفت
وخطاب به ماموران گفت زود این جا را ترک کنید.وکیل مدافع ازبس حواس اش پرت بود اعلام
کرد دراین محفل شخصیت مهمی مثل مهرانگیزکارحضوردارد.بهتراست برای خودتان درد
سردرست نکنید.
ازاین تجلیل بی جا بدنم لرزید. سید جوش آورد. رفت سراغ تلفن میزبان وازکلانتری محل خواست
فورا نیروبفرستند. اوضاع واحوال لحظه به لحظه بد ترمی شد . سید وانمود می کردجان خودو
دوستانش درخطراست. نیروازراه رسید وما درمحاصره ی نیروی مسلح قرارگرفتیم. ورود نیروی
تازه نفس باعث شد همه فاتحه خودرا بخوانند .فقط وکیل مدافع ازنفس نمی افتاد و یک بند ازقانون
وضرورت صدورحکم توسط مقام قضایی برای ورود به خانه حرف می زد.یادش رفته بود کجای
کاراست. یادش رفته بود که مقامات قضایی مرتبط با این ماموران حکم سفید امضا توی جیب
آنها می گذارند . احکام امضا شده است . ولی جای اسم صاحبخانه وآدرس خانه ای که هوس می کنند
وارد آن بشوند خالی است. وکیل لول لول بود. وگرنه محال بود این شیوه ها رانشناسد. اوگرفتار
مستی وراستی شده بود .خوب دفاع می کرد . آنچه رانمی توانست دردادگاه بگوید درمحفل انس
می گفت .در.محفل دوستانه ای که بی جهت نظامی شده بود. خوشبختانه سید چیزی از حرفهای گنده گنده ای که همکار در باره ی من گفت حالی اش نشد و من خیالم راحت شد .

سید ، همان ما موری که شال سبزبه کمربسته بود ومثل آرتیست های سینما بالاوپایین می رفت با نگاه عاقل اندر
سفیه به او می فهماند که به سزای اعمالش می رسد.
درد سرندهم . نیروی انتظامی وکیل مدافع راازکرسی نطق وخطابه پایین کشید . میزبان را به
راه آورد ویکی یکی مهمان ها را به سمت مینی بوس ها هدایت کردند . یک مرد سالخورده رفته
بود توی توالت وبیرون نمی آمد.با اوازپشت در وارد مذاکره شدند. مرد پیا پی دروغی سرفه
می کردومی گفت سکته کرده ام. ماموران می گفتند آدم که خودش نمی فهمد سکته کرده است.
یا دررابا ز کن یا دررامی شکنیم . باید برسانیمت به سی سی یو

مینی بوس ها راه افتادند. آزاده درچهارسالگی ازجمله سرنشینان مینی بوسی بود که مسیر خیابان
وزرا را می پیمود. بی جهت نیست که نسل ازاده چشم وگوش شان بازبازشده و اغلب گرفتنی
هستند . با زندان وقصه های زندان بزرگ شده اند .زندان خانه دوم شان است. از چه باید
بترسند ؟
زن های بازداشت شده می گفتندومی خندیدند.فقط من بغ کرده بودم. داشتم از غصه خفه می شدم
و فکر می کردم پروانه وکالتم به خاطریک مهمانی بی شور و حال ، روی هواپرپرمی زند. غرق بد بختی های
خودم بودم که یکی ازخانم های مهمان پوست نارنگی تعارف کرد. دستش را پس نزدم وفکر
کردم همین پوست نارنگی های ناقابل ممکن است مانع باطل شدن پروانه وکالتم بشود.ممکن
است ازبارگناهانم کم بشودوبوی پوست نارنگی بردیگربوها غلبه کند. راستی هم که پوست
نارنگی معجزه کرد.این را به دیگرتجربه ها اضافه کردم .

رسید یم به وزرا .آنجا صحرای محشربود. بازداشت شدگان شب های جمعه به فضای وزرا عجب
حالی می دهند. احساس کردم وکلای مدافع چیزی راازدست می دهند که دیدنی است.ما روز
هنگام درساعات کارمراجعه می کردیم. غافل از انکه شب ها دیدنی است. باور کنید اگرایران
بودم و وزیرارشاد اسلامی ، این که حالا هست نبود ، یک فیلم نامه درست وحسابی می نوشتم.
. اسم فیلم را می گذاشتیم "شب های خیابان وزرا " . آخرش هم از همین راه دور می نویسمش . بالاخره ما که از نویسنده ی قلاده طلا کم نمی آوریم .

دسته دسته مهمان های آراسته و پریشان از پارتی ها جمع آوری شده و به جمع خیابان وزرا می پیوستند . انگار نه انگار که ساعاتی بعد اتوبوس های پر از زنان سیاهپوش می رود به سمت دانشگاه تهران و نماز جمعه . ایران حکایتی است . هرچه غربی ها با لابی و این جور چیز ها بخواهند سر از کارش در بیاورند نمی شود که نمی شود . آن زنان تسبیح به دست و شعار گو که به عمد خود را زشت می کنند کجا و این زنان زیبا و شیک پوش کجا ؟ خیابان وزرا از محل برگزاری نماز جمعه چندان دور نیست . اصلا شاید برخی از همین خانم های وزرا فردا که جمعه است به همان اتوبوس ها خودشان را برسانند ؟ کی می داند ؟ کی ایران را می شناسد که من دومی اش باشم . بدبخت غربی ها که پشت سر هم به زرنگ هائی از این ملت پول ( فاند ) می دهند تا شاید به کمک آنها ایرانیان را بفهمند و البته همه ی پول ها هدر می رود . ایران یک چهره که ندارد . هزار چهره دارد .

جوان ها با فضای وزرا اصلا غریبه نبودند . همه ی سوراخ سنبه های آن را می شناختند . با ماموران رفیقانه حرف می زدند . نه چندان برادرانه . خانه ی دوم شان بود . بی خیال بودند و ترسی به دل نداشتند . وکیل دادگستری هم نبودند که از عاقبت کار بترسند .

راستی یادم رفت بگویم آن نیرو که از کلانتری آمده بود با این نیرو که لباس شخصی بود مثل کارد و پنیر بودند . این هم یک شگفتی دیگر . گاهی در همان خانه ی میزبان سر می گذاشتند زیر گوش یک مهمان و به او می گفتند مگر عقل تان کم است که با این دیوانه ها کل کل می کنید .

بگذریم و برگردیم سر اصل موضوع . زن ها وسط حیاط وزرا ایستادند . چند تا مرد شلوغ و مست از جمله میزبان و وکیل مدافع و آن آقائی که در توالت قایم شده بود و می گفت سکته کرده هدایت شدند به سمت زیرزمینی که از حیاط وزرا پله می خورد به پائین . بعد فهمیدیم که مستی را از سرشان پرانده اند . توی چله ی زمستان آب یخ روی سرشان ریخته و زیر شان آب انداخته بودند . تمام شب تا زانو توی آب بودند . حتما میزبان که خیلی سنگ سیاست های آقای رفسنجانی را برای جذب سرمایه گزاران ایرانی مقیم خارج به سینه می زد لال شده بود . وکیل مدافع که هوش آمده بود و فهمیده بود پروانه ی وکالتش در خطر است ، قانون و قانونمندی را فراموش کرده بود و آن مرد هم که در توالت را روی خود بسته بود و سرفه می کرد و می گفت سکته کرده ، سرفه اش بند آمد ه و سرحال شده و به فکر چاره افتاد ه بود .

زن و مرد ، همه بازداشت شدند . زن ها را بردند به محوطه ای که چند زن مکتبی و متعهد آنها را سین جیم می کردند . زن ها برگهای مثلا بازجوئی را دست ما دادند تا پر کنیم . نوبت به من رسید . در همان مهمانی به شوهرم و لیلی و آزاده گفته بودم مبادا جائی از حرفه ی من حرفی بزنند . خودم هم با دل قرص برگ بازجوئی را این جوری پر کردم : در جای شغل نوشتم " خانه دار " و در جای تحصیلات هم نوشتم " سیکل متوسطه " به مفهوم گذراندن دوره ی راهنمائی .

زنان بیسواد و مامور همان شب به ما تفهیم اتهام کردند . برگهائی در اختیارشان گذاشته بودند که از رو هم نمی توانستند بخوانند . یکی از آنها با هوش بود . یکی از برگهای بازجوئی را سوا کرد و فریاد زد : کدام تان مهرانگیز هستید ؟ بند از بندم جدا شد . حتما من را شناخته بود . دستم را بالا بردم . زن تحسین آمیز نگاهم کرد و گفت : تو خانه داری ؟ آب دهانم را قورت دادم و گفتم : بله ، شوهرم همین دور و برهاست . می خواهید صدایش کنم ؟ بی خودی ترسیده بودم . زن ادامه داد : آفرین ... خوشم آمد . از همه بهتر از خودت دفاع کرده ای . اگر درس خوانده بودی چی می شدی . حتما وکیل می شدی . دوباره قلبم فرو ریخت . لابد شناخته بود و متلک می گفت . زن با صدای بلند برگ بازجوئی من را خواند . نوشته بودم " در گوشه ی اتاق یک میز گذاشته بودند که روی آن انواع نوشابه های رنگارنگ دیده می شد . خیلی دلم می خواست به آن نوشابه ها که هرگز در عمرم ندیده بودم دست بزنم و ببینم چه مزه ای دارد ، ولی خجالت کشیدم . از دکوراسیون آن خانه خیلی خوشم آمده بود . حیف که ما پول نداریم تا دکوراسیون خانه مان را عوض کنیم . میزبان و مهمانها را زیاد نمی شناختم ، غریبی می کردم . شوهرم یک نوشابه ی گازدار برایم باز کرد که خیلی خوشمزه و شیرین مثل قند بود ."

اوراق بازجوئی را جمع کردند و دستور دادند همگی برویم توی اتاق هائی که با موکت فرش شده بود و چراغ مهتابی در آن سوسو می زد . گفتند فردا صبح بازجوئی دارید . بخوابید تا صبح . دستورات زن مامور هنوز تمام نشده بود که آزاده چهارساله پا به فرار گذاشت . خودش را رسانید به وسط حیاط وزرا و شروع کرد به نعره کشیدن . می گفت :
" به دادم برسید می خواهند ما را ببرند سلول انفرادی . " من و لیلی با اجازه ی زن مامور دنبالش رفتیم . هر حیله ای به کار بردیم بی فایده بود و همچنان کمک می طلبید . بارها گفتیم که آن اتاق ها سلول انفرادی نیست و همه ی مهمانان زن دارند آن جا جوک می گویند و خوش می گذرانند . آزاده گوشش به این حرفها بدهکار نبود . فقط فریاد می زد و ضجه می کشید . جنجال آزاده کارگر افتاد . یک کمیته چی دوان دوان به طرف ما آمد تا قال را بخواباند و بچه را ساکت کند . بی اثر بود . با مهربانی گفت : "بچه جان از چه می ترسی ؟ " آزاده فریاد کشید : " از شماها ، از سلول انفرادی ."
کمیته چی خیره شد به من و لیلی که از خنده روده بر شده بودیم و گفت : این بچه از سلول انفرادی چه می داند ؟

خودم را جمع و جور کردم و گفتم : والا برادر این بچه از وقتی چشم باز کرده هرچی خاله و عمه دور و برش بوده اند سر از سلول انفرادی در آورده اند و از آن حرف زده اند . وقتی هم کابوس می بیند و بیدار می شود می گوید برده بودندم به سلول انفرادی .

کمیته چی با لهجه ی شیرین دهاتی شروع کرد با آزاده حرف زدن . آزاده گوش های خودش را با دو دست سفت گرفت تا سخنان کمیته چی را نشنود . مامور که لوله ی تفنگش از قدش بلند تر بود شکست خورد و با عجز و لابه گفت " این بچه نظم را به هم ریخته . " او رفت . ما ماندیم با آزاده که کوتاه نمی آمد و ساکت نمی شد . چیزی نگذشت که باز آمد و اطلاع داد بزودی یک تاکسی تلفنی می آید . شما سه نفر به ضمانت من بروید خانه . صبح ساعت 9 در دادگاه حاضر بشوید . مبادا این بچه را با خود بیاورید . آزاده اشکها را پاک کرد و آرام گرفت . ما تنها مهمانان زندانی بودیم که از برکت جار و جنجال یک بچه شب را در رختخواب خود خوابیدیم . صبح آزاده خوش و خرم سوار سرویس مهد کودک شد و ما عازم دادگاه . سیامک هم که اساسا شب را در وزرا گذرانده بود غایب بود و از او خبر نداشتیم . در این ماجرا لیلی 14 ساله که به خواست و اصرار ما آمده بود مهمانی بسیار صدمه خورد . مدت دوهفته نمی توانست مدرسه برود . هر روز باید در محل دادگاههای خیابان وزرا حاضر می شدیم . شبانه روز اشک می ریخت و می گفت اگر باد به گوش مدیران مدرسه برساند که در چه حال است ، او را بیرون می کنند . کاری از دستم بر نمی آمد جز آن که از پزشکان دوست و آشنا برایش گواهی بیماری بگیرم . با لیلی وارد گفت و گوی جدی شدم و از او خواستم اندرزهایم را بشنود . به او گفتم قاضی هم آدم است . دل دارد . احساسات دارد . از او نباید ترسید . تاکید کردم که موهایم را در دادگستری اسلامی سفید کرده ام و به چشم دیده ام که گاهی در برابر حرف حساب ، قاضی وا می دهد و کوتاه می آید . از لیلی خواستم کنار در دادگاه بایستد و هنگامی که قاضی تنها می شود در بزند و با احترام و صادقانه از او کمک بخواهد و بگوید فردا امتحان شیمی دارد و معلم شیمی سختگیر است و حاضر نمی شود امتحان را تجدید کند . لیلی پذیرفت و به شناخت من اعتماد کرد . او رفت به سمت دادگاه و من به دیوار راهرو تکیه دادم به این امید که لیلی از در دادگاه شادمان بیرون بیاید . انتظار به پایان رسید . لیلی از دادگاه خارج شد . به نظرم رسید در همان چند دقیقه پیر و پژمرده شده . به پهنای صورت اشک می ریخت و به من با خشم گفت : تو که با این دیوانه ها کار می کنی چرا من را گول زدی ؟

قاضی به او گفته بود که مملکت به شیمیست بدکاره ( جن...) احتیاج ندارد .

لیلی را عذرخواهانه بغل کردم و ماجرای محاکمه همچنان ادامه یافت . از قرار بی آن که روح ما خبر داشته باشد پرونده جناحی شده بود . جنگ مخفی مابین طرفداران سیاست درهای باز آقای رفسنجانی با افراطیون مخالف او دامان یک دختر 14 ساله را گرفته بود که با پدر و مادر و خواهر 4 ساله اش رفته بود میهمانی . میزبان به اتکای روابط تجاری با دولت رفسنجانی شیر شده و دربرابر مهاجمان به مهمانی ، مقاومت کرده بود و باند مرتبط با مخالفان سیاستهای رفسنجانی ، پرونده را پیچانده بود تا جائی که کار به انگشت نگاری کشید و لیلی هم اشکریزان انگشت نگاری شد . همه موضوع را با جوک و خنده و تمسخردنبال می کردند و می دانستند همه اش کشک است و سر آخر میزبان را تیغ می زنند . فقط لیلی و من موضوع را جدی می گرفتیم . من از فاش شدن هویت حرفه ای ام می ترسیدم که لغو پروانه ی وکالت را در پی داشت و لیلی می ترسید قاضی با مدرسه تماس بگیرد و او را بیرون کنند . در کش و قوس این نگرانی های شخصی آن چه را در حاشیه می گذشت البته با نگاه وکیلانه دنبال می کردم .

میزبان دو سه تا کارتون ویسکی داشت که آن شب پیش روی ما آنها را از زیر تختخواب بیرون کشیدند و در جای آلات جرم بردند . در صورت جلسه نشان از این کارتون ها نبود . اما چند بطری دست خورده ی ویسکی صورتجلسه شده بود . کارتون ها را بالا کشیدند و حتما سهمی هم به آن قاضی که دختر 14 ساله ی مظلومی را بدکاره خطاب کرده بود رسید . در عوض از باب عبرت عموم به صورت نمادین و تظاهرات اسلامی ، فردای آن روز بطری های دست خورده را در برابر چشم مراجعین سرازیر چاهک وسط حیاط کردند . مراجعین عموما به این حرکت ریاکارانه می خندیدند .

دزدی به بهانه ی اسلامگرائی به همین جا ختم نمی شد . دست درازی به شرف و حیثیت مردم بخش دیگری از سازمان اخلاقی آنهاست . آن شب که مامورین وارد مهمانی شدند ، دوربین یکی از مهمانان را که با آن عکسهای یادگاری گرفته بود برداشتند و از بطری های مشروب و جام ها عکس گرفتند . بعد در روز های بازجوئی که قاضی آلات جرم را به ما نشان می داد متوجه شدم یک مامور دوربین را برده زیر میزناهار خوری که چند زن و مرد مهمان دورش نشسته بودند و با هم حرف می زدند . این عکسها پاهای لخت زنانی را نشان می داد که دامن کوتاه پوشیده بودند . در عکس فقط پاهای لخت زنان دیده می شد و هر یک از زنان باید توضیح میداد که کدام پای لخت پای اوست . مامورین بابت این کشف جرم که به قیمت تجاوز به خصوصی ترین گوشه های زندگی مردم ، آن را به دست آورده بودند پاداش گرفتند .

زنان متهم خردمندانه به این همه می خندیدند . روزهائی که به وزرا می رفتیم هوا سرد بود . یک بخاری در اتاق انتظار زنان متهم گر گر می زد و همه دور آن جمع می شدیم و دستها را گرم می کردیم . زن ها با محیط انس گرفته بودند و مثل تماشاچی یک فیلم به آن نگاه می کردند . هر یک در کیف خود مقادیری آجیل و شیرینی داشتند و ساعتها تخمه می شکستند و سر از کار رژیمی در می آوردند که شاید تا آن هنگام به این حد آن را نمی شناختند . اغلب از لباسی برای یکدیگر حرف می زدند که قرار بود آن شب در پارتی دیگری بپوشند . نظام جمهوری اسلامی آن همه پول و نیرو می گذاشت تا خودش را مسخره کند . مهمانی ها به راه بود . صبح می رفتند دادگاه و شب ضیافت دیگری انتظارشان را می کشید . به درستی به ریش نظام می خندیدند . وقتی در کشوری مهمانی رفتن می شود جرم و برایش پلیس و سید و قاضی استخدام می کنند و زندان می سازند ، باید هم مسخره اش کرد . زن ها اغلب پس از پایان بازجوئی می رفتند آرایشگاه . لیلی تنها متهم گریان این پرونده بود . البته از لیلی نگران تر آن وکیل مدافع شجاع بود که آن شب کرکری می خواند و رفته بود روی صندلی و از قانونمندی حرف می زد . او ضمن نطق و خطابه ی مستانه بارها اقرار کرده بود که مشروب خورده و باز هم می خورد . از طرفی دو شاهد عادل یعنی دو مرد مسلمان ، یکی آن که شال سبز به کمرش بسته بود و همکارش که در بو کردن جام های مشروب متخصص بود شهادت داده بودند که وکیل داشته عرق و شراب می خورده و به این شکل جرم شرب خمر احراز شده بود . مجازات شرب خمر در قانون مجازات اسلامی صد ضربه شلاق است و همچنین می توانند حکم را بفرستند به کانون وکلا و به استناد آن پروانه ی وکیل را بی اعتبار کنند .

در حیاط ساختمان خیابان وزرا حرکات جوانهائی که دستگیر شده بودند دیدنی بود . دختر ها و پسر های جوان که شب پیش یا شب های پیش دستگیر شده بودند در اتاق هائی در طبقه ی بالا نگهداری می شدند که پنجره ی اتاق ها به سمت حیاط باز می شد . کله شان را از قاب پنجره بیرون می آوردند و برای پسر ها و دختر های هم جرم که در حیاط جمع شده بودند تا بروند بازجوئی و دادگاه ، با دست بوسه می فرستادند . چند تا مامور هم داشتند ته مانده ی مشروبات کشف شده در مهمانی های شب پیش را می ریختند توی چاهک حیاط و حاضران بلند بلند از این که مشروبات به آن خوبی را داشتند تلف می کردند خشم خود را ظاهر می کردند .

چند ماه بعد که غائله با جرائم سنگین نقدی و رشوه های نقدی و جنسی میزبان ختم شد ، یک روز آن وکیل وارد دفترم شد . برخلاف همیشه شاد و شنگول بود . خبر داد که خطر از بیخ گوشش پریده و گفت که همه پروند معدوم شده و دیگر نگرانی ندارد . پرسیدم :

چه قدر برایت آب خورد ؟ گفت : حاج آقا ریاست وزرا خواست تا برای بچه ها یک یخچال ساید بای ساید خریداری کنم . این جوری قال قضیه کنده شد .
پرسیدم : منظورش از بچه ها کی بود ؟ گفت : همان مامورین امر به معروف و نهی از منکر که شبها می ریزند توی خانه ها .

تبریک گفتم و افزودم : ضرر نکرده ای . پروانه ی کسب بیش از این ها قیمت دارد . همکارم تایید کرد و گفت حاج آقا هم همین را یادآور شد .

از وکیل مدافع خواستم تا برایم توضیح بدهد که این دو اصطلاح " گرفتنی " و " عفتی " که در وزرا سر زبان ها بود چه تعریفی دارد ؟ گفت درست نمی دانم . گرفتنی به زنانی می گویند که در کارهای ضد شئون اسلامی خیلی پیش رفته اند و باید بازداشت بشوند . عفتی به کسانی می گویند که با نصیحت و اندرز اصلاح می شوند . پرسیدم ما در حال حاضر که داریم با هم گپ می زنیم از کدام دسته ایم ؟ گفت بعد از دادن یخچال به بر و بچه های وزرا مثل نوزاد بی گناهیم . حتا شما که با من دوست و همکار هستید مصونیت پیدا کرده اید . حالا دیگر همه ی بر و بچه های وزرا را می شناسم و خودم یک پا رئیسم ... دلم قرص شد و چند نتیجه ی اخلاقی گرفتم :

1- وکیل مدافع در نظام خیلی مقدس جمهوری اسلامی ، بخصوص در جرائم منکراتی ، وقتی خوب دفاع می کند که مست مست است . به هوش که می آید پشیمان می شود و دفاعیات را پس می گیرد . چه بسا رشوه هم می دهد تا آن دفاعیات بکلی فراموش بشود .

2- بچه های 4 ساله و پررو که پیرامون شان فقط از زندان و شکنجه و سلول انفرادی قصه گفته اند از عهده ی مامورین منکراتی بهتر از وکلا بر می آیند ، حال آن که وکلا از ترس مجبورند اساسا هویت و حرفه ی خود را انکار کنند ، بچه پرروها با جار و جنجال گاهی مادرشان را که ممکن است وکیل مدافع باشد از زندان بیرون می کشند و به خانه می برند .

3- و اما یخچال و فریزر در جرائم منکراتی همه ی قوانین را بی اثر می کند . بر و بچه ها که همان شکنجه گران و کاشفان جرائمی هستند که اصلا جرم نیست ، پروانه ی وکیلی را که در مستی جانانه دفاع کرده و در هشیاری از کرده پشیمان شده با اخذ یخچال فریزر تضمین می کنند . این تعریف مدرنی است از امنیت شغلی که تا به حال در جهان مانند نداشته است .

این خاطره به سال 1371 مربوط است
که در مرداد 1391 انتشار می یابد
مهرانگیز کار


 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی