بهشت نا امن -4


این چهارمین بخش از سفرنامه ی آفریقای جنوبی است . تاریخ سفر سال 2010 میلادی است و آن چه در بخش های گوناگون این سفرنامه می آید خواننده را با شرایط پس از آپارتاید آشنا می کند . شرایطی که باعث ظهور یک پدیده ی جوان و تندرو شده و هراس به دلهائی افکنده که از کشت و کشتارهای دوران خشونت بار آفریقای جنوبی خاطرات تلخ در سینه دارند و از تکرار آن باری دیگر در تاریخ خود می هراسند . نا امنی و اختلاف طبقاتی ریشه های اصلی این ظهور است که جنگ و خشونت بر ضد غرب و نژاد سفید را می طلبد و از سیاست های نلسون ماندلا به شدت انتقاد می کند . آن چه در زیر می آید چهره ی کیپ تاون را در سال 2010 میلادی به تصویر می کشد .

آفریقای جنوبی هرچند تاریخ مبارزاتی پر ماجرا و خشونت باری پشت سر دارد ، به نمونه ای بی همتا از مبارزات مسالمت آمیز شهره شده است . دیروز که یک مرکز پژوهشی بازده تحقیقات خود را منتشر کرد از راه درازی که این کشور در پیش دارد تا از فواید دموکراسی بهره مند بشود پرده بر گرفت . این مرکز با فهرست کردن سطوح بالای مدیریتی در کمپانی ها در سال 2009 و انتشار نموداری از آن نشان می دهد که بنیان های تبعیض نژادی و جنسیتی تکان نخورده است . تعداد اندکی زن و سیاهپوست در سطوح بالای مدیریتی کمپانی ها توانسته اند وارد بشوند که اغلب تعدادشان کمتر از 5 در صد نسبت به سفید پوست ها و مردانی است که این مدیریت ها را اشغال کرده اند . Wiseman Khuywayo نویسنده ی گزارش شادمانی می کند که تا 5 سال دیگر 533 مدیر بازنشسته می شوند و این فرصت ایجاد می شود تا زنان و سیاهانی به این مدیریت ها راه پیدا کنند . گزارش در صفحه 16 روزنامه Cape Times در بخش Business Report در تاریخ 3 مارس 2010 چاپ شده است .

این کند و کاو ها در امور سیاسی و اجتماعی در کشوری که تازه سه روز است در آن به سر می برم بازمانده ی عادتی است که عمری را در ایران بر سر آن گذاشته ام . عادت در هر نقطه از جهان دست از سرم بر نمی دارد . از هوای گرم و ابریشمی کیپ تاون لذت می برم ، اما کلنجار رفتن با فرهنگ زولو که ظاهرا با من خط و ربطی ندارد رهایم نمی کند . جهان از نگاه من تبدیل شده است به یک روستای کوچک که در آن همه چیز با همه چیز ارتباط دارد و نمی توان از این همه ارتباط چشمپوشی کرد . امروز که یک پیراهن بنفش بی آستین و یک دستمال گردن حریر زرد رنگ پوشیده بودم ، هرکس که در دانشگاه من را می شناخت باب صحبت را باز می کرد تا می رسید به دین و آئین و طرز لباس پوشیدنم . خودشان نیمه لخت بودند و در یک فرصت مناسب ناگهان می پرسیدند : مسلمان که نیستی ؟ و همین که می گفتم : هستم ، شگفت زده به سر و وضعم خیره می شدند و می گفتند اینجا زنان مسلمان جور دیگری لباس می پوشند . پاسخ های من به آنها بر این که تا پیش از انقلاب 57 بخش بزرگی از زنان مسلمان ایرانی مثل من لباس می پوشیدند فهمیده نمی شد . من نیز غمگین می شدم که در این دهکده ی جهانی حتا زنان دانشگاهی خبر ندارند که زنان ایرانی روزگار دیگری را در قرن بیستم میلادی تجربه کرده اند . جمهوری اسلامی و رسانه های جهان ، تاریخ را وارونه به خورد نسلهای جوان ایران ومردم جهان داده اند. شاید اگر یک تحقیق درست و حسابی روی آلبوم های عکسهای خانوادگی ایرانیان پیش از انقلاب بشود ، این خطای تاریخی را بتوان اصلاح کرد . افسوس که گزارشگران رسانه های خارجی از این تاریخ بی خبرند و وقتی مثلا بحث حقوق زن را مطرح می کنند یکراست می روند سراغ انقلاب و ماجراهای پس از آن . گوئی تاریخ تحولات اجتماعی و حقوقی زنان ایرانی از سال 1357 شروع می شود . بقیه اش را فاقد ارزش تاریخی برای واگوئی می شناسند .

بگذریم و به آفریقا بازگردیم . تامین پول آفریقای جنوبی که برای تهیه ی غذا و آب و دارو به آن نیاز مبرم دارم زندگی در این دانشگاه را بر من دشوار ساخته است . کفگیرم به ته دیگ خورده . پانصد دلار دارد تمام می شود . تازه هر بار خرد کردن و تبدیل آن هم قصه ای است پر اشک چشم . این فرصت مطالعاتی را از ترس آن که در امریکا بیکار بمانم و بی خانمان بشوم بی گفت و گو قاپ زده ام و حالا تویش مانده ام . چند روزی است اینجا هستم و هنوز پولی در اختیار نگذاشته اند . از احساس مسئولیت خبری نیست . وقتی به یک مسئول می گویم پول آفریقای جنوبی ندارم و فقط دلار دارم ، به جای آنکه مبلغ مندرج در قرارداد را به پول خودشان در اختیارم بگذارند با خونسردی می گویند باید بروی بانک و آن را تبدیل کنی . به پرسش دوم که می رسم . می گویم بانک کجاست ؟ چشمهاشان گشاد می شود و می گویند باید از محوطه ی دانشگاه بیرون بروی که نا امنی بیداد می کند . ممکن است همه چیزت را بدزدند . با کیف خالی برو . راه می افتم و عرق ریزان و ترسان بانک را پیدا می کنم تا دوباره صد دلار تبدیل کنم . بانک نگو صحرای محشر . همه جا هفت تیرکش ها ایستاده اند . بدون پاسپورت هم پول خرد نمی کنند . این را دیگر مدیون نادانی خودم هستم . معلوم است که بی پاسپورت پول خرد نمی کنند . از بس گفتند مبادا پاسپورت توی کیف داشته باشی آن را یک جائی در اتاق جاسازی کرده ام .

خسته و درمانده ، بدون پول آفریقائی به اقامتگاه بر می گردم تا یک تخم مرغ و یک تکه نان و ظرف کوچک ماست را که از روی میز صبحانه کش رفته ام بخورم . دل به دریا می زنم و از آب شیرهم می نوشم و روی تخت می افتم . به سرعت برق هم دزد شده ام ، هم بی اعتنا به توصیه های بهداشتی . خلاصه این که برای خریداری کارت تلفن راه دور ، سیم کارت ، داروهای سرطان و پوکی استخوان چه ماجراها که پیش رو دارم . یک قلم قید دارو های لازم را می زنم . ولی با شکم گرسنه چه کنم . دوباره فردا راهی بانک می شوم و پا به همان سنگری می گذارم که در محاصره است . صد دلاری خرد می کنم . تاکید پشت تاکید که در ساعات تاریکی از محوطه ی دانشگاه خارج نشوم . روزهای شنبه و یکشنبه حتا ساعات روز در محوطه بمانم . مانده ام معطل با یک لپ تاب قراضه و صدای همیشگی گویندگان رادیو فردا و بی.بی.سی . خدا را شکر که این کهنه استعمارگران و نو استعمارگران من را در این دیار نا امن سرگرم می کنند . تنهائی در ساعات طولانی روزهای تعطیل که حتا پول ندارم به بچه هایم تلفن بزنم وحشتناک است . همه ی داشته ها در زادگاه جا مانده و به جای همه ی آنها باید از رادیوها تفسیر حال و آینده را بشنویم یا خود هم بر این تفاسیر چیزی بیفزائیم .

روز جمعه است . دوباره شال و کلاه می کنم برای تبدیل دلار به پول آفریقای جنوبی . کیفم را می چسبانم روی شکم و راهی می شوم . به بانک که می رسم مامور از من پاسپورت می خواهد تا از آن فتوکپی بگیرد . این بار پاسپورت را آورده ام ، اما وقتی می رسم به کارمند بانک که پشت شیشه های کدر و ضد گلوله نشسته ، تازه متوجه می شوم دلار با خود نیاورده ام . از ترس و زیر فشار توصیه و نصیحت پاک احمق شده ام . پاسپورت را به مسئول بانک می دهم . می خندم و کیفم را پشت و رو می کنم و مبلغ 13 دلار به کارمند می دهم . حدود 38 واحد پول آفریقائی که به آن می گویند R می گیرم و خودم را ترسان لرزان می رسانم به یک کافه که چسبیده به بانک است . اسم کافه سوفیا Sofia ست . یک فنجان قهوه می نوشم و می روم سوپرمارکت و 5 بطری آب می خرم و یک شامپو . زندگی خنده دار شده و اگر حال و حوصله داشتم و فکر تنهائی و بیماری سیامک تسخیرم نکرده بود خیلی در خلوت خود می خندیدم . به ریش دنیائی که سر و ته ندارد و همه چیزش غیر منتظره است . آمده بودم بهشت نلسون ماندلای عزیزم را ببینم که به این روز افتادم . بهشت نا امن هم از آن حرفهاست . خدا خدا می کنم دنیای دیگری وجود نداشته باشد ، مبادا با بهشت دیگری آشنا بشوم .