زمین و آسمان

دیروز 28 اکتبر 2012 خانم کریستینا هال پاکسون که در جای نوزدهمین رئیس دانشگاه براون امریکا انتخاب شده است ، از سوی اساتید بازنشسته و شاغل و دانشجویان برجسته ی این دانشگاه مهم امریکائی مورد استقبال قرار گرفت . در فضای باز و سرسبز شهر پراویدنس مرکز ایالت ردآیلند ، کادر آکادمیک دانشگاه با لباس های رسمی و رنگارنگ حضور یافتند . سالخورده ها و بازنشسته ها و معلولین ویلچرنشین بیش از جوانها شادمانی می کردند . نظام آموزش عالی قدر و منزلت آنها را پاس می دارد و احترام شان با هر گونه اندیشه ی انتقادی نسبت به سیاست های رسمی امریکا خدشه دار نمی شود . مثل حسرت به دلها صحنه را غریبانه نگاه می کنم و آه می کشم . پیران حاضر در این گردهمائی که به آن می گویند " پارتی برای رئیس جدید " مثل بچه های ذوق زده با لباسهائی که به آن عشق می ورزند بالا و پائین می پرند . دوستان و همکاران را در آغوش می گیرند . در این جمع مثل بسیاری محافل غریبگی می کنم . به خودم و دوستان و همسالانم می اندیشم که در سنین بازنشستگی فقیر و خانه نشین یا زندانی و آواره شده اند و تماشا چی صحنه هائی که داغ شان را تازه می کند .
روزی را به خاطر می آورم که در سال 1346 شمسی در صحن دانشگاه تهران ردا و کلاه فارغ التحصیلی پوشیده بودم و با دوستان دختر و پسر بی ترس از چوب و چماق ورجه وورجه می کردیم و آینده ای پر و پیمان برای خود و سرزمین مان در دل پرورش می دادیم . دستکم و به صورت طبیعی فرض بر این بود که با هم کار می کنیم ، با هم پیر می شویم و خاک آن سرزمین را توتیای چشم می کنیم . نمی دانستیم می آیند و می زنند و می کشند و می دزدند و چیزی هم از ما طلبکار می شوند . از همه بدتر دانشگاه را شخم می زنند . نمی دانستیم که شخم دانشگاه تا 33 سال ادامه پیدا می کند و تمامی ندارد . تازه اگر هم می دانستیم کاری از دستمان ساخته نبود . ایرانیان و حتا بسیاری از آن جوانهای فارغ التحصیل سال 1346 از وضع موجود که چنگی به دل نمی زد خسته شده بودند و برای تغییر به هر طناب پوسیده ای آویزان می شدند . بگذریم از آن همه و باز گردیم به پارتی دانشگاه براون که دوسالی است من را در ردیف یک تحصیلکرده که در زادگاه و سرزمینی که درس خوانده و پیر شده امنیت ندارد ، میزبانی می کند . این گریز به صحرای کربلا را داشته باشید که از آن گزیری نیست و شده است ترجیع بند قصه ها و غصه های نسلهای ما که جوانی و ظرفیت های کاری را جائی که ملک و میراث مان بوده است جا گذاشته ایم . به صورت طبیعی پیر نشده ایم و اینک به تماشای زیست طبیعی دیگران با حسرت نشسته ایم .
از نمایش آکادمیک لذت می برم و یقین دارم ایرانیان همین الگوهای دانشگاهی را به هر زبان مطالبه می کنند و سرانجام باری دیگر آن را به دست می آورند . به زمان آغاز رسمی مراسم نزدیک می شویم . اساتید پیر و جوان ، زن و مرد ، در صفوف منظم شانه به شانه به سمت جایگاهی که سقف و سرپوش موقت بر آن زده اند راهی می شوند . خانم کریستینا رئیس جدید ، آخرین فرد از این سلسله است که ته صف راه می رود و اخرین دانشگاهی است که در جایگاه می نشیند .
در دو جایگاه کوچک ترکه این سو و آن سوی جایگاه اساتید بر پا داشته اند ، دستجات کر دانشگاه و ارکستر دانشگاه به نوبت می نوازند . مراسم با سخنرانی های کوتاه جمعی از دانشگاهیان آغاز می شود . خانم کریستینا آخرین سخنران است . در میانه ی سخنان او می بینم دوربین های عکاسی و فیلمبرداری و موبایل مدعوین و تماشاگران که من در جمع آنها نشسته ام ، آسمان را نشانه می گیرند و از زمین به آسمان می روند . عموما دارند از یک خط رنگین کمان که تکه ای از آسمان را رنگین کرده عکس و فیلم می گیرند . تا این جا تعجبی ندارد . کنجکاوی است و ذاتی انسان است . شگفتی هنگامی تسخیرم می کند که حاضران دوربین به دست ، هریک به زبانی و اشاره ای و کنایه ای به یکدیگر می گویند : این ساین و علامت مبارکی است . برای رئیس جدید و دانشگاه شگون دارد .
دوربین ها آرام نمی گیرند . به پایان مراسم رسیده ایم . اساتید در صفوف منظم همانگونه که آمده بودند می روند . در راه بازگشت از جایگاه ، خانم کریستینا نخستین فرد است که جلو داری می کند . او را که پیش تر انتخاب شده است ، اکنون دانشگاهیان ضمن برگزاری یک مراسم سنتی به رسمیت شناخته اند . شاید خانم کریستینا هنوز و تا پیش از ترک کامل جایگاه خبر ندارد آسمان پیام حمایت و خوشدلی برایش فرستاده است . زود خواهد فهمید و لابد در گزارش ها طرح خواهد شد . دوربین ها پیام آسما نی را در خود ثبت کرده اند .
باری دیگر اندیشه می کنم به این که در یکی از دانشگاههای سکولار امریکا ، ناگهان زمین به آسمان وصل شد . اشرافیت علم و موهائی که در جهان علم و تحقیق سپید شده بود نتوانست ازظهور باورهائی که از دل ماوراء الطبیعه زاده می شود پیشگیری کند . سپید مویان اساسا در پی انکار آسمان و ریسمان هائی که انسان تنها را به آسمان پیوند می زند نیستند .
اهل علم راه بر باورهای کهن که با آسمان پیوند می خورد و بر شادمانی ها می افزاید نمی بندند . چه شد که جماعتی آمدند و ما را به اتهام دوستی با زمین و به این بهانه که می خواهند از باورهای کهن و امام زمان و نمادهای آسمانی پاسداری کنند لخت کردند ؟ باورها مثل هواست . همه جا در جوامع بشری جریان دارد . وقتی حکومت آن را تبدیل می کند به ذخائر شخصی و با آن دانشگاه ها را زیر و زبر می کند ، چیزی از زیبائی های ماوراء الطبیعه برای انسانی که به این باورها نیاز دارد باقی نمی ماند . همه اش می شود زشتی و پلشتی و صدمه خورده ها از این هجوم ، وقتی زورشان به چپاولگران نمی رسد می افتند به جان باورها ی آسمانی و نبرد ی که به صورت طبیعی باید بر ضد ظلم و جهل سامان یابد ، مسیری در پیش می گیرد که به جنگ زمین با آسمان می انجامد . نبردی که بی فرجام است . انسان را نه می توان از زمین جدا کرد ، نه از آسمان . در مرکز اندیشه های زمینی و علمی ، باورهای آسمانی خود را تعریف می کند . اما تحمیل نمی کند . شاهد زنده ای بر این زیست مسالمت آمیز زمین و آسمان در دانشگاه براون بودم . یکی دیگری را نفی نمی کرد و احوال درونی آن دیگری را به تفتیش نمی کشید . حسرت ها به هر بهانه مثل دمل سر باز می کند .

 









Girls Who Flee From Home Are Not Criminals

The Iranian Woman Will Be Unveiled in 2025!

چرا معاون رئیس جمهور در امور زنان مانند فعال حقوق زن عمل می کند

ستایش فقر نکوهش عقل٬ این است برنامه سیاسی حاکمان ایران

آقای ظریف به دخترم تذکر داد که اگر بازگردی اعدام می شوی

احمد زیدآبادی به گناباد می رود، احمدی مقدم و رحیمی کجا؟

مناظره خیالی با فاطمه آلیا

خروج از دایره بسته بومی گرائی

روزی که فعال حقوق زن شدم

مادران ایرانی