گردش توریستی – 6

ششمین بخش از سفرنامه ی آفریقای جنوبی را که گزارشگر زشتی ها و زیبائی های پس از آپارتاید است در این جا می خوانید



یکشنبه با امینه که از جامائیکا آمده رفتیم پائین شهر گشتی بزنیم . با یک ماشین قراضه که شاید یک وقتی وانت بوده که چند مسافر دیگر هم داشت راهی شدیم . راننده به قدری قیافه اش خلاف بود که اگر تنها بودم از ترس می مردم . شاگرد راننده جوان ریز اندام و فقیری بود که پوست قهوه ای داشت و وظیفه اش شکار مسافر به هر قیمتی بود . مسافر را که از راه دور شناسائی می کرد به راننده فرمان ایست می داد . با تمام نیم تنه از پنجره خودش را بیرون نگاه می داشت تا مسافر پیدا کند . شهر را چرخی زدیم . وارد فروشگاههائی با مهندسی غربی شدیم . گرما بیداد می کرد . در کیپ تاون و حتما دیگر شهرهای آفریقای جنوبی به علت کمبود انرژی ساختمان های عمومی و دانشگاهی تهویه ی خنک کننده ندارند . از پنکه استفاده می کنند . دو سه تائی فروشگاه سر راه بودند که تجهیزات خنک کننده داشتند . گاهی وارد می شدیم . نفسی می گرفتیم و به گردش توریستی مشقت باری ادامه می دادیم . کالا ها در این فروشگاههای مجهز به تهویه بسیار گران یود . همیشه دست خالی از فروشگاهها بیرون می رفتیم .

کیپ تاون شهر مدرنی است . اهالی در این شهر گردش نمی کنند . کسانی که آخر هفته در خیابان ها دیده می شوند یا توریست اند یا نیروهای پلیس و امنیت . جاهائی که یک قهوه خانه باب سلیقه ی توریست می دیدیم دور آن پلیس امنیت ایستاده بود تا توریست ها را غارت نکنند . اهالی کیپ تاون درون اتومبیل ها دیده می شدند با شیشه هائی که همیشه بالا بود . گرمای کیپ تاون در این گردش توریستی شیره ام را کشید . وقتی به اتاقم بازگشتم بی حال و بی رمق روی تخت افتادم . سیر و سیاحت چنان نبود که دلم بخواهد تکرارش کنم . احساس نا امنی بدترین احساسی است که روزهای تعطیل در خیابان های کیپ تاون توریست را آزار می دهد .

دوشنبه شده . روز جهانی زن ، 8 مارس است . دنبال مراسمی که ممکن است به این مناسبت برگزار بشود نمی روم . از اتاق که به محوطه پا می گذارم گرما هجوم می آورد . از رفتن به اداره پست و ارسال یک نامه فوری به امریکا منصرف می شوم . بعد از صبحانه پناه می برم به رستوران دانشجوئی که روبه روی محل اقامتم پذیرای دانشجویان است و خودم را با یک نوشیدنی سرد سرگرم می کنم .

عجب گرفتاری شده ام . در میان بخار و گرمای بر آمده از اقیانوس هند و اقیانوس اطلس به سختی نفس می کشم . کیپ تاون مثل تکه ای از خرطوم یک فیل افتاده است پائین سیاره ی زمین و دو اقیانوس هند و آتلانتیک آن را از دو سو در بر گرفته اند . احساس می کنم با کیپ تاون افتاده ام درون دیگ گرم و پر التهاب دو اقیانوس . یکی سیاسی و امنیتی و دیگری خانوادگی . هر دو چیزی از جهنم سوزان کم ندارد . در این گرمای نابود کننده 24 ساعت است در اتاق مانده ام و خبرها را پی می گیرم . زنان ایرانی سراسر جهان را با صدای حق طلبانه ی خود پر کرده اند . خوشحال می شوم . از آن زمان که صدای من و دو سه تای دیگر از بخش فارسی بی بی سی پخش می شد دور شده ایم . گذشت زمانی که ما سه نفر شیرین عبادی و من و شهلا لاهیجی با صدای لرزان یخ سکوت را می شکستیم و صدای زنان می شدیم . خبر ها امیدوارکننده است . دستاورد کمی نیست . تعداد زیادی از زنان فعال صدا در صدای هم انداخته اند و سرود برابری می خوانند . گرمای کیپ تاون قابل تحمل می شود . رادیو فردا را باز می گذارم . حال می کنم .
یادداشتی با عنوان " 8 مارس " تایپ می کنم و برای سایت اینترنتی روز پست می کنم . با پست یادداشت با ایران و دوستانم احساس نزدیکی می کنم . صدای من در فضای مجازی از بالای سر وزارت ارشاد اسلامی و وزارت اطلاعات عبور می کند و به صدای آنها پیوند می خورد . این بیشترین کاری است که می شود کرد . از آن بیش ممکن نیست . یادداشت پس از چاپ به دلم می نشیند . دوستش دارم . یادداشت 8 مارس 2010 را که در کیپ تاون نوشته ام راضی ام می کند . دور از ایران در این سالها جان می کنم تا احساس رضایت کنم . کم دست می دهد . این بار دست داده است .

شرایط تایپ کردن دست کمی از دیگر سختی ها ندارد . سیم رابط که به اینترنت دانشگاه وصل می شود کوتاه است و من باید خودم را به میزی که لب تاپ را باید روی آن بگذارم بچسبانم تا بتوانم تایپ کنم . تقاضاهای من برای آن که سیم رابط را عوض کنند به جائی نرسیده است . وقتی یادداشت را که در آن شرایط نوشته ام روی سایت می خوانم باورم می شود که مثل سگ هفت جان دارم . همین که از رو نمی روم و ادامه می دهم شگفت انگیز است .

پیشنهاد کرده اند به جای سه ماه شش ماه بمانم . نخواهم پذیرفت . از پول و امرار معاش که بگذریم ، از ساعت 5 بعد از ظهر ببعد زندگی برایم مشقت بار می شود . امنیت نیست تا از کامپوس دانشگاه بزنم بیرون . همان کافه شاپ دانشجوئی هم تعطیل می شود . من می مانم . لپ تابی که باید شکم خودم را به تیزی میز بچسبانم تا از آن استفاده کنم و البته رادیو فردا که جو را می شکند . گاهی با خودم بلند بلند حرف می زنم و به زمین و زمان فحش می دهم .

هوا خیال ندارد بهتر بشود . می گویند فردا باران هم می بارد و می شود نور علی نور . درجه ی گرما تکان نخواهد خورد . بنابراین از آسمان آب جوش می بارد .
چه قدر جهان روی نقشه ی جغرافیای روی تلویزیون کوچک نصب شده به صندلی هواپیما زیبا بود . بی جهت از هواپیما پیاده شدم . باید همان جا می ماندم !

 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی