مدیریت خانواده از راه دور- 5

پنجمین بخش از سفرنامه ی آفریقای جنوبی که در سال 2010 فرصت آن را به دست آوردم در پی می آید :

صبح روز شنبه است . قرار است با امینه همان زن شوخ و شنگ جامائیکائی که استاد قصه گوئی سنتی است برویم در شهر گشتی بزنیم . امینه خبر می دهد گرفتار است و باید ویدئو ها ئی را که کتابخانه در اختیارش گداشته تماشا کند و به کتابخانه پس بدهد . زن و مرد نروژی که در اتاق صبحانه کنارم نشسته اند می گویند پس از پایان آپارتاید تغییر مهمی اتفاق نیفتاده و کشور همچنان گرفتار تبعیض نژادی و فقر و بیکاری و ناامنی است . اینها کسانی هستند که همیشه با این کشور مراوده داشته اند . یک جوان تانزانیائی که ساموئل نام دارد به جمع ما می پیوندد . تحصیلکرده در تکنولوژی است و یک دوره ی دو هفته ای را در کیپ تاون می گذراند . در زمینه ی بهترین و ارزان ترین تجهیزات فنی و چگونگی استفاده از آن در برنامه های بهداشتی و درمانی مطالعه می کند تا به کشورش بازگردد و کاری را به سامان برساند . می گوید پس از دو هفته باز می گردد به تانزانیا و دو ماه دیگر به کیپ تاون می آید تا امتحانی را بگذراند و در این زمینه گواهی بگیرد .

با رفت و آمد هر روزه به اتاق صبحانه در می یابم که آفریقای جنوبی یک مرکز مهم تبادل تجربه و دانش برای آفریقائی های جوان است . از برکت رفع آپارتاید بوده که درهای دانشگاه کیپ تاون را به روی سیاهان گشوده اند . در دوران آپارتاید فقط سفیدها از آن بهره می برده اند . بنابراین گذار آفریقای جنوبی از آپارتاید به دموکراسی برای دیگر کشورهای آفریقائی از حیث تبادل علم و تجربه سودمند بوده و جوانان آفریقائی اکنون می توانند در سرزمینی که با آن سنخیت فرهنگی دارند و دارای امکانات وسیع آموزشی است نشو و نما کنند . از بس جهانیان شیدای معجزه ی انقلاب بی خشونت آفریقای جنوبی شده اند ، کمتر به این جنبه ها که نتیجه ای است بر رفع آپارتاید و بر کل آفریقا تاثیر می گذارد توجه می کنند .

ساموئل بعد از صبحانه از من می پرسد پول اتوبوس چند است . می گویم خیلی ارزان . امینه می گفت کمی بیش از 4R . خوشحال می شود و می گوید پس می توانیم با هم برویم پائین شهر . موافقت می کنم . می رود به دفتر ساختمان تا راه و چاه را بپرسد . با لب و لوچه ی آویزان برمی گردد . کارمند دفتر گفته است اگر به محل آشنا نیستید بهتر است صرفنظر کنید . ساموئل دنبال امینه می گردد . از امینه خبری نیست . این طور که پیداست دو شبانه روز من و دو سه تای دیگر دو سه روزی در این مجموعه تنها خواهیم بود . گاهی سکوت مثل خنجر توی گوشم فرو می رود . خوشبختانه بقایای صبحانه مثل یک موجودی با ارزش هنوز در دسترس است . امید وارم دو روز بتوانم با نان و پنیر و کره تغذیه کنم . دکتر هوشنگ شهابی استاد دانشگاه در بوستون شماره های تماس دوستی را داده تا تماس بگیرم . دیشب به این شخص ایمیل فرستادم و شماره تماس گذاشتم تا زنگ بزند . خیلی امیدوار بودم این تنهائی وحشتناک من را بشکند . ولی هنوز که خبری نشده است .

بحران خانوادگی سرانجام ردم را گرفت و پیدایم کرد . نسرین یگانه دوست باقیمانده ام در ایران که هنوز خودش را از من قایم نکرده اول چت کرد و بعد شماره گرفت و زنگ زد . گفت باید زود به فریاد سیامک برسم . از قرار ایران خانم پرستار سیامک که با دستمزد ماهیانه 500 هزار تومان از سیامک نگهداری می کرد همه ی غذا ها را می خورد و چیزی برای سیامک باقی نمی گذارد . مانده بودم حیران که از آفریقای جنوبی چگونه این بحران تازه را رفع کنم . مجبور شدم با کارت که به علت بی پولی به جانم بسته بود به سیامک زنگ بزنم . مقادیری درد دل کرد که سر در نیاوردم چه می گوید و بعد هم گوشی را داد به خانم سرایدار . قول دادم برای رفع بحران برای هزارمین بار هم که شده از آن طرف دنیا اقدام کنم . تلفن قطع شد . از کارتی که آن راR 50 خریده بودم چیزی باقی نماند . این هم یک فقره از دومین صد دلاری بود که که تبدیل کرده بودم . باید حساب کار دستم باشد . شاید اصلا پولی ندهند و تا 24 ماه مه که تاریخ بلیط بازگشت به امریکاست مجبور باشم با همین اندوخته ی اندک سر کنم . مگر بحران های خانوادگی دست از سرم بر می دارد ؟
زیر بحران مدیریت امور سیامک از راه دور له شده بودم . با این حال نمی توانستم شانه خالی کنم . دلم با او بود . از نسرین خواستم ترتیب تعویض پرستار را بدهد . می دانستم این قصه را پایانی نیست و بلافاصله قصه ی دیگری شروع می شود . شرح ترکش انفجاری که در سال 1381 با دستگیری سیامک و طرح اتهامات ساختگی ، به من و دو دخترم اصابت کرده جانسوز است . کاری جز صبوری از دستم بر نمی آید . سیامک می گوید فشارهای بازجوئی را به خاطر حساسیت دستگاه امنیتی نسبت به من تحمل کرده و اگر ریسک کنم و به ایران برگردم فورا زندانی می شوم . می گوید محور آن ماجرا و پرونده سازی ، من بوده ام . می گوید که قربانی من شده . از طرفی لیلی و آزاده از تصور بازگشت من به ایران قالب تهی می کنند . به قدری عرصه بر من تنگ شده و در اطراف و اکناف جهان با بحران سیامک از راه دور سر و کله می زنم که یقین دارم در زندان ایران حال و روز بهتری خواهم داشت و دیگر همه از من نمی خواهند تا بحران های پشت سر هم خانوادگی را رفع کنم . ولی دخترها توی کت شان نمی رود و درجه ی عجز و خستگی من را نمی فهمند . اگر می دانستند چه رنجی می کشم ، به بازگشت به ایران و زندانی شدن تشویقم می کردند . نمی دانند و مانع می شوند . نمی دانند برای من تحمل بحران از نزدیک به مراتب آسان تر از تحمل و حل و فصل آن از راه دور است . تمام انرژی و وقت و پول را از راه دور صرف می کنم تا شاید سیامک اندکی آرام و قرار بگیرد ، ولی بی نتیجه است . احساس می کنم بار سنگین سیامک همه جای دنیا روی شانه هایم است و دارم خم می شوم . هر شب از خدا مرگ خودم را طلب می کنم و صبح با تلفنی از تهران که بحران تازه ای را مطرح می کنند و راهنمائی می خواهند بیدار می شوم . به تدریج شرطی شده ام و از زنگ تلفن می ترسم

شنبه ی ساکت را با اندوه سیامک و احساس عجز آغاز کردم و به نیمه رسانده ام . نوشتن این یادداشت ها کمک می کند و بخشی از وقتم را می گیرد . معلوم نیست اگر عادت به نوشتن نداشتم چگونه دوام می آوردم ؟