روز دیگری است 9

نهمین بخش از خاطرات سفر به آفریقای جنوبی را که در سال 2010 دست داد در زیر می خولنید

روز دیگری است . تعطیل آخر هفته است . اگر پنجره اتاقم رو به سوی باغ نبود و باد در شاخ و برگ آن نمی نواخت ، بی تردید دق می کردم. همه ی همسایگانم با دوستان آفریقائی زده اند بیرون . هوا بهشتی است . پنجره ای رو به بهشت دارم و از آن لذت می برم . دستگاه تلفن مثل یک جنازه ی منتظر تدفین ساکت و سرد است . یک رادیو به زور از دفتر ساختمان گرفته ام که فقط چند ایستگاه را می گیرد. همان هم غنیمت است . رادیو به جانم رسیده . یک فرستنده ی موسیقی مدرن هندی دارد که گاهی زیباست . این فرستنده از اسلام نشانه ها دارد . اذان هم می گوید و گاهی وسط حرفها می گوید " الحمدالله " . یک فرستنده موسیقی اصیل آفریقائی پخش می کند که برایم تازگی دارد . هرچه فکر می کنم این زندگی عجیب را رها کنم و برگردم امریکا ، دلم راه نمی دهد . فردا یکشنبه است . دوهفته ای است وارد کیپ داون شده ام . هنوز دیناری در اختیارم نگذاشته اند . دلارها دارد تمام می شود . تلفن زدن را ترک کرده ام . هزینه ی گران تلفن قابل تحمل نیست . سکوت دوروز آخر هفته وحشتناک است . می روم سراغ دفتر سپیدی که تازه خریده ام و باز هم تنهائی ام را با قلم و کاغذ پر می کنم . چیزهائی می نویسم در باره ی زنی که دور جهان پرسه می زند . چیزی به دست نمی آورد . ولی غمگین هم نیست .
تلفن به صورت غیر منتظره ای زنگ می زند . زنی است به نام لورا که آزاده با او در دوبی آشنا شده . ژورنالیست است. می خواهد با اسکایپ با من مصاحبه کند . پرسشهائی پیرامون جنبش زنان ایران در میان می گذارد که برخی را روشن و مغرورانه و برخی را با سرشکستگی جواب می دهم . بالاخره مثل همه ی ژورنالیست ها می زند به صحرای کربلا و از آوارگی من و مصائب سیامک سخن می گوید . دیری است از این قصه ی پایان ناپذیر خسته شده ام . ولی چاره ای نیست باید حرف بزنم . خدا خدا می کنم قال مصاحبه کنده بشود . شنبه را هر طور شده به نیمه رسانده ام مقاله ای تایپ می کنم و به روز آن لاین می فرستم . فردا روی سایت است . برای زنده بودن می نویسم .
یکشنبه هم تلفن یک زنگی زد . پروفسور شامیل بود . د.ست دکتر هوشنگ شهابی . استاد تاریخ دانشگاه کیپ تاون است . دعوتم کرد به خانه اش . استقبال کردم . آمد و من را با اتومبیلش در امن و امان برد خانه اش . دو پسرش با هوش و پر جنب و جوش بودند . همسرش خدیجه خوشرو است . پوست اعضای خانواده قهوه ای بود . به هندی ها شباهت داشتند . چای دارجلینگ خوش طعمی دم کردند . دو ساعتی با آنها بودم . خوش گذشت . سنی اند . زیرکانه از من پرسیدند بعد از انقلاب اسلامی ، نام خدیجه را بر دختران خود بیش از زمان شاه می گذارند . پاسخ منفی بود و آشکارا غمگین شدند . نفهمیدم چرا . خدیجه که سنی و شیعه ندارد . پرسیدند کدام زن تاریخ اسلام بیشتر مطرح است . گفتم فاطمه زهرا دختر پیامبر. هر دو لبخند غم انگیزی زدند و افزودند خدیجه که سهم بزرگی در ظهور پیامبر دارد . چیزی نگفتم و نگفتم که اساسا نام خدیجه دارد متروکه می شود . اگر می گفتم بیشتر غمگین می شدند . خدیجه با آن که بسیار مومن بود حجاب نداشت و من بسیار به این موضوع فکر کردم . با خودم کلنجار می رفتم . راستی چرا پس از انقلاب گوئی خدیجه را از تاریخ اسلام زدوده اند . چرا ؟ در تبلیغات پر خرج اسلامی چندان از او خبری نیست ، حال آن که مظهر استقلال مالی و شغلی زنان در اسلام است . حرف را عوض کردم .
سر درد دل آن زوج هم باز شده بود و می گفتند پس از آپارتاید ، غیر سفید ها از آن چندان بهره ای نبرده اند . سفید ها که قرن ها امکانات داشته اند عموما کارشناس و تحصیلکرده هستند و مدیریت های کلیدی بخصوص در امور اقتصادی را در انحصار دارند . استاد تاریخ من را به محل اقامتم بازگرداند .
یکشنبه هم به پایان رسید . کامپیوتر را باز کردم و فتوای خامنه ای در باره ی چهار شنبه سوری دلم را به درد آورد . بالاخره این ملت انقلاب زده چه باید بکند ؟ چه جوری شادمانی کند . به فرض که در مراسم چهارشنبه سوری برخی زیاده روی ها می شود . این را مدیریت های در سطوح پائین باید مدیریت کنند یا با لا ترین مقام کشور باید فتوا بدهد و خودش را بی سکه کند ؟
اما دوشنبه روز بهتری است . زندگی در محل اقامت من و در کل دانشگاه جریان دارد . ساعت 12 ظهر با پروفسور ریچارد کالاند قرار دارم که در نظم آکادمیک رئیس من است . ولی هنوز اورا ندیده ام . اغلب انگلستان است . بین کیپ تاون و لندن در رفت و آمد است . پروفسور کادر دانشکده حقوق را دعوت کرده تا به افتخار من ناهار را در بالکن صرف کنیم . بالکن مشرف است به زیبائی های بی نظیر کیپ تاون . کوه احاطه اش کرده . وقتی می پرسم از بیابان این جا خبری هست ، می خندند و می گویند در این جا یا باید با کوه چالش کنیم یا آب و اقیانوس .در جمع آنها قرار است از ایران و خودم حرف بزنم . از ایران خیلی نمی دانند . از فرصت استفاده می کنم و می گویم حال که روابط دو دولت خوب است ، بد نیست اگر در این دانشگاه امکانات مبادله ی دانشجو با ایران را فراهم کنید تا جوانهای ایرانی یا تاریخ پر حادثه ی شما آشنا بشوند . کنجکاو می شوند . قول مساعدت می دهند . ولی یقین دارم به جائی نمی رسد . حکومت ایران اهل پول دادن و رشوه دادن و خرج کردن برای شیعه کردن سنی هاست . ولی از این که جوانهای ایرانی بروند در جاهائی مثل آفریقای جنوبی و چم و خم انقلاب مسالت آمیز بر ضد تبعیض را بشناسد ، مثل جن از بسم الله می ترسد .
پروفسور قول می دهد ترتیب سفر من را به ژوهانسبورگ بدهد و امکانات دیدار از دادگاه قانون اساسی را برایم فراهم کند . به شدت خوشحال می شوم . در جمع استادان یک جوان ایرانی تبار دیده می شود . روزه دارد . بهائی است . می گوید کامیونیتی بهانی در کیپ تاون 300 عضو دارد . ولی فقط چند نفر از آنها ایرانی هستند . بقیه آفریقائی اند . جوان که اسمش سلیم است بعد از ناهار می رود و برای من یک فنجان چای خوش عطر می آورد . عادت ایرانی را خوب می شناسد .

 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی