سال تحویل 1389 – 10

دهمین بخش از خاطرات سفر به آفریقای جنوبی در سال 2010 میلادی را می خوانید

ساعت 5 بعد از ظهر راهی سالن تئاتر دانشگاه می شوم . سخنران نخست وزیر سوئد است . خانمی است متخصص در امر انرژی و می خواهد برای دانشجویان رشته ی انرژی و کسب و کار سخنرانی کند . سخنرانی تخصصی است . خیلی استفاده نمی کنم . می گوید : سوئد 60 در صد انرژی مورد لزوم را از انرژی هسته ای تامین می کند . از نشست کپنهاک که چندی پیش و با حضور میشل اوباما برگزار شده است ناراضی است . خوشبختانه کاری به کار ایران ندارد و سردرد نمی دهد . جلسه با شراب و انواع نوشیدنی و غذاهای سبک پایان می یابد . دوان دوان به اتاقم بر می گردم تا جمع و جور کنم و بروم فرودگاه . شادی صدر یکی از فعالان جوان حقوق زن در ایران پس از تحمل چند روزی زندان در جریان بحران انتخابات توانسته همراه با خانواده اش ایران را ترک کند . او اینک به کمک یک نهاد هلندی میزبان تنی چند از دیگر فعالانی شده است که آنها نیز خارج از ایران به سر می برند . گویا می خواهند از خانه عدالت سخن بگویند که قرار است خانم شادی صدر آن را راه اندازی کند .
کریم راننده از راه می رسد و عازم فرودگاه می شویم . روز پر و پیمانی را پشت سر گذاشته ام .

فرودگاه بین المللی کیپ تاون آرام است . مثل دیگر فرودگاههای جهان نیست . مردم استرس ندارند . ولی مسافران اغلب پوست سفید دارند . البته چون هواپیما ها سمت و سوی اروپا را در پیش دارند چندان عجیب نیست . فقط عجیب است که گوئی اکثریت سیاه این کشور اصلا سفر نمی کنند . پرسش پشت پرسش از راه می رسد . حتا در رستوران های شیک فرودگاه از سیاهان که جمعیت اصلی آفریقای جنوبی را تشکیل می دهند خبری نیست . دوباره می نشینم رو ی صندلی هواپیما و با صفحه ی کوچک تلویزیونی ور می روم که روبه رویم گشوده می شود . پنجره ای است که کره ی زمین روی آن بسی زیباست . مرد بسیار تنومندی کنارم نشسته که نصف تنه اش رویم افتاده است . نمی تواند خودش را روی یک صندلی جا بدهد . معلوم نیست چرا بی آن که مقصر باشد دارد حق رفاه در پرواز را از من می گیرد . بی گمان خودش هم رنج می کشد . هنوز برای این شکلهای بسیار مهم نقض حقوق بشر ، سازمان های ناظر بر امور مسافرتی مثل یاتا فکری نکرده اند . مرد و همسرش هردو بلافاصله می خوابند . من که کنار پنجره نشسته ام و معمولا در پرواز خوابم نمی برد مانده ام حیران . پاهایم از بی حرکتی به شدت درد گرفته . نمی توانم از جا برخیزم و در فضای اطراف توالت اندکی مثل همیشه ورزش کنم . نمی شود دو نفر را از خوابی عمیق بیدار کرد .

پس از 12 ساعت به آمستردام می رسیم . تاکسی می گیرم و راهی هتل محل اقامت در لاهه می شوم . هتل Carleton Ambassador نام دارد . وارد اتاق 420 می شوم . قرار است از صبح 18 مارس نشست لاهه دو روز همین جا برگزار بشود . فورا به آزاده و لیلی زنگ کوتاهی می زنم و شماره تلفن هتل را می دهم تا با کارت زنگ بزنند . فوری زنگ می زنند و صاف می برندم به عرصه ی مسائل خانوادگی . اندوه عمیق دوری از پدر مچاله شان کرده و احساس می کنند پدر رو به بهبود نیست . هر دو در مرحله ی نوشتن مقاله های مقطع تحصیلاتی شان هستند . از این که نمی توانند پدر را از راه دور خوشحال کنند می نالند . تا چندی پیش می توانستند . بگذریم .

روز 17 مارس است . نشسته ام در لابی هتل و چای می نوشم . شومینه ی کوچکی نرم و مهربان کنارم می سوزد . یک زن ایرانی در محل صبحانه سلام علیک می کند . از مادران عزادار است و از ایران آمده . می گوید معجزه آسا خارج شده . نمی پرسم چگونه ؟ ولی زیاد کنجکاوی می کنم تا بفهمم فرزند از دست داده یا نه . جواب ها روشن نیست . آخرش هم نمی فهمم عزادار است یا فقط فعال . عزادار به نظر نمی رسد . ایران در نگاه من که 8 سالی است از آن دور شده ام پر از شگفتی های تازه شده است . همه چیز معماست . از طرفی بکش بکش است . بزن بزن و بگیر بگیر است . از طرفی می آیند و می روند و از معجزه می گویند . تصمیم می گیرم فضولی نکنم . پنج شب قرار است در این هتل عالی پذیرائی بشوم ، شکر خدا . دوستانم را که سالهاست ندیده ام می بینم ، شکر خدا . روی تخت راحتی می خوابم و از ناامنی نمی ترسم ، شکر خدا . دو سه روز دیگر سال تحویل می شود و این نخستین نوروزی است که پس از سالها در غربت تنها نیستم ، شکر خدا . چه اندازه باید از خانم شادی صدر سپاسگزار باشم که این موقعیت را برایم فراهم کرده اند . آن هم بلافاصله پس از آنکه از کشور خارج شده اند . همه اش جای شکر دارد .

چه اندازه دلم برای دفتر وکالت کوچکم در تهران تنگ شده . برای شاخه های درختانی که در این بهار حتما پر شکوفه شده اند . برای گنجشک هائی که دارند از خوشحالی لا به لای شاخ و برگ ها ورجه وورجه می کنند .

سال تحویل شد . حدود ساعت 6 و نیم عصر روز 20 مارس 2010 . شیرین عبادی ، آسیه امینی ، شوهر و دختر کوچکش آوا ، در کافه شاپ هتل نزدیک دادگاه جزائی بین المللی لاهه گرد هم آمده ایم . با یک جعبه شیرینی ایرانی و چای سال را تحویل کردیم . پیش از آن اشک شیرین جاری شد . بلافاصله جواد شوهرش و نوشین خواهرش تلفن زدند . خانواده درویلای شمال دور هم بودند و شیرین برای نخستین بار دور از آنها . نوشین که در سال 1388 بی گناه دو ماهی زندانی بود ، آن قدر در گفت و گو با شیرین گریست که شیرین از خود بی خود شد . من نیز چند قطره اشک از چشمهائی که 8 سال نوروز را تنها گریسته و دیگر چشمه ی اشکش خشک شده ریختم و زود آن را پاک کردم . بالاخره سال جدید منتظر گریه و زاری ما نمانده بود ، تحویل شده بود . همگی برخاستیم ، یکدیگر را در آغوش گرفتیم و نوروزز را تبریک گفتیم . دیگر حاضران در کافه شاپ که ایرانی نبودند با تعجب ما را نگاه می کردند . آن گریه ها کجا و این خنده ها کجا ؟ آسیه جعبه ی شیرینی را برداشت و رفت به سوی آنها . توضیح داد که سال نو ایرانی است . دهان شان را شیرین کردند . من و شیرین همچنان در تلخکامی های خود غوطه می خوردیم . تلفن های شیرین زیاد بود . نرگس از لندن ، نگار از امریکا ، جواد و دیگران از ایران . نخستین بار بود که چنین تفرقه ای را در سال تحویل تجربه می کردند . احساسات من بر خلاف شیرین ته کشیده بود . جای آن اندوهی ژرف که دیگران آن را نمی دیدند نشسته بود . وقتی جو تا حدودی آرام شد به سیامک زنگ زدم . با وجود ابتلا به افسردگی به هیجان آمد . احساس کرد من صدایم مثل گذشته است . این شادمانی که ناشی از بودن با دوستان پس از سالها دوری بود به او هم منتقل شد . صدای سیامک به امید زنده شد . یادش رفت که روزگار همان است که بود و البته بسی نابسامان تر از گذشته . نوبت آوارگی به بسیاری دیگر از دوستان رسیده بود . آزاده هم زنگ زد . چیزی از نوروز حالی اش نمی شد . در بوستون که او درس می خواند ساعت 3 صبح بود . در این نوروزهای در تبعید آن قدر دلتنگی کشیده که کاری به کار عید ندارد . فقط می خواهد بداند من در چه حالم . گفت به پدرش هم زنگ زده و دیگر می خواهد بخوابد . اما لیلی صدایش همچنان پر بود از هیجان نو شدن سال . کنار سفره ی هفت سین اش در تورنتو نشسته بود و می خواست بغض سنتی را بترکاند که مجالش ندادم . از اشک خسته شده بودم . جمع خانواده ی کوچک ما به صورت متفاوتی سال را تحویل می کردند . البته با امید و متاسفانه بی اعتماد به همه چیز و همه کس و همه گونه دوستی ! تجربه ها پشت سر داشتیم . زندانی ما را دوستان یکدل در ایران تنها گذاشته بودند . ما را نیز خارج از ایران و در تبعید به نسیان سپرده بودند . گله مند نبودیم . ولی البته به همه چیز گونه ای دیگر می نگریستیم . گونه ای که آوارگان تازه وارد هنوز ته و توی آن را نمی شناختند .

آن شب من و شیرین و آسیه تا توانستیم غیبت کردیم . می خواستم با چرند و پرند لب خاموشی ها را جبران کنم سرانجام خسته شدیم . هریک به اتاقی پناه بردیم .قرار بود آسیه فردا صبح به نروژ پرواز کند . جنبش سبز در ایران گل کاشته بود و فعالان را به این سو و آن سوی جهان می کشید . شیرین فردا صبح عازم لندن بود . او را نیز جنبش سبز وادار به گریز کرده بود . من فردا عازم کیپ تاون بودم . جنبش سبز را تجربه نکرده بودم . با پیش در آمدش ، دومین دوران خاتمی و کنفرانس برلین ، زندگی ام زیر و زبر شده بود . همه از یک سوراخ گزیده شده ایم . منتها با ادعاها ی متفاوت در جهان پرسه می زنیم . در مدت 8 سال آوارگی آموخته ام که هر جا بشود و آب باریکه ای پیدا کنم باید تیرک چادرم را بکوبم . سقفی بالای سر و یک زندگی حداقلی عالی است . باقی می ماند دستمایه ای برای کمک رسانی به سیامک و اندوه مصیبت هائی که تحمل کرده ، بی آن که جرمی مرتکب شده باشد . با این یکی نمی توانم کاری بکنم .

در فرودگاه با یک فعال سرشناس و تازه وارد دیگر آشنا شدم . با دکتر رزاقی . گویا نهادی به نام کنشگران در تهران راه اندازی کرده بوده و شاید به کمک هلندیها . به شبکه سازی عقیده داشته . همان که حکومت از آن به شدت می ترسد . تحمل نشده و در هلند اسکان کرده است . آسیه و شوهرش که بی وقفه عکس می گیرد با دکتر رزاقی و من رفتیم کافه شاپ فرودگاه . گپی زدیم و حال کردیم . حرفها اغلب برای من بیگانه بود . سرانجام همگی برخاستیم تا به خانه هائی که در انتخاب آن چندان اراده ای نداشتیم بازگردیم . من در جمع اینان قدیمی ترین تبعیدی بودم که هنوز جا نیفتاده بودم . تصور می کردم همگی جا می افتند غیر از شیرین و من که امنیتی ها با ما ریشه کنی برخورد کرده بودند و داغ متلاشی شدن ناگهانی خانواده را بر دل نازک فرزندان مان برای همیشه گذاشته بودند . همگی به سوی Security روانه شدیم .

هنوز به باجه نرسیده بودم که خانم مینا سعداوی که سایت شهرزاد نیوز را راه اندازی کرده خودش را به من رساند . برایم یک بغل چای ایرانی و شیرینی ایرانی آورده بود . محبت گرم این هموطن زیبا بود . هدایا را گرفتم . بوسیدمش و رفتم . مینا به راهی رفت . دکتر رزاقی هم به راهی . همه هر جا که هستند متناسب با امکانات خود کار می کنند تا شاید ایران را از سوراخی که دمش را توی آن گیر انداخته بیرون بکشند . ملتی که زیاد کار می کند ، حتما روزی پیروز می شود . ملتی که می فهمد نباید ناامید بشود حتما به جائی می رسد .
اتاق کوچکم در محوطه ی سرسبز کیپ تاون انتظارم را می کشد . به آن پناه می برم . همه ی آن پنج روز زندگی با دوستان و همفکران دیرینه را فراموش می کنم . عادت کرده ام . از این رویدادها مثل خوابی خوش سرمست می شوم . ولی زود آن را فراموش می کنم و به واقعیت زندگی امروزی ام بر می گردم . به میز صبحانه . به بانک ، به زیباترین شهر جهان کیپ تاون . به ناامن ترین شهر جهان : کیپ تاون... فردا چه خواهم کرد ؟ فقط همین مهم است .

 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی