بخش پانزدهم از خاطرات سفر به آفریقای جنوبی



فرمان نلسون ماندلا به خوبی اجرا شده و مجسمه ها و دیگر یادگارهای هنری در جای میراث فرهنگی همه جا دیده می شود . مجسمه هائی از آقای رودس درست روبه روی ورودی اصلی دانشگاه کیپ تاون همچنان باقی است . رودس سالها پیش حکومت سفیدها را در کشور آفریقائی زیمبابوه پایه گزاری کرد و تا سالها به افتخار این مرد انگلیسی که فرمانروائی انگلیس را در آن جا بر پا کرده ، نام زیمبابوه به رودزیا تغییر کرده بود. در جریان نبرد استقلال طلبانه ی مردم زیمبابوه به رهبری آلبرت موگابه که حکومت استعماری انگلیس متلاشی شد ، رودزیا دیگر بار به اصل خود بازگشت و روی نقشه ی جهان با نام زیمبابوه ثبت شد . در زمانی که رودس موجبات فرمانروائی انگلیس را در آن سرزمین فراهم ساخت ، باری از سوی رژیم آپارتاید که همسایه ی زیمبابوه است ، به کیپ تاون دعوت شد تا مقام شهرداری کیپ تاون را بپذیرد . وی پذیرفت و مجسمه ها یادگارهای دوران شهرداری این شخصیت استعمار گر است . گفته شد از خود وصیت نامه ای باقی گذاشته و تقاضا کرده تا پس از مرگش ، پارک زیبائی به نام او بنا کنند و آن را به تفریح و تفنن مردم اختصاص بدهند . اکنون رودس ، نامش و خاطره اش با نام " بنای یادبود رودس " از جمله ی آثار فرهنگی و تاریخی کیپ تاون است . اغلب عروس و دامادها ، سفید و سیاه با لباس عروسی سری به این پارک می زنند و عکس می گیرند .

مشاهده ی این درجه از متانت فرهنگی که ویژگی انقلاب بی خشونت است برای من ملال آور است . نمی توانم صحنه هائی از حمله و هجوم مردم به آثار تاریخی و فرهنگی ایران را که پس از انقلاب شاهدی بر آن بودم فراموش کنم . هرچند امتیاز این درجه از متانت فرهنگی را به نلسون ماندلا می دهم ، اما نمی توانم نقشی را که مردم انقلابی ایران برای تخریب داشته ها و دستاوردهای خود ایفا کردند یکسره به گردن رهبر و رهبران انقلاب بیاندازم . آیا مردمی که همواره از تمدن و فرهنگ کهن خود با افتخار و گاهی گزافه گوئی سخن می گویند ، از خود اراده ای برای حفظ هویت فرهنگی شان نداشتند ؟ خشم مردم ایران از رژیم پیش از انقلاب بیشتر از خشم سیاهان آفریقای جنوبی از رژیم آپارتاید و بانیانش بود ؟ هر چه بیشتر در جهان سیر و سیاحت می کنم ، بیشتر به کاستی های شیوه ها و برخوردهای انقلابی که شاهدی بر آن بودم اندیشه می کنم و بسیار ، این آرزو را در دل می پرورانم که ایکاش با این همه تجربه ، باری دیگر مرتکب رفتارهائی نشویم که در سال 1357 به بهانه ی انقلاب و اسلام و اطاعت از رهبری ، شدیم و به سبب آن تیشه به ریشه ی خود زدیم . سکوت در برابر خلخالی دیوانه که با جماعتی راهی آرامگاه رضا شاه پهلوی شدند . آن را خراب کردند و در آن جا آبریزگاه عمومی ساختند ، ریشه ی بسیار ستم هاست که تا کنون بر ایرانیان تحمیل شده است .

به بهانه ی غیر شرعی بودن بی حجابی چه بسیار آثار فرهنگی که ویران شد یا در هرج و مرج به خزانه ی دزدان فرهنگی رفت و از کشور خارج شد . شاهد بودم که وقتی مجسمه ی شاه را در یکی از میادین تهران با طناب و جرثقیل پائین می کشیدند ، هر کس تکه ای از دست و پا و کله ی شاه را بر می داشت و دوان دوان دور می شد . زیر بار سنگین خاطره ها از سلوک و همزیستی نژاد های سیاه و قهوه ای با واقعیات تاریخی شان حیرت کردم . چگونه توانسته بودند نیمه ی صلحجوی انسان را بر نیمه ی جنگجوی او چیره کنند ؟ بی جهت نیست که آن انقلاب را به اعجاز تعبیر می کنند .

در خلسه ی آن نمادهای انقلاب بی خشونت شب را آرام خوابیدم . صبح با این خبر بیدار شدم که آقای تری بلانچ بنیانگزار سازمان طرفدار آپارتاید که با نیروهای ضد آپارتاید بسیار مسلحانه نبرد کرده بود و هنوز به حکم دموکراسی پذیرفته شده در قانون اساسی ، رهبری سازمان )آ دبلیو اف(را به عهده داشت ، شنبه سوم آپریل 2010 در مزرعه ی شخصی اش به دست دو کارگر سیاه که در مزرعه کار می کردند به قتل رسیده است . بیشتر که در باره اش خواندم بر حیرتم افزوده شد . او بخش عمده ای از تاریخ آپا رتاید را به خود اختصاص داده است . آپارتاید پانزده سال پیش از صحنه ی تاریخ آفریقای جنوبی به صورت رسمی زدوده شده ، ولی تری بلانچ در پناه نظام دموکراتیک تازه تاسیس ، شخصیت فردی و حزبی اش به صورت قانونی و به این شرط که فقط حزبی و دموکراتیک کار کند ، بر جا مانده است . برای من که از یک تاریخ خونبار انقلابی این جا آمده ام اصلا عجیب نیست که او را دیشب دو سیاه کشته اند ، بلکه این عجیب است که چرا در این 15 ساله او را نکشته بودند ؟ ذهن خشونت زده و معتاد به خشونت است . درست در نقطه ی مقابل ذهن خشونت زده ی من ، آن روز سیاه و سفید از این جنایت ابراز تعجب و نفرت می کردند و به یکدیگر می گفتند قرار نبوده این وقایع در این کشور تکرار بشود . سیاه و سفید ، هر دو می گفتند او آدم بدی بود و بلافاصله می افزودند ، اما آن چه دیشب اتفاق افتاد از او بدتر بود . برگ زرین تاریخ ما را لکه دار کرد . مبادا تکرار بشود . آرمان های ما را بر باد می دهد . ما باید با هم زندگی کنیم .

در رفتار مردم و شکل برخوردشان با واقعه سوای تاسف ، نشانه های ترس می بینم . سفید ها دل نگران امنیت خود شده اند و احساس می کنند امنیت دیگر بار شکننده شده . سیاهان نیز نگران امنیت خود شده اند و باور دارند امنیت نژادها به هم پیوسته است . هر دو از پیامد های ماجرا سخت می ترسند . بیشتر پی می برم که رهبران این انقلاب ، نلسون ماندلا ، توتو و دیگران از خطرهائی که این کشور را تهدید می کند آگاهی فیلسوفانه داشته اند . بی جهت نیست که تمام انگیزه های اخلاقی ، مذاکره ای ، دینی و انسانی را به کار گرفته اند تا انفجار را کنترل کنند . آگاهی مبنای عقلی داشته و درک کرده اند گام نهادن در راه انتقام ، کشور را منهدم می کند .

به راستی که متقاعد کردن جامعه ای با مشخصات تاریخی آفریقای جنوبی به این که حق خود را مطالبه کنند ، اما تابع هیجان های انتقام کشی و کینه ورزی نشوند معجزه بوده است . معجزه ی انسان های خردمند و زمینی که ادعای پیامبری نکرده اند و در شوره زارمنازعات دیرینه سال نژادی ، آب روان جاری ساخته اند . به نیروی خرد .

ادامه دارد


 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی