بوی استعمار کهن-- 2

چهارشنبه 12 سپتامبر 2012 خبرگزاری ها مخابره کرده اند که در آستانه ی سخنرانی زولیوس مالما ، رهبر شاخه ی جوانان حزب حاکم کنگره ی ملی آفریقا ی جنوبی ، وزیر دفاع هشدار داده است که ممکن است مالما که از حزب اخراج شده ، در صدد برآید در اقدامی ضد انقلابی ارتشیان را به ناآرامی و اعتراض فرا بخواند و از آن چه برای کارگران معدن اتفاق افتاده بهره برداری کند. این دومین بخش از سفرنامه ای است که ضمن آن به احوال درونی آفریقای جنوبی پس از آپارتاید تا حدودی پی بردم و ریشه های ظهور یک رهبر افراطی و جوان از جنس فکری مالما توجه ام را جلب کرد. در این یادداشت ها گاهی تصویر نامطلوب این کشور به چشم می آید.

اتومبیل و راننده ی سیاهپوست انتظارم را می کشند . در فرودگاه کیپ تاون بوی استعمار پیر، وارد شش هایم می شود . با این بو غریبه نیستم . این بو را از کودکی می شناسم . آبادان همین بو را می داد ، مسجدسلیمان همین بو را می داد ، هفت تپه همین بو را می داد ، راستی که این بو را دوست دارم . با آن بزرگ شده ام . بوی مبادله با استعمارگر در مقایسه با بوی گند دزدان خانگی که آمدند و به نام دین و اخلاق و مبارزات ضد استعماری کرامت انسانی مان را لگدمال کردند ، دلپذیر و خوش آمدنی است . احساس کودکی می کنم . راننده ، من را به سوی اتومبیل هدایت می کند و هنگامی که می خواهم از در راننده سوار بشوم می خندد و می گوید : این جای راننده است . دیگر بار جای پای استعمار پیر را می بینم و به نظم رانندگی انگلستان احترام می گذارم . راننده مثل همه ی راننده ها ی جهان باب سخن می گشاید و همین که می فهمد مسلمانم با شوق و شور می گوید " السلام علیک " . خودش را معرفی می کند . اسمش " کریم " است . از جامعه ی مسلمانان در کیپ تاون با مباهات حرف می زند و می گوید : سنی و شیعه با هم دوستی دارند . اما بلافاصله ابراز تاسف می کند از این که ایرانیان شیعه و سنی یکدیگر را دوست ندارند و از هم دوری می کنند . تلاش من برای این که به کریم بگویم این دعواها را حکومت دامن می زند فایده ندارد . کریم ادامه می دهد و تاکید دارد که ایرانی ها با این رفتار به توانمندی جوامع مسلمان در جهان صدمه می زنند . سخن ناتمام می ماند و در برابر تابلوئی که روی آن نوشته " All Africa House " باید پیاده بشوم .در ورودی قفل است . کسی انتظارم را نمی کشد . کریم بلد کار است . با تلفن دستی شخصی به نام ریچارد را از خواب بیدار می کند . ساعت 12 نیمه شب است . ریچارد سر می رسد . در را باز می کند . جوان سیاهپوستی است . هدایتم می کند به اتاق 2 JJ از مجموعه ی ساختمانی j . وارد فضای تمیز هال و آشپزخانه ی مشترک می شوم . تشنه و گرسنه ام . در یخچال را باز می کنم . خالی است . توصیه شده آب شیر را ننوشم . از ریچارد کمک می خواهم . می گوید آب شیر تمیز است . می توانی با این کتری برقی چای درست کنی . اینها را می گوید و می رود . چای می نوشم و گرسنه می خوابم . گرسنه خوابیدن در آفریقا چندان هم غیر عادی نیست . عادت است . زندگی تازه ای شروع شده . چم و خم آن را نمی شناسم .این سالها بسیار سفر کرده ام . این یکی گویا چیز دیگری است . هوای کیپ تاون که بوی خوزستان دوران استعمار را می دهد ، دغدغه های کریم که رنگی از جنگ پایان ناپذیر شیعه و سنی را دارد ، انضباط خشک ریچارد و بی اعتنائی او به گرسنگی مهمان از راه رسیده ، پاکیزگی اتاق که تصورش را نمی کردم غیر منتظره است . انتظار داشتم چند تائی سوسک و حشره و مارمولک انتظارم را بکشند . خبری نیست . سنگین می خوابم . پنجره ی اتاق را که رو به سوی سبزه ها و باغ های بسیار زیباست باز می گذارم .به آن همه دستورات امنیتی که ماههاست از این و آن گرفته ام اعتنا نمی کنم . هوا به اندازه ای لطیف و دلپذیر است که نمی شود از ان گذشت . فاصله ی پنجره تا زمین کم است . دزد آسان می تواند وارد بشود .از دزد نمی ترسم . از این می ترسم که از هوای سبز کیپ تاون محروم بشوم .درهای پنجره را چارتاق باز می گذارم . صدای باد در شاخ و برگ درختان و صدای جیرجیرک های آفریقائی آرامشی می بخشد که هشت سال است آن را نداشته ام . نمی فهمم چرا ؟ من که آفریقائی نیستم ، اما با این خاک و هوا زود پیوند می خورم . ریچارد با زنگ تلفن بیدارم می کند .
میزبانان خوا سته اند با من صبحانه بخورند . دوش می گیرم ، لباس تابستانی می پوشم . هوا به من زندگی دوباره بخشیده . دردهای گذشته فراموشم شده . آرامش از دست رفته و جامانده در کوچه های ایران را باز یافته ام . سبکبار شده ام . نمی فهمم چرا ؟ به سیامک که در ایران حبس خانگی است ، به لیلی که قسط های خانه اش در تورنتو عقب افتاده و در حرمان است و به آزاده که در سن بلوغ ناگهان سرزمین و امنیت و آغوش پدر و خانه از دست داده و در هاروارد به سختی درس می خواند و کار می کند ، فکر نمی کنم . چرا ؟ نمی دانم .

خودم را به طبقه ی پائین که محل صبحانه است می رسانم . بیشتر مهمانان ، اساتید و دانشجویانی که در این مکان جمع شده اند از دیگر کشورهای آفریقائی آمده اند . از زیمبابوه ، کنیا ، آنگولا و...، من وصله ی ناجورم . میزبانان یکی پروفسور عالیقدر حقوق عمومی در دانشکده حقوق دانشگاه کیپ تاون است با پوست سفید و چهره ی زیبا ، یکی کارمند دانشکده حقوق است با پوست سیاه . دو زن از کشوری خبر می دهند که در آن دونژاد سفید و سیاه گزیری ندارند جز آن که یکدیگر را تحمل کنند . زن سفید از دانشگاه کمبریج انگلیس دکترای حقوق گرفته و همان جا با یک جوان با پوست قهوه ای که همکلاسی بوده ، ازدواج کرده است . تازه می فهمم این فرصت مطالعاتی که به من داده شده اسمش Eric Abraham Academic Visitorships است و پولش را انگلستان می دهد ، اساس کار سیستم Fund دادن است که در کشورهای غربی شالوده ی فرهنگ و تمدن شده است . به شامه ام بیش از پیش مغرور می شوم . گفتم که به محض ورود به این خاک بوی آبادان و مسجد سلیمان و هفت تپه را به ریه هایم کشیده ام . بیراه نگفته ام . نسل های ما این بو را می شناسند . با آن بزرگ شده اند . با آن در چالش بوده اند و همزمان اگر چیزی داده اند ، چیزهائی هم گرفته اند . رفتار کریم سنی و ریچارد مسیحی نشان می دهد که دستشان خالی نیست . از داد و ستد با استعمار بسیار آموخته اند . دین و آئین و نیکی های فرهنگ خود را همزمان حفظ کرده اند . بسیار جنگ و دعوا و مبارزه با استعمارگران جویای طلا و الماس پشت سر دارند . بسیار! دوستان امروزی فرزندان دشمنان دیروزی اند . زندگی را با وجود این شجره نامه ی سیاسی که متناقض با یکدیگراست در کنار هم به ناچار ادامه می دهند . سازگاری را از تاریخ خونبار و پر تبعیض خود آموخته اند .


روز از نو ، روزی از نو . چند ساعتی از صرف صبحانه نگذشته که گرسنه شده ام . از تعارف های ایرانی خبری نیست . به نظر می رسد باید تا فردا که اتاق صبحانه از مهمانان آکادمیک پذیرائی می کند ، گرسنه بمانم . ولی مگر می شود ؟ تشنه ام .می ترسم آب بیاشامم . مخصوصا از خوردن یخ من را ترسانده اند . یخ در هر حال همه جا با آب شیر تهیه می شود و همان آلودگی ها را دارد . پیش از عزیمت به آفریقا چهارتا واکسن زده ام . با این وصف گفته اند از نوشیدن آب شیر پرهیز کنم . گرسنگی و تشنگی بیداد می کند و به تدریج پرهیزها را می شکند . بی خیال خطرات جامی آب شیر را سر می کشم . باقی می ماند گرسنگی که نمی دانم با آن چه کنم . از خورد و خوراک خبری نیست . هریک از برندگان جایزه ی اریک آبراهام باید از همان پول مختصری که از دانشگاه دریافت می کنند ، روزگار بگذرانند . ولی هنوز که به من پرداختی نشده . گرسنگی ام با موانع جدی روبرو شده است . یکی اینکه خانم پرداخت کننده پول در مرخصی است . تازه پیش از مطالبه ی پول باید در دفتر خانم نان که مدیر امور اداری است و دفترش در ساختمان دیگری از همین کمپوس است ، حاضر بشوم وبا ارائه ی گذرنامه ، اعلام حضور و نامنویسی کنم . از بد شانسی خانم نان خانه مانده و از بس با کامپیوتر کار کرده دست راستش را بسته اند به گردنش . تصمیم می گیرم بروم یک رستوران شیک وبا پانصد دلاری که احتیاطا با خود آورده ام درست و حسابی غذا بخورم . موضوع را با خانم پروفسور کریستیانا در میان می گذارم تا راه و چاه را نشانم بدهد ، موافقت نمی کند . می گوید رستوران پول آفریقائی می خواهد . این را می گوید و دستی به جیب نمی برد تا دستکم به من قرض بدهد . خجالت می کشم بگویم طبق دعوتنامه باید دانشگاه فورا پول در اختیارم بگذارد . به انتظار در دفتری که قرار است آنجا کار کنم می نشینم . حتما برایم غذا می آورند . خبری نیست . گرسنگی فشار می آورد . دوباره به زبان می آیم و خواهش می کنم یک کارمند کمکم کند تا بروم بانک و پول عوض کنم . کریستیانا می پذیرد که خودش با اتوموبیل من را به بانک برساند . ولی باید صبر کنم . چند ساعتی می نشینم . نمی گذارند با تاکسی بروم . از نا امنی می گویند . از تاکسی من را می ترسانند . بالاخره راه می افتم به طرف بانک . درهای بانک طوری برنامه ریزی شده که فقط یک نفر را به طور اتوماتیک راه می دهد . نفربعدی باید منتظر بماند تا در کاملا قفل بشود و دوباره باز شده و او را راه بدهد . صف تبدیل پول دراز است و تشریفات اداری و امنیتی زیاد است . برای تبدیل صد دلار دو ساعت معطل می مانیم . اندکی بیش از 750 واحد پول آفریقائی دستم را می گیرد . خانم پروفسور دلواپس دختر یکساله اش است . شوهرش هم فردا به لندن پرواز می کند . شگفتا این همه معطلی و دلواپسی را تحمل می کند . حال آنکه می توانست به یک وعده غذا مهمانم کند یا اندکی پول به من قرض بدهد . با هم می رویم سوپرمارکت ، چند قلم با عجله خرید می کنم می شود 280 واحد پول رایج در آن کشور . بلافاصله من را در اقامتگاهم پیاده می کند و می رود . نمی دانم اگر چند دلاری با خودم نداشتم چه می کردم . با ولع چیزهائی می خورم و بقیه را می گذارم توی یخچال که عمومی است . از ترس اسم خودم را با حروف درشت روی بسته ها می نویسم تا مبادا مسافر گرسنه ای شب و نصفه شب تشنه و گشنه از راه برسد و به خیال آنکه میزبان برایش همه چیز را آماده کرده ، همه را بخورد . خوشبختانه شب دوم سر گرسنه زمین نگداشتم ، بخصوص که با امید به صبحانه ی فردا هم غصه های زندگی را از یاد برده بود . آن قدر نان و آب برایم مهم شده بود که بقیه ی نیازها را به فراموشی سپرده بودم . فقط افسوس می خوردم که باید پنجره را ببندم . اخطار جدی گرفته بودم که باید پنجره را ببندم و جانم را به خطر نیندازم . محروم شدن از نسیم شبانه ی کیپ تاون به من تحمیل شد .

 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی